![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
با اینکه تشخیص دکتر یک آپاندیس ساده بود برای اینکه خیالم راحت باشد خواستم توی بیمارستان خصوصی عملم کنند. اخوی و ابوی کلی پول توی حلق بیمارستان ریختند تا حاضر شدند بستری ام کنند. توی اتاق عمل دکتر مهربان و خوشتیپی برایم توضیح داد که برای کم شدن عارضه مایع بیحسی را توی نخاعم تزریق میکنند و از کمر به پایین بیحس می شوم تا نیازی به بیهوشی نباشد. زورکی لبخند زدم و آقای دکتر آمپول را توی نخاعم فرو کرد.
کمی که از عمل گذشت به آقای دکتر گفتم:ببخشید اینجوری نکنید قلقلکم میشه! با تعجب نگاهم کرد و گفت: مگه حس میکنی؟! ـ بله! - الان دارم چیکار میکنم؟ - دارید پامو نیشگون میگیرید! - موقع باز کردن شکمت هم حس کردی؟ درد داشتی؟ - بله! ولی فک کردم طبیعیه! - پرستار! چند سی سی بیحسی زدیم؟! - من نزدم که! خودتون زدین! - چند سی سی تو سرنگ بود؟ ـ تو سرنگ فقط لیدوکایین بود! ( لیدوکایین برای این است که موقع تزریق درد کمتری حس شود!) این مکالمه را که شنیدم حالم بد شد... سرم سنگین شد و یخ کردم! یکی گفت: افت فشار داره! ضربان قلب نامنظم! اکسیژن وصل کنین! ۲ میلی گرم آدرنالین! ماسک اکسیژن را روی صورتم گذاشتند... داشتم خفه می شدم! با دست به دکتر اشاره کردم که دارم خفه می شوم! دکتر گفت: پرستار! این داره دست و پا میزنه! تشنج داره! به زور ماسک را برداشتم و نفس راحتی کشیدم... پرستار خواست زورکی ماسک را روی صورتم بگذارد! گفتم: بابا لامصب دارم خفه میشم! دکتر با تعجب نگاهم کرد و گفت: پرستار! شیر کپسول اکسیژن رو باز کن! - بازه آقای دکتر! ـ پس مشکل کجاست؟! - فک کنم کپسول خالیه دکتر! ـ ولش کن! الان عمل تموم میشه! گفتم: نکن آقای دکتر! قلقلکم میشه! .... ----------------------------------------- پی نوشت: ۱- به همه دوستان یک عذرخواهی بدهکاریم. سرمان پر از داستان است و وقت نوشتن نیست. این مدت همه جوادی ها گرفتار بودند. نگران نشوید، گرفتار چیزهای خوب بودیم!... می دانم! بهانه خوبی برای کم کاری نیست! ۲- با اینکه داستان "بد و بدتر" آقا مسعود هنوز ادامه داشت اما به خواست خودشان دیگر ادامه اش را در وبلاگ نمی گذاریم. بقیه اش را خودتان ادامه بدهید و برایم به صورت خصوصی بفرستید. به بهترین ادامه این داستان هم جایزه می دهیم. به جان خودمان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/16ساعت 17:19 توسط مصطفی جوادی |
|
|
فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت .بايد به حسين ميگفت. او حتماً ميتوانست راهي پيدا كند. اصلاً كارش همين بود. چند روز ديگر به همين منوال گذشت. پولهايشان در حال ته كشيدن بود و كم كمك بايد بساطشان را جمع ميكردند و برميگشتند. هنوز مكالمه مهران و دختر به همان سلام و صبح به خيردم صبح محدود ميشد. ايران روزها خيلي كم از پلاژش بيرون ميآمد. گاهي بعدازظهرهابا دو تا از دوستان دخترش كه با هم به لب دريا آمده بودند و گويا فاميل بودند لب آب قدمميزدند. اما صبحها هميشه تنها بود. ايستاده لب ساحل و رو به دريا. هميشه به يك شكل. وقتي حسين و علي ماجرا را شنيدند كلي خنديدند. - عجب. پس آمدي شمال و عاشق شدي. خوب فردا صبح دختر را به من نشان بده تا با همديگر آشنايتان كنم. كاش زودتر گفته بودي. حالا كه فردا داريم ميرويم احمق جان.ضمناً من تو عمرم صبح به آن زودي بيدار نشدهام. شبها كه اين ورپريدهها نميگذارند بخوابم! اگر قرار است من كمكت كنم بايد بگذاريش براي بعدازظهر. نگران نباش حلشميكنيم. براي شروع هم فعلاً شماره تلفن و اسمت را روي يك كاغذ كوچك بنويس و بگذارتوي جيبت كه هر وقت گفتم بدهي بهش. مهران به جاي يك برگ ده تكه كاغذ كوچك كه اسم و شماره تلفن رويشان نوشته شده بودآماده كرد و با دقت توي جيبهايش جا داد كه اگر نه تايشان خيش يا مچاله و خراب شد يكي ديگر باشد! صبح فردا كارش رفتن به ساحل و دنبال ايران گشتن بود و دوباره روي سر حسين كه تا ساعت ده يازده صبح خرو پف ميكرد آمدن! حسين كه از خواب بيدار شد مهران مثل جن بالاي سرش بود. - بالاخره بيدار شدي. - طرف آمده لب ساحل؟ - نه - خوب پس چرا مثل شمر ذولجوشن بالاي سرم حاضر شدي؟ - پلاژشان را بلدم. - جلوي بابايش كه نميشود رفت و باهاش دوست شد. ميخواهي از خانهاش بكشياش بيرون؟ صبر كن تا خودش بيايد. پولشان تمام شده بود فقط به اندازه بليط اتوبوس برگشت پول داشتند. پلاژ را تحويل داده و ساك دستيهايشان را كنار ساحل گذاشتند. ساعت برگشت يك بعدازظهر بود. تا آنموقع بايد حتماً ايران را ميديد. مشكل اينجا بود كه آن وقت روز ايران اصلاً عادت نداشت بيرون بيايد. مهران نزديك پلاژشان نشسته و چشم انتظار بود.اگر بدون اينكه ايران را ببيند ميرفت! اين فكر مثل خوره به جانش افتاده بود و داشت ديوانهاش ميكرد. در كمال ناباوري ايران و دو تا از دوستانش كه هميشه با هم بودند بيرون آمدند. اما نه بهطرف ساحل بلكه توي خيابان اصلي و به طرف سوپرماركت. مهران حدس زد كه برايخريد چيزي بيرون آمدهاند. درنگ جايز نبود. مثل قرقي خودش را به حسين رسانيد ونفس نفس زنان حسين را پيدا كرد. طبق معمول مشغول اختلاط با يك خانم (اينبار جاافتاده) بود. موقع صحبت با خانمها آنقدر مودب ميشد كه انگار شاهزاده است. - چي شده؟ - ايران آمد بيرون - خيلي خوب برويم. خانم. مرا خيلي ببخشيد خيلي زود خدمت ميرسم. همين جا تشريفداريد كه؟ - حسين بيا برويم. - خيلي خوب... خيلي خوب وقتي توي خيابان رسيدند ايران و دوستانش هنوز داخل سوپرماركت بودند چند پلاستيكبزرگ خريد كرده بودند و به نظر ميرسيد بيشتر براي تفريح خريد ميكنند. بالاخرهبيرون آمدند. حسين همان طور ساكت و آرام نگاهشان ميكرد. يك دفعه چشمانش برقيزد. خندهاي كرد و گفت: برويم. به طرفشان كه راه افتادند دل توي دل مهران نبود. شماره تلفن توي دستش خيس و مچالهشده بود. آنقدر دستش را فشار داده بود كه انگشتهايش داشت خرد ميشد نزديك هم كهرسيدند حسين آهسته به مهران گفت - وقتي كنارشان رسيديم من يك صدايي در ميآورم و تو برگرد و نگاه كن ببين چي ميشود. درست در هنگام عبور از كنار آنها صداي ناجوري داد! صدايي مثل جرخوردن خشتكشلوار! بيشك صدا از دهانش نبود! شرمسارانهترين كار ممكن! مهران كه انتظار چنينچيزي را نداشت بياختيار خندهاش گرفت و در همان حال برگشت و به طرف دختراني كهاز كنارش رد ميشدند نگاه كرد. دخترها هم كه صدا را شنيده بودند به طرف آنها برگشتندو مهران را ديدند كه با خنده نگاهشان ميكند. جاي هيچ شكي نبود! يكي كه بزرگتر از بقيهبود تقريباً به حالت فرياد به مهران گفت: - پسره احمق بيشعور پست فطرت... خنده توي گلوي مهران خشكيد.دنیا جلوی چشمانش تار شد وقتی چهره برافروخته ايران را ديد و حسين كه به زحمت جلويخندهاش را گرفته بودو به راه خودش ادامه مي داد. مهران با لكنت فقط توانست بگويد: من... من...نبودم! كار از كار گذشته بود. دخترها رفتند. حسين از زور خنده كف خيابان خلوت ساحلي ولو شده بود. مهران از شدت خشم به خودش ميپيچيد. كاغذ شماره تلفن توي مشتش له شده بود. - حسين. نامرد. لعنتي تو قرار بود... - هه... هه... قرار بود... هه... هه... بله من قرار بود. اما تو قرار نبود اون كار را بكني! - چرا اين كار را كردي - همين قدر بيشتر نميارزيد! مهران خودش هم نفهميد چطورناگهان سيلي محكمي به گوش حسين زد. اين بار نوبت حسين بودكه سرجا ميخكوب شود. حسين از او بزرگتر بود اگرچه مهران هيكل درشتي داشت اما اگر گلاويز ميشدند حتماًكتك سختي ميخورد. حسين از جايش تكان نخورد. دستش را روي كبودي گوششگذاشته بود. - بخاطر اون دختره ج... منو ميزني؟ - من دوستش دارم. بهش فحش نده. - تو داري گريه ميكني مهران... مهران... به خدا من نميخواستم... يعني نميدونستم. مدتی ساکت شد وبعد ارام ادامه داد: ببين آدم به دو دليل دوست دختر پيدا ميكنه. يا بايد باهاش حال كنی يا ازدواج. اين دختره را من از روز اول ديده بودم. اصلاً اهل حال نيست. ميفهمي چي ميگم؟ توي يك حال و هواي ديگهایه. فقط ميماند ازدواج. فكر ميكني این با من و تو ازدواج ميكند؟! يعني چنين دخترهايي را به من و تو ميدهند؟؟ به خودت نگاه كردي. همين خرت و پرتهاييكه الان از سوپرماركت خريدند از خرجي يك ماه تو و خانوادهات بيشتره. ما سگ در خونه اينها هم حساب نميشويم. چي فكر كردي؟ من و تو با قالي و سماور دزدي آمديم اينجا. شكممان را با عرق سگي پر ميكنيم و با زنهاي پانزده زاري ميخوابيم! اينها روي ابرها راه ميروند و ما مثل كرم زير خاك ميلوليم. دنبال اين جور دخترها رفتن وقت تلف كردنه! البته اگر من ميدانستم... اگر ميدانستم كه تو... خوب مهران نبايد آن كار را ميكردم. مرا ببخش... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 2:20 توسط مصطفی جوادی |
|
|
اگر مهران آنروز صبح زودتر از همه از خواب بيدار نشده بودِ، شايد هرگز ايران را نميديد.یا اين جوري نميديد كه گرفتارش شود. ايران که نامش را بعدها از روی صدا زدن دوستانش فهمید با يك پيراهن سفيد آستين كوتاه و شلوار جين كنار ساحل بود. پاچههاي شلوارش را تا بالاي زانو بالا زده بود و موهاي مشكياش روي شانههايش را پوشانده بود. دمپاييهايش را توي پلاژ جا گذاشته بود و يا همانجا درساحل درآورده بود و پاي برهنه كنار خط ساحلي قدم ميزد. گاهي موجهاي آب تا قوزك پايش بالا ميآمدند و گاهي چند قدمي روي ماسههاي خنك دريا ادامه ميداد. لاغر و ميانهاندام بود و با زيبايي خاص دختران ايراني، چشمانش، به دريا دوخته شده بود.چیزی دردل مهران مثل امواج دریا به حرکت در آمد. مدتی مقهور تماشایش شد و بعد بطور ناخودآگاه بطرفش رفت به نزديكي هايش كه رسيد تقريباً شروع به دويدن كرد. ايران درحال و هواي خودش بود. شايد اصلاً متوجه كسي كه به سمتش ميدويد نشد. مهران نزديك ايران كه رسيد فقط گفت: سلام! - سلام! و بعد مهران با همان سرعت در امتداد خط ساحلي به دويدن و اما اينبار با سرعت خيلي بيشتر ادامه داد. تقريباً مثل دوندههاي دوي صدمتر ميدويد و اين كار را تا جايي كه نفس داشت ادامه داد تا جايي كه ديگر اصلاً ايران ديده نميشد و بعد به سمت پلاژها رفت. از آنجا هم به نانوايي رفت و يك نان سنگك خريد و در بقالي هم دو سير پنير و به پلاژ برگشت. اگرچه تمام راه را بسرعت طي كرده بود ولي ديگر اثري از ايران نبود. او رفته بود و حس غريبي تمام ذهن مهران را پر كرده بود. او هيچ وقت تا بحال با يك دختر غريبه حرف نزده بود. و حالابراي اولين بار و آن هم غير ارادي سلام كرده بود و پاسخ شنيده بود! اما وقتي خوب فكر ميكرد مطمئن نبود كه او واقعاً جواب داده باشد. شايد صدايي كه شنيده صداي موجهاي دريا و يا زوزه باد در لابلاي نيهاي ساحل بوده است و يا واكنش غيرارادي ايران و يا حتيپاسخ دروني خودش! صبح فردا ایران باز هم لب ساحل بود. با همان لباس و همان حالت قبلي .مهران شب را تا صبحنخوابيده بود. يك چيز تازه، يك مهمان غريب توي رگهايش ميگشت. خيلي راه رفته بود. دريا و آسمان و ساحل و جاي پاها را بارها و بارها پيموده و حس كرده بود. و امروز مثلديروز نبود. مثل هيچوقت و هيچكس نبود. تقريباً به همان حالت قبلي يعني به دو از كنارشرد شد: - سلام. صبح به خير. و جواب شنيد - سلام صبح به خير! نخير. اشتباه نميكرد. سلام كرده بود و جواب شنيده بود. پس خواب نمييد. پس عاشقي اينجوري است. همين جوري عاشق ميشوند! خودش كه همين جوري عاشق شده بود .مطمئن بود كه طرف هم عاشقش هست. پس چرا جوابش را داده بود؟ فقط بايد يك جوري سرصحبت را باز ميكرد. باسلام و عليك هر روز صبح كه مشكلي حل نميشد. غير از اين هم چيزي بلد نبود. تا حالا با دختري حرف نزده بود كه بفهمد بعدش بايد چي بگويد. آخ كه اگر حسين بود. به او حسوديش ميشد. در همين دو روزه حسين دوبار پلاژ را براي لاسزدن با زنها و دخترهايي كه پيدا كرده و آورده بود خالي كرده بود. ميگفت راهش رايادتان ميدهم كه طرفتان را زود پيدا كنيد بدون اينكه مزاحم زن و دختر مردم بشويد! دفعه دومي كه خانم آورده بود به مهران هم اصرار كرده بود برود تو و پسرياش را باز كند! مهران به اصرار او و از ترس نيش زبان بعدياش رفته بود توي اتاق . يك زن نيمه برهنه حدوداً چهل ساله با لباس خواب روي لبه تخت نشسته بود. مهران در را پشت سرش بستيك صندلي گذاشت كنار درو نشست. چند لحظهاي همديگر را نگاه كردند. زن پرسيد: - اسمت چيه؟ - مهران - ماشاا... خوش تيپي آقامهران! - ممنون. - كلاس چندمي؟ - دوم دبيرستان. - اون پسره... دوستت... حسين. از تو بزرگتره؟ - آره دو سال - به نظر ميآيد با هم هم كلاس باشيد. - اون ترك تحصيل كرده. چند ساله. - يك سيگار روشن كن بكشيم. - من سيگار نميكشم. - مثل اينكه خيلي باكرهاي... و صداي خندهاش را بلند كرد. - خيلي خوب واسه من روشن كن مهران جعبه سيگار را از لبه رف برداشت .سيگاري از آن بيرون آورد و با كبريتآتش زد و گيراند. سيگار را بهطرف زن تعارف كرد. - خودت بگذار روي لبم! سيگار را كه روي لبهاي زن گذاشت بوي عطر تند و بوي كرم و ماتیک به مشامش خورد. نرميلبهايش را روي كف دستش احساس ميكرد. مورمورش شد. زانوهايش، پرههاي بيني وقلبش لرزيد. گلويش خشك شده بود. عجب چیزی است زن! ياد ايران افتاد. با آن چشمهاي قشنگش لب دريا. سيگار را همانجا روي لبهاي زن گذاشت و عقب آمد و دوباره روي صندلي نشست. زن با تعجب نگاهش كرد. پك عميقي به سيگار زد و بعد هم پك دوم. تقريباً نصف سيگارتمام شده بود. - خيلي خوب اگر ميخواهي بيايي بيا. من نميتوانم تا شب اينجا منتظر بمانم! - نه. نميخواهم! - پس براي چي آمدي؟ - چون اگر نميآمدم دوستانم مسخرهام ميكردند. حالا هم همين جا مينشينم تا توسيگارت را بكشي بعد هم بيرون ميرويم. پولت را بگير و برو. همين - حسين كه گفت ميخواهي مردي ات را امتحان كني؟! - نه. نه اينجوري. ناراحت نشوی ها. ولي ميخواهم اولين كسي كه باهاش ميخوابم زن خودم باشد. نگاه و لبخند تمسخر آمیز و خسته زن محو شد.سیگار را از لبانش برداشت و خیره به مهران نگریست. - خوش به حال زنت. كاش من ميتوانستم شوهري مثل تو داشته باشم. كاش زن تو بودم.كاش ميتوانستم شوهر داشته باشم! زن برخاست ودرحالي كه كنار پنجره ايستاده بود سيگارش را آرامتر از قبل ميكشيد. ديگر از آنپكهاي عميق خبري نبود نگاه كردنش به بيرون مانع از اين نميشد كه مهران قطرات اشكي را كه از چشمانش جاري بود ببيند. سيگار تمام شد. زن بدون عجله لباسش را پوشيد.موهايش را بست و با پودري كه از كيفش درآورد اثر اشك چشمانش را پاك كرد. رژ لب قرمز تندي كه به لبهايش زد و آدامسي كه بعد از بلندشدن توي دهانش گذاشت نشانميداد كه موقع رفتن است. وقتی در باز شد حسين و علي با خنده جلو آمدند: - چطور بود پري؟ مرد بود؟ زن نگاه ديگري به مهران انداخت و بعد رو به حسين گفت: - مرد مرد! از شما دو تا مردتر!! حسين به هوا پريد و گفت: - اي ولله مهران. چيكار كردي پسر؟! اصلاً ازت انتظار نداشتم! خوب... خوب... دفعه اول مهمان من. دنگ مهران را هم من ميدهم. زن پولها را با دقت شمرد و چند تا اسكناس را پس داد: - مهران چون دفعه اولش بود مهمان خود من! بقيه پولها را تا كرد و توي كيفش گذاشت و رفت. فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت ... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 14:35 توسط مصطفی جوادی |
|
|
فردا مهران صبح خيلي زود بيدار شد و آبگرمكن نفتي خانه را روشن كرد. با سنگ پا و كيسه و سفيداب افتاد به جان خودش. ريشش را هم از ته تراشيد. ريش كه چه عرض كنمِ، پرزهاييكه اينجا و آنجا، زير چانه و در ادامه خط ریشش سبز شده بود! دو سه دست لباس و يك مايو بعلاوه چهارتا تخم مرغ آب پز و نان را هم توي يك ساك ورزشي كوچك جا داد. چاي و نان و پنيرش را خورد و تا ساعت نه و نيم كه از خانه بيرون رفت انگار يك سال گذشت.مادر حسين را ديد كه مثل هميشه به روضه ميرفت. سلام داد و جواب گرفت. علي سرلشگر هم آمده بود اما از محمد خبري نبود. علي گفت: «پدرش اجازه نداده بيايد. بچهننه.» مهران درحالي كه لب جو زير سايه درختان گز و كاج كه تنها درختان هميشه سبز زاهدان بود مينشست گفت: «حيف شد. اگر بود بيشتر خوش ميگذشت.» - بهتر كه نيامد. اينجوري پول كمتر خرج ميشود و بيشتر ميمانيم! - اي تنها خور. به تو هم ميگويند رفيق؟ علي سرلشكر قهقهه خنده را سر داد كه درب خانه حسين شهركي باز شد. سرش را بيرون آورد و دزدكي خيابان خلوت را پاييد. و با اشاره سر از مهران خواست داخل شوند. توي خانه حسين به جز خودش هيچكس نبود. پدرش مغازه رفته بود و مادرش روضه. دو برادر بزرگش كه داماد شده بودند و خواهري هم نداشت. قالي دست باف وسط هال لوله شده بود حسين به آشپزخانه رفت و آب سماور را خالی کرد و آورد و به علي داد. به مهران هم گفت كه سر قالي را بگيرند و ببرند. همه هاج و واج مانده بودند. حسين خيلي عجله داشت. - زود باشيد ديگر! مگر نميخواهيد برويم شمال؟! - اما اينها را كجا ميبري؟ - بايد ببريم سمساري عباس بفروشيم! قبلاً باهاش صحبت كردم. - ببریم بفروشیم؟ مگر قرار نبود پولش را از پدرت بگيري؟! - چرا. ولي گفت پول ندارم فعلاً اينها را ببر بفروش! - ميخواهي اينها را بدزدي! - مگر آدم از خانه خودش دزدي ميكند كله پوك؟! مال خودم است. بابام گفت ببر! به جان ننهام قسم خودش گفت. ميدانستند كه دروغ ميگويد. اما چارهاي نبود. بعداً جوابش را خودش ميداد. زياد هم بيراه نميگفت. مال خودش بود. يقين فردايش پدرش خودش ميرفت به مغازه عباس مالخر و قالي و سماورش را پس ميگرفت. بايد عجله ميكردند. تا سمساري راه زيادي بود. زيرسنگيني بار قالي و هم از ترس ديده شدن، آب و عرق از سر و تنشان راه افتاده بود. شايد نيم ساعتي را دوان دوان رفتند و بين راه چندين بار قالي و سماور را دست به دست كردند تا بالاخره به مغازه رسيدند. شانههاي مهران پوست مال شده بود و گرد و خاك و پرز قالي ، حمام رفته را باطلكرده بود. - سلام عباس آقا. اين هم همان قالي كه ديروز گفتم. - نميخريم! - نميخريد؟! چرا؟! ديروز كه گفتيد ميخريد! - ديروز گفتم قالي ميخريم. اين قالي نيست! - پس چيست؟! رختخواب بنده است؟! - از آن هم بدتر. نخ نما شده. هزار جايش را بايد رفو كنم. - كجايش نخ نما شده؟! همين عيد خريديمش. چهار ماه نشده. تو كه هنوز بازش نكردي! - نه خيلي كهنه است. همين جوري معلوم است. نميخرم. تمام آرزوها بر باد رفته بود. حسين با غيظ گفت «خيلي خوب ميبريمش . بيا مهران، بيا سرش را بگير» - خوب حالا كه تا اينجا آوردهايد بگذاريد باشد. يك كارش ميكنم. بايد كار شما هم راه بيفتد! چند ميخواهيد بفروشيدش؟ چانهاي در كار نبود. بچهها اصلاً توي قيمتها نبودند. خودش هشت صد تومان شمرد و داد. اما براي سماور جور ديگري دبه درآورد. - اين را ديگر چرا نميخري؟ اين كه نو است! - براي همين نميخرم. چون نو است. ما اينجا جنس دست دوم ميخريم. اگر كج و قور بوديك چيزي! - خيلي خوب! اگر قور باشد ميخري؟! - بله - حسين سماور را بلند كرد و محكم كوبيد روي سيمان پياده رو. دسته پلاستيكياش شكست و لبهاش قور شد. - خيلي خوب حالا بخر! از عصبانيت صدايش ميلرزيد. عباس بيست تومان ديگر هم داد ومعامله تمام. بچهها عقب اولين وانت باري كه به سمت بازار ميرفت پريدند و از آنجا با يك وانت ديگر به ترمینال. توي زاهدان تاكسي خيلي كم بود. آنهم فقط براي مسافران پولدار دربستي. وظيفه حمل مسافرها به عهده وانت بارها بود. ده دوازده نفري زن و مرد و بچه عقب وانت روباز مينشستند و چون روباز بود بادي هم ميخورند و هركس هرجا ميخواست پياده شود با دست به بدنهاش ميكوبيد. پياده ميشد و يك پنج قراني هم ميداد. و با هر تکانی در هر دست اندازی باید لبه دیواره وانت را مثل چسبیدن پیرمردان پولدار به دنیا می چسبیدی و گرنه آن روز روز آخرت بود! بالاخره به پایانه مسافربری رسیدند .جایی که از شلوغی وآب میوه فروشی وتخم مرغ پخته فروشهای دوره گرد وخرده پاهای فروش مواد مخدرش شناخته می شد.توی یکی از ترمینالها سه تا صندلي ته اتوبوس تهران دست و پا كردند. و بقيه کارشان تحمل بيست و چهار ساعت تكان خوردن در اتوبوس بود و بوي پا و عرق بدن و بخار معده چهل نفر مسافر ! پنجرهها بههيچ جا باز ميشد. بیرون پنجره كوير لوت اطراف زاهدان بود. نه آبي نه علفي و نه انسان و حيوان و نه حتيپستي و بلندي! كوير داغ و سوزان بدون هيچ منظرهاي كه هر از گاهي با بوته خاري يا رد پاي شتري نواخته شده بود. اما آسمان شب كوير چيز ديگري بود. يك دنيا ستاره. با درخشش و تلالوء بينظير. درظلمت و سكوت مطلق كوير اين ستارهها كه از افق تا افق چيده شده بودند و به حقارت آدمها چشمك ميزدند، منظرهاي ستودني و خستگي ناپذير را پديد ميآوردند. هيچكسنميتوانست از ديدن چنين آسماني خسته شود. شب كوير هم خنك و هم خواستني بود. روياي درياي شمال براي مهران كه هيچگاه آنرا نديده بود جايي براي خستگي اين سفربيست و چهار ساعته باقي نميگذاشت. ظهر روز بعد به تهران رسيدند. تنها مشكل پيش آمدهدراین مدت دل پيچه علي سرلشكر بود كه در اثرخوردن گلابيهاي نشسته بوجود آمده بود و هفت هشت بار راننده بينوا را مجبور بهتوقف توي راه كرد. مهران و حسين هر بار از زور خنده به زمين ميافتادند و مسافراني كهبچه كوچك داشتند هم بچه هايشان را سرپا ميكردند. در پايانه تهران ساندويچي سفارش دادند تا بعد با ميني بوسهاي چالوس كه هميشه آماده حركت بودند و براي مسافر داد ميزدند بروند. - علي تو نخور بدبخت با اين دل دردت ميميريها - از دل درد بميرم بهتر است تا از گرسنگي! و باز هم خنده. علي همينجوري بود. از نعل خر مرده هم نميگذشت. مفت خور و تنها خور و مرده خور! اگر طناب مفتي هم گير ميآورد خودش را دار ميزد! اما خوش سفر بود. براي همين هم آورده بودندش. وه كه چه ديدني است اين جاده هزار پيچ چالوس. درههاي بس عميق ورودي خروشان و دامنههاي سبز البرز. كوههاي سر به فلك كشيده و بيبديل. سايه و سبزه جاودانه،آبشارهاي زلال و هميشه جاري. مهران بزهاي كوهي را روي لبه پرتگاههاي عميق آنطرف جاده با چشمان خودش ديد و آنها را با هيجان به بقيه هم نشان داد. بزها دور بودند و وحشي. با چشماني درشت و نافذ اين مسافران هميشه در عبور جادهها را به تماشا نشسته بودند. حتي دلهره عبور از اين جاده بسيار باريك كه برخي جاهها فقط براي عبور يك خودرو كافي بود و اغلب باعث ميشد چرخهاي مينيبوس شانه خاكي لب پرتگاه را بخلد و گاهي سنگ ريزهها را به سراشيبي دره بغلطاند نميتوانست چشم مهران را از نظاره جلوههاي باشكوه آن باز دارد. و پس از آن سراشيبي ملايم جلگه مازندران آغاز مي شد. بوي باران، بوي علف تازه، بوي برنج، بوي بهشت. آسمان آبي و زمين سبز و خرم. مناظر باورنكردني و كارت پستالي كوهها و دشتهايش. مهران تازه فهمیده بود که رنگ سبز هم هزار رنگ است. حس ميكرد وارد دنياي ديگريشده است. كنار پنجره مينيبوس نشسته بود و سعي ميكرد چشمانش را از پلك زدن همباز دارد تا به ضبط هرچه بيشتر اين مناظر بپردازد. به چالوس كه رسيدند ديگر تقربياً شب شده بود. پيداكردن يك پلاژ چوبي خالي كار زيادسختي نبود. هر سه به پشت افتادند و خوابيدند. بوي نم، صداي امواج خروشان شبانگاهي، همهمه مسافران شب و گرسنگي ، هيچكدام مانع خواب فوري آنها نميشد. بعداز سي ساعت نشستن روي صندلي اتوبوس و مينيبوس و تاكسي، خوابي خوش، خوابي شيرين آنها را ربود. و چه فردایی انتظارشان را می کشید... *نوشته: مسعود ---------------------- پی نوشت: واقعیت این است که هر چه کردم نتوانستم با آن قالب سفید و مامانی و قرتی کنار بیایم! این وبلاگ با همین قالب سیاه سوخته و چرکولک از زیر بته در آمده و با رخت نو و لباس سفید و بزک و دوزک، چیز هشلهفت و مضحکی از آب در می آید. خر سیاه و گر گرفته و مردنی و چلفت ما با پالان سفید یابو هم نمی شود، چه برسد به مادیان شبق! بگذارید خودش باشد و با همان جل چرکمرده جفتکش را بزند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/04ساعت 1:23 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آفتاب داغ تابستان زاهدان بچهها را پاي سايه كوتاه ديوارها ميچيد.رديف پاهايسياه وكثيف با انگشتاني لاغر كه از بين دمپاييهاي پلاستيكي يا سوراخهاي كفشهايكتاني فرسوده بيرون زده است كنار ديوار و توي آفتاب مثل كارناوال شادي تكانميخورد.کویر سایه اش داغ است و آفتابش سوزان. همين گرما و كوير خشكيده و عطش روزافزون است كه بوي دريا را از هزاركيلومتر آنطرفتر به مشام ميرساند. درياي مازندران و عطر خنك آب، به آب زدن وتوي ماسه غلطيدن. لذت لخت شدن و توي آب پريدن، لخت راه رفتن و خوردن و خوابيدن.آي چه كيفي ميتوانست داشته باشد. درياچه هامون هم در نزديكي زاهدان بود. با اتوبوس سه ساعت تا لب دو راهي درياچه راه بود. از آنجا بايد پياده ميشدي و با خودروگذري ديگري تا لب دريا ميرفتي. آب خنك، زلال و شيرين درياچه هامون پذيراي خوبي براي بدنهاي داغ و گرمازده بود. نيهاي داخل درياچه بيشتر سطح آنرا پوشانده بودند ومرغابيهاي وحشي سياهرنگي به نام ((چور)) حكمرانان مطلق آسمان درياچه بودند مگر شاهيني گرسنه بدان سوي پر ميكشيد. از قايقهاي ساخته شده با همين نيها براي ماهيگيري و عبور از روي درياچه و رسيدن به جزيره وسط آن كه كوه خواجه ناميده ميشد استفاده ميكردند. بخصوص عید نوروز کوه خواجه حال وهوای دیگری داشت.همه جا پوشیده از سبزه های تازه رسته وگلهای کوچک وحشی بود.عده زیادی از مردم به خواجه که امام زاده ای مدفون در بالای کوه بود اعتقاد داشته ودر ایام نوروز به زیارتش می رفتند. عده کمتری هم در پای کوه با استفاده از یکی از استخوانهای گوسفند به نام ((مجلک)) مشغول بازی شده وقمار خانه های کوچک روبازی می ساختند.بچه ها همیشه مشغول بازی بودند.هم آب بود و هم سبزه و هم آفتاب. اما آنجا جنگلهاي سرسبز شمال و ساحل نرم ماسهاياش را نداشت. از بوي شاليزارهاي برنج و دهها رودخانه لبريز و سيرابش هم خبري نبود. پلاژ چوبي لب دريا هم نداشت. زابل رفتن و تويدرياچه آن شناكردن پز و قمپز هم نداشت. هركس ميتوانست صبح برود و شب هم برگردد. و از همه مهمتر عرق خوري و مستي شبانه درياي شمال بود و دختران زيباي تهرانياش كه با مايو دوتكه روي ماسهها و داخل آب دريا بودند و ميتوانستند از صبح تا شب يواشكي و دزدكي و يا حتي خيره خيره ديدشان بزنند. روياي ديدن خانمهايي كهبراي بزنزه شدن ، نيمه برهنه روي ماسههاي گرم دراز كشيده بودند پوزههاي بچه ها را مثلشترهای تشنه به سوي شمال ميكشانيد. با بينيهاي بزرگشان هوا را بو ميكشيدند. بوي درياچه خوب از اين فاصله هزار كيلومتري ميتوانست بيايد. آي چه كيفي ميتوانستداشته باشد! - اما با كدام پول؟! ميدانيد رفتن به چالوس و پلاژ كنار دريا كرايه كردن چقدر آب ميخورد.ما كه يك قران هم نداريم. حتي براي خوردن يك ساندويچ و نوشابه. "علي سرلشگر" اين را گفت و مثل همه وقتهاي ديگري كه فكر ميكرد لب پايينش را دو سهسانتي جلوتر از لب بالا داد و به آسمان نگاه كرد. اينجايش را راست ميگفت. بچهها برايشمال رفتن پول كافي نداشتند. فيالواقع اصلاً پولي نداشتند! خود علي سرلشگر كه ادعا ميكرد از نوادگان خوانين زابل است آه در بساط نداشت.قد کوتاه وتوسری خورده اش واندام نحیفش اورا از هر دعوا و درگیری فیزیکی معاف می کرد.مثل تکه نخی بود که برای اینکه از ته سوزن در نرودسرش را چند بار گره زده باشند.پدرش كارمند بازنشسته شهرداری بود و مغازه كوچكي درب خانهشان باز كرده بود و برايگذران زندگي بيسكويت و پفك و كيك و نوشابه و از اين جور چيزها ميفروخت و چونگران فروش بود هيچكس، نه اهالي محل و نه اهل فاميل چيزي ازش خريد نميكردند مگرعابر بدبخت گذري يا كسي از روي ناچاري. لقب سرلشگري را هم بچهها از وقتي به او دادهبودند كه دژبانها براي خدمت سربازي گرفته بودندش و با دستبند به پادگان برده بودند.بچه ها فكر ميكردند تا يكي دو سالي او را نميبينند ولي فردا صبح دوباره توي محل بود. همه ازتعجب شاخ درآورده بودند. خودش ماجرا را اينجور تعريف كرد: «وقتي مرا به پادگانبردند گفتم ميخواهم سرتيپ فروزش را ببينم. از چند تا اتاق تو در تو رد شديم تا به منشيسرتيپ رسيديم. گفتم بگوييد علي نارويي آمده. وقتي به سرتیپ گفتند خودش از دفترش آمد بيرون. مرا كه با آن وضع ديد از تعجب خشكش زد. وقتي ماجراي سربازگيري را شنيد چند تا تشر به دژبانها زد كه : «احمقها گفتم برويد سرباز بگيريد. رفتهايد علي آقا راگرفتهايد!! علي آقاي نارويي را گرفتهايد! زود باشيد بازش كنيد. دژبانها با دست پاچگي و معذرت خواهي دستبندم را باز كردند وبعد توي اتاق سرتيپ چايي هم خورديم. خود سرتيپ خيلي شرمنده شد و خيليعذرخواهي كرد! دستور بازداشت آن دو تا دژبان را هم با وساطت من لغو كرد و بعد هم باجيپ خودش من را به خانه فرستاد. گفت به خان هم سلام برسان. منظورش پدرم بود!» همه ميدانستند كه نیم شبي از زير سيم خاردارها فرار كرده. رد سيمهاي خاردار و ياكتكهايي كه از دژبانها بخاطر فرار از اجباري خورده بود هنوز توي تنش بود. ولي كسيبه رويش نميآورد كه هيچ، حتي از همان موقع به لقب علي سرلشگر هم مفتخر شد. اظهارنظر بعدي را حسين شهركي كرد كه همسايه ديوار به ديوار مهران بود: «من پولش را از پدرم ميگيرم. همگي دعوت من چهارتايي ميرويم. علي آقا سرلشگر كه رييس بنده هستند، محمدآقا هم كه سرور بندهاند، با آقا مهران هم كه برادريم! حسين شهركي از آنهفت خطهاي روزگار بود. به مهران ميگفت من شكل پدر خودم نيستم. شكل پدر تو هستم و واقعاً با آن بینی عقابی وتن چاق وچله ای که داشت شبيه پدر مهران هم بود. و چون ديوار خانهشان هم با مهران يكي بود اين هم دليل ديگري براي برادريشان بود! ميگفت «من بچه باباي تو هستم! پدرت يك شب از رويديوار پريده و...» اين موضوع را با آب و تاب براي همه تعريف ميكرد و دماغ گنده خودشرا كه شبيه دماغ پدر مهران بود به همه نشان ميداد!» روز قبل كه خانه شان خالي بود وپدرش دم مغازه و مادرش هم به روضه بيبي سهشنبه رفته بود يك دختركي را به خانهآورده و گویا در همين اثنا زن برادرش سر ميرسد و وقتي سرزنشش ميكند كه «تو كه همينديروز يكي را آورده بودي. آخر مگر خجالت نميكشي!» برگشته و صاف توي چشمهايشنگاه كرده و گفته: «برو بيرون وگرنه خودت را هم...» و به همين خاطر ديشب را خانه يكي از بچهها خوابيده بود. نه از خجالت برادر و زن برادرش و نه اينكه بترسد زن برادرش موضوع را براي برادرش بازگويد كه آنقدرها زن احمقينبود كه شر بپا كند. شايد فقط از روي احتياط آنشب خانه نيامده بود و حالا طرح مسافرتشمال را هم خودش پيش كشيده بود. تا يكي دو هفتهاي رد گم كند و بعدش هم آبها ازآسياب بيفتد. مهران پولي نداشت. هيچوقت هيچ پولي نداشت. مادرش وقتي كه دوساله بود بر اثر بیماری مرده بود و هشت تا بچه يتيم باقي گذاشته بود. پدرش هم سر سال نشده زن گرفته بود وشش هفت تا بچه هم از دومي براه انداخته بود. استوار باز نشستهاي كه با يك تاكسيمسافركشي ميكرد و نامادري كه دلش نميخواست رنگش را ببيند چه برسد به ناز ونوازش و كفش و لباس و پول تو جيبي. لباسهاي مهران معمولاً لباسهاي دست دومبرادرهاي بزرگترش بود كه آنهاهم خودشان لباسها را دست دوم خريده بودند و يا دزديده بودند! در زاهدان ميدانگاهي بود كه سرتاسر با تختهاي فنري پوشانده شده بود و رويتختها هم لباسهاي دست دومي كه از پاكستان می آوردند براي فروش روي هم ريختهبودند.بعضي لباسها كه نوتربودند و كت و كاپشنها را روي چوب لباسيهاي فلزي آويزانميكردند. شلواها و پيراهنها به قيمت پنج قران يا يك تومان عرضه ميشد و سرجمع با دو تومان ميتوانستي يك پيراهن و يك شلوار و يك کت براي مدرسهات بخري و حسابي نونوار بشوي. كيفيت لباسايش هم خيلي خوب بود و اگر خوب شسته می شدو خوب آفتاب می خورد بوي لتهاي هم ميرفت. بوي مخصوصي كه فقط از اين لباسها به مشام ميرسید. و اگر يك ساك ورزشي می بردی و توي لباسها می گشتی می توانستی چند تا پيراهن و شلوار هم كش بروي. با پول دو تا پيراهن ده تا توي ساك بريزي و در ببري و يك سال لباس داشته باشيكه به نوبت عوض كني! لباس دزدی! مهران پولي از پدرش نميگرفت. براي كارهايش اجازه هم نميگرفت. فقط يك اطلاع كافيبود. «ما فردا با بچهها ميرويم شمال» پدرش فقط نگاهش كرد و بعد دوباره چشمشبه تلويزيون سياه و سفيد دوخته شد. و بعد به مگس سمجي كه دور قندان ميچرخيد. با مگس كش رويش كوبيد. جسدش شايد تا نوبت بعدي كه هال خانه جارو ميشد همانجاباقي ميماند. قرار و مدارها گذاشته شد. ساعت ده صبح فردا حركت به سمت شمال. مهران آن شب از ذوق و اضطراب خوابش نبرد. تا بحال شمال نرفته بود. فقط گاهگاهي تعريفش را از بچهها شنيده بود. پول را قرار بود حسين شهركي بياورد. پدرش خيلي پولدار بود و همانقدر همخسيس. نم پس نميداد. شكم بزرگي داشت كه به قبرستان جوجه تبديل شده بود.فروشنده لوازم خانگي و جهاز عروس و اينجور چيزها. حسين ميگفت هر طور شده پول را ميگيرم. مگر ميتواند ندهد... *نوشته: مسعود ---------------------------------- پی نوشت: ۱- با اجازه آقا مسعود بعضی از قسمت های بلند را تبدیل به دو بخش کردم. قسمت بعدی "بوی دریا" را هفته بعد خواهید خواند. ۲-اینقدر نق به جان رنگ و قالب وبلاگ زدید که همین جور دیمی و الله بختکی عوضش کردیم! نظرتان را راجع به این تغییر اعلام کنید تا یک وبلاگ دمکراتیک را شاهد باشید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/27ساعت 1:44 توسط مصطفی جوادی |
|
|
- حسين... حسين پاس حسين بي معطلي زد زير توپ. درست همان جايي كه بايد بزند. يعني جلوي پاي مهران. دوطرف مهران دو نفر ايستاده بودند و توي دروازه هم دروازهبان گروه مقابل بود. با يك كنترل وتغيير زاويه هم زمان، توپ از بين دو نفر عبور كرد و شوت زميني زاويه مخالفدروازهبان، كار را تمام كرد. توپ گل شده بود اما همه دردسرهاي حسين پودينه و مهران هم از همين جا شروع شد. حسين بناي هر و كر و كركري خواندن و قلمبه باركردن را گذاشت. آن هم براي كي؟ برايگوریچ و چوچوكه و علي باجگير. آنها همين جوري و الكي دنبال دعوا ميگشتند .بيخودي به مردم گير ميدادند . دعوا راه ميانداختند. حالا با اين حرفهاي حسين حسابيگر گرفته بودند. بدتر اينكه حسين فوتبال درست و حسابي هم بلد نبود و بجاي توپ گرفتنچند بار لگدهاي جانانهاي به بازيكنان تيم شاهين كه مقابل آنها بازي ميكردند حالا چه به عمد وچه به سهو زد. و اين هم مزيد بر علت بود كه دو سه بار علي باجگير همان وسط بازي بطرفشحمله كرد و گوریچ دستش را گرفت و گفت بگذارش براي بعد از مسابقه! كم كمحسين داشت حساب كار دستش ميآمد. خيلي ترسيده بود. آخرهاي بازي كه ديگر اصلاًنميدويد. با همان پيراهن و پيژامهاش وسط زمين ايستاده بود. رنگش مثل گچ سفيد شدهبود. وقتي مهران نزديكش رفت دستش را محكم چسبيد. با صداي لرزان و حالت گريه گفت:«به من گفتند بعد از بازي منتظر باش! مهران مرا ميكشند». مهران كه اضطرابش كمتر نبودجواب داد: «خوب من هم بودم ميكشتمت. مسخره شان كه ميكني. لگدشان هم كهميزني. بلوچ اگر لجش بگيرد تا زهرش را نريزد كه دست بردار نيست.» حسين كه به تتهپته افتاده بود گفت: «مهران... من... را ميكشند... يك كاري بكن» مهران خيلي سريع جواب داد:«نترس من باهات هستم. تا آخرش. سرشان را گرم ميكنم و ميكشانمشان طرف محله.وقتي نزديك خانهات رسيدي بدو برو توي خانه و در را هم ببند. ديگر دستشان به تونميرسد. نترس من هستم. هرچي كه بشود هستم.» زمين بازي يك محوطه خاكي بود كه سنگ و كلوخهايش را جمع كرده بودند و هرطرفش دو تا تير چوبي به عنوان دروازه فرو كرده بودند. البته براي شيب زمين و پستي وبلندي اش ديگر كاري نميتوانستند بكنند. يك بار زمين خوردن در اين زمين كافي بود تاسنگ ريزههاي نوك تيز آن كه به زمين سنگ تراشان معروف بود كف دستها، آرنج وزانوها را سوراخ سوراخ كند و خون از همه جا بيرون بزند. بچهها در اين زمين بارها و بارها درهر بازي ميافتادند و زخمهاي هنوز التيام نيافته قبلي ميشكافت و خون تازه مثل دهانهآتشفشان روي زخمهاي كپره بسته و خون مرده قبلي جاري ميشد و جاي زخم برايهميشه روي آرنج و زانو باقي ميماند. اما از اينها بدتر وضعيت كفشهاي كتاني بود كه بعداز چهاربار بازي كردن روي زمينهاي خاكي و آسفالت كوچهها از كف و كنارهها پارهميشد و بچه ها پولي و رويي براي جايگزيني نداشتند . زخم پا در همان قسمتها گاهي خيلي عميقميشد. آنقدر عميق كه امان را ميبريد. آفتاب داغ نزديك ظهر تابستان زاهدان موي سر وپوست را ميشكافت و به وسط مغز آدم رسوخ ميكرد. رنگ پوستها اغلب قهوهاي تيرهشده بود. سايه ديوارها هم از شدت عطش واتش آفتاب گريخته بودند و خورشيد برهنه بدون هيچ خطابري در آسمان با تمام قوا ميتابيد . بچهها بيتوجه به زبانهاي چوب شده و خاكي كهدهان، بيني، گوشها و چشمهايشان را پر كرده بود همچنان بازي ميكردند. به جز كفشهاي بچهها و توپ بادي كه مال محمد حميدي بود و بخاطر همان توپ هم بهتركيب اصلي تيم دعوت شده بود! هيچ نشان ورزشي در بچهها وجود نداشت. لباسها،همان لباسهاي مدرسه بود. پيراهن و شلوارهاي دست دومي كه از بوتيك لته و هر تكه بهبهاي پنج ريال يا يك تومان خريداري شده بود يا مال خواهر و برادرهاي بزرگتر بود. تيمشاهين، تيم بلوچهاي مقابلشان هم با همان لباسهاي بلوچي بازي ميكردند. پوشيدنلباسهاي فارسي بين آنها رسم نبود و اگر بلوچي لباس فارسي ميپوشيد به عنوانبيهويت و فرهنگ زده از خانوادهاش طرد ميشد و مورد تمسخر دوستانش قرارميگرفت و يا از برادر بزرگتر، پدر و يا عمويش كتك حسابي ميخورد و بهرحال حتيحرف زدن دراین باره هم جرم محسوب ميشد. اما هيچ چيز، نهعدم وجود لباس ورزشي، نه زمين سفت و خاكي و پر از سنگ ميدان سنگ تراشها، نهگرماي طاقت فرساي خورشيد و نه گرد و خاك موجود، هيچ چيز مانع از ادامه بازينميشد به جز ترسي كه از دعواي قطعي آخربازي توي دل حسين و مهران و بقيه بچههاافتاده بود. بازي به آخرهايش نزديك ميشد. حسين ديگر بازي نميكرد. يك گوشهايايستاده بود ومثل گوسفندی که پایش را کنار باغچه بسته باشند منتظر سرنوشت محتوم خود بود.حرف مهران توي گوشش مدام ميپيچيد: «بلوچها مرام دارند. وسط بازي دعوا نميكنند»ولي بازي هم داشت تمام ميشد و آخرش چي؟ باران مشت و لگد و زنجير و پنجه بوكسبه سر و صورت و پشت و دست و پايش سرازير ميشد. چشمهايش از ترس و اضطرابدريده و نمناك بود. فقط يك نقطه اميد داشت. آنهم مهران بود كه بعضی بچه های تيم مقابلميشناختندش و او كنارش بود. مطمئن بود كه مهران تنهايش نميگذارد. مهران و بچهها هم به اوپاس نميدادند . درست است كه دعوا وسط بازي خارج ازلوطيگري بلوچها بود ولي توي پا رفتن براي توپ گرفتن که اشكالي نداشت و توي اين كارهم ممكن بود (البته نه به عمد!) لگدي يا مشتي نثار ساق پا يا چك وچانه حسين بيچارهشود. براي همين همه از خير بازي حسين گذشته بودند چرا كه در حالت عادي هم بازيدلچسبي نداشت. يار تعويضي هم نداشتند وگرنه مهران حتماً او را تعويض ميكرد. شايداين ميتوانست فرصتي هم براي فرار او ايجاد كند ولي حالا بايد تا آخرش ميماند. بالاخره بازي تمام شد و همه بچههاي تيم خودي در چشم برهم زدني ناپديد شدند. محمد باتوپ زيربغلش، حاجي روي زين دوچرخهاش و بقيه هم با دو تا پاي اضافهاي كه قرضگرفته بودند زدند به چاك. حتي محمود برادر كوچك مهران هم به بهانه ای ناپدید شد. بلوچها به طرفحسين آمدند. چشمهايشان را خون گرفته بود. عبدل كاج (كه به خاطر انحراف يكي ازچشمهايش به اين نام معروف بود و گويا از آن بدش هم نميآمد)، علي باجگير، گوریچ ، چوچوكه و بقيه همگي بودند. مهران جلوي حسين ايستاد و حسين تقريباً پشت سر او قايمشده بود. عبدل كاج گفت: «مهران بيا كنار. ما با تو كاري نداريم. طرف حساب ما اوست!» - باهاش چه كار داريد؟ - ميخواهيم آدمش كنيم. - خيلي خوب آدمش كنيد. ولي اول به من بگوييد چي شده . - خودت كه ديدي چي شده. - خوب بازي است ديگر. - يعني چه بازي است! نديدي چقدر فول ميكرد. مثل حيوان لگد ميزد. حالا بايد لگدبخورد. - شما هم لگد زديد. توي فوتبال اينها پيش ميآيد. عمدي كه نبوده. - عمدي نبوده. پس چرا فحش ميداد. اينهم توي بازي پيش ميآيد؟ حرفش حرف حساب بود لگدهاي حسين هم عمدي بود خيلي هم فحش و ليچار بار آنهاكرده بود. كتك خوردن هم حقش بود. همه اينها را مهران ميدانست. امانامردی بود اگر ميگذاشتبزنندش. تازه آنها كه كم نميزدند. خرد و خاكشيرش ميكردند.کاری می کردندکه مادرش هم اورانشناسد.مثل یک گونی سیب زمینی تحویل بابایش می دادند. مهران باارامش ساختگی که دران موقعیت خیلی بعید بودگفت :"خيلي خوب. اينجا آفتاب است. يواش يواش برويم حرف هم ميزنيم. ما كه فرار نميكنيم.توي سايه هم ميتوانيد ما را بزنيد. تازه همه متوجه داغي آفتاب شده بودند.زبانها چوب شده بود. مهران براي اينكه كسي مخالفتي نكند اول خودش براه افتاد و ادامهداد: - خوب بالاخره توي بازي كركري ميخوانند و حرفي هم ميزنند. نقشه گرفته بود. همه به ناچار به راه افتادند و به سمت محله مهران و حسين رفتند. فاصله تاخانه پانصد متري ميشد. عبدل كاج گفت: - كركري جاي خودش. او فحش ناموسي هم داد. - فحش ناموسي را وقتي داد كه چوچوكه ان طور از پشت لگدش زد. من كه نميگويمحرف خوبي زد. اصلاً غلط كرد. ولي توي بازي اين چيزها پيش ميآيد. مهران كم كمقدمهايش را تندتر كرد. حرف توي حرف آورد و آسمان و ريسمان به هم بافت و از هر دريگفت. طوري حرف ميزد كه كمكم داشت اصل موضوع فراموش ميشد هر لحظه به خانهحسين نزديكتر ميشدند. در واقع خانه حسين اولين منزل محله بود. حسين حتي كفش همنداشت. با دمپايي آمده بود و دمپاييهايش را به دنبال خودش روي زمين ميكشيد. تقريباًپنجاه متري به خانه حسين مانده بود كه يكدفعه علي باجگير جلو دويد و زنجيرش را كهيك طرفش دور مچ دستش پيچيده بود بطرف صورت مهران و حسين پرت كرد. همه در جاميخكوب شدند. زنجیر تا نوک بینی حسین امد ودوباره با یک حرکت توی دستانش جمع شد.علي باجگير با همان خونسردي هميشگي گفت: - ميخواهيد فرار كنيد.ها؟ - كجا فرار كنيم. داشتيم حرف ميزديم. - او بايد حسابش را پس بدهد. - اگر بخواهيد بزنيد اول من را بايد بزنيد. - برو كنار ما به تو كاري نداريم. دعواي ما با اوست. - خيلي خوب. بزنيدش. ولي او كه ترا نزد. - دوستم را كه لگد زده. فحش هم داده است. - به كي فحش داده. مهران در همين حال چشمكي به حسين زد. ديگر جاي تأمل نبود. تا خانه حسين پنجاه متريبيشتر فاصله نبود. درچشم برهم زدني همان وقت که توجه به قانع کردن مهران معطوف شده بودحسين مثل تيري كه از چله كمان رها شده باشدگريخت. بلوچها كه داشتند با مهران جر و بحث ميكردند در يك آن فقط يك جفت دمپاييپلاستيكي بجامانده از حسين را ديدند و خطي از غبار پشت سر ش را! چوچوكه و عليباجگير دنبالش دويدند. حسين از فاصله چهار پنج متري خانهشان به هوا پريد و با لگدتوي درب آلومينيومي خانه فرود آمد. درب يا باز بود و يا با ضرب لگد حسين باز شد چونهمانطوري وارد خانه شد و لحظهاي بعد درب خانه بسته شد. همه چيز تمام شده بود. حسين فرار كرده بود و دست بلوچها كوتاه شده بود. خشم انتقامتا حد جنون بالا گرفته بود.کاروان رفته وجز اتشی به منزل باقی نگذاشته بود. مهران مانده بود و هفت هشت ده نفر بچه بلوچ خشمگين که اماده بودندحسین ویا هرکس دیگری که دم چنگشان بیایدنفله کنند. عليباجگير زنجيرش را از همانجا شروع به چرخاندن كرد و تا توي سينه مهران پيش آمد. مهران از جايش جم نخورد. محكم ايستاده بود. در دلش ترس عميقي داشت. امانميخواست ونمی بایست عقببنشيند.اگرسعی درفرارمی کردحتمااوضاع بدترمی شد.دلیلی هم برای فرار نمی دید .طرف حساب انها کس دیگری بود.علاوه براین راهی هم برای فرارنداشت. بعیدمیدانست که اسیبی به او برسانند.باید منتظر می ماند. علي باجگير گفت: «حالا تو را ميزنيم» - براي چي؟ من كه نه فحش دادم نه لگد زدم. - تو فراريش دادي - نه. كسي با او كاري نداشته باشد. اين صداي عبدل كاج بود كه جلوي برادرش عليباجگير را ميگرفت. - من بايد عقدهام را روي اين خالي كنم. - گفتم كه نه. اگر دست بهش بزني ميكشمت. مهران رفيق من است. راه بيفتيد برويم. بعد رو به مهران كرد و گفت: گيرش ميآوريم. توي...مادرش كه نميتواند برود. بهش بگو گيرشميآوريم. و بعد همگي با هم رفتند. مهران وسط خيابان تنها ماند. با پاچههاي شلواری كه هنوز تويجورابها مانده بود و نفسي كه هنوز به سختي بيرون ميآمد. باورش نميشد كه همه چيزتمام شده باشد بدون اينكه خون از دماغ كسي ريخته شده باشد. شگفت انگيزتر از همه چیزنگاههاي يكي از آنها به نام گوریچ بود كه در حال رفتن هر لحظه به پشت سرشبرميگشت و او را ميپاييد. چه ميخواست بگويد و چرا. مهران، گوریچ را از قبلميشناخت. يكي از قلدرترين بچههايي بود كه تا حالا ديده بود و توي همه دعواها نفر اولبود. سرش براي اينكار درد ميكرد.حتی یک بار معنی نام او را هم از عبدل کاج پرسیده بودواودرپاسخ گفته بود:یعنی باد سرد شمال! مهران با خنده گفته بود:یک اسم سرخپوستی است؟ -نه اسم بلوچی است.باد سرد شمال چیز خوبی است.همه منتظرش هستند. -گمان نمی کنم اسکیموها با نظر تو موافق باشند! -اما اینجا قطب شمال نیست.اینجا بیابان سوزان بلوچستان است. نگاههاي گوریچ در اين دمهاي آخر جورديگري بود. غريب وپرسشگر. و حسي عجيب در وجود مهران بوجود آورده بود. هرچه بود تمام شدهبود. مهران به خانه رفت دست و صورتي شست و گوشهاي نشستو بعد از شدت خستگي به پشت افتاد. ده پانزده دقیقه بعد زنگ خانه به صدا درآمد. محمود كه براي بازكردن دررفته بود با صدايي مضطرب بازگشت و به مهران گفت: «گوریچ است. ميگويد با تو كار دارد.» نه. هنوز تمام نشده بود. اما بايد تمام ميشد. بايد تمامش ميكرد. همين امروز. پس بلندشد. دمپايي پوشيد و دم درب رفت. گوریچ تنها بود. شايد بقيهشان جايي كمين كردهبودند. گوریچ بي سلام و عليكي گفت، «بيا برويم توي كوچه، كارت دارم» لحن صدايش جنگجويانه نبود. دوستانه هم نبود. متفکرانه بودوتند.هیبت گوریچ باچهره گندمگون وعضلات نسبتا ورزیده اش مهران را به راه انداخت. توي كوچه خلوت بود.هميشه خلوت بود. آن روز ظهر تابستان از هميشه هم خلوتتر بود. گوریچ چندلحظهاي توي چشمهاي مهران خيره شد و بعد گفت: «ازت خوش آمده، خيلي مردي. تاآخرش پاي دوستت ايستادي و فراريش دادي. ميدانم كه نقشه خودت بود. اگر مانده بودجرش ميداديم. اگر نجاتش نداده بودي...» مهران چيزي نگفت. در دل احساس غرور و افتخار ميكرد. گوریچ درحالي كه رويآسفالت نيم گرم خيابان در اندك سايه ديوار مينشست گفت: «بنشين.این روزها مرد كم پيداميشود. نامرد زياد است هم توی جماعت بلوچ وهم بین فارس . ولي مرد كم پيدا ميشود. براي همين مردانگيات ميخواهم باهم دوست بشويم. دوست و برادر. مهران برادر من ميشوي ؟» مهران هاج و واج مانده بود. كسي كه از او ميخواست دوست و برادرش بشود گوریچ بود. گوریچ به لحاظ سن و سال و قد و قامت كمي كوچكتر از او بود ولي توي دعوانظير نداشت و همه او را ميشناختند. با اين حال كه هنوز نوجوان بود ولي فقط سلام عليكبا او كافي بود كه خيليها حساب كارشان را بكنند. مهران هم از گوریچ ميترسيد هماو را دوست داشت اگرچه هيچوقت تا حالا با او شاخ به شاخ نشده بود. ولي اينكه برادرشباشد. چيز ديگري بود. مهران فقط يك كلمه گفت: «باشد» گوریچ چاقوي ضامن دارشرا از جيب بغلش بيرون آورد و ضامنش را زد. تيغه تيز و براق چاقو در يك آن نمايان شد.گوریچ از بالاي مچ يك خط روي رگهاي دستش كشيد. كار احمقانهاي كه ميتوانست بهقطع شاهرگش هم منجر شود و بعد چاقو را به مهران داد.: «تو هم همين كار را بكن. بايدخونهايمان با هم مخلوط شود.» مهران هم عين همين كار را كرد و بعد مچهايشان را رويهم گذاشتند و خونها را به هم آغشتند. - حالا ديگر برادر شدهايم.خون من دررگهای توست وخون تو در رگهای من. ما دو تا تا آخر عمر با هم برادريم. و مثل دو برادر هواي همديگررا داريم. مثل دو برادر. گوریچ رفت. مهران هم به خانه برگشت. ميدانست كه اگر بلوچ با كسي پيمان برادريببندد تا آخر عمر عهدش نميشكند. او واقعاً برادر خواهد بود. چه طرف بلوچ باشد و چهفارس. شيعه يا سني و يا جوري ديگر. برادر به برادرش خيانت نميكند و تا پاي جان كناربرادرش ميايستد. و مهران نميدانست اين برادري در آن ظهر گرم تابستان در آينده زندگياش چه تأثيري خواهد داشت. براي مهران اين بيشتر شبيه يك بازي يا رويايكودكانه بود. سوزش مچ دست چپش سخت او را می ازرد.سعی کرد با فشار دست جلوی خون ریزی را بگیرد.او نوجوانی پیش رس بودکه خط نرمی از سبیل های تازه رسته روی لبش واندام نسبتا درشتش اورا بزرگتر از سنش نشان می داد.چشمان درشت وجذابی داشت ودوستان زیاد.اما این دوستی تازه که به طور لحظه ای به برادری هم پیوسته بود حس غریبی در او به وجود اورده بود.حالا دیگر پشتش به کوه بود. گوریچ اهل محله خیابان شاه بود.قدش ازاحمد کمی کوتاه تر بوداما با عضلاتی به هم تنیده .چهره ای کاملا افتاب سوخته وبا اثر زخم کوچکی از چاقو روی گونه چپ.در دعوا انقدر سریع بود که قبل از هر حرکت طرف مقابل ناک اوتش می کرد.اگر چه بلوچ ها اغلب گروهی دعوا می کردندواو سرگروهشان بود. مهران فکر کارهایی را می کرد که از این به بعد می تواند بکند وانچه را که نمی توانست انجام دهد.دوستی با بزرگان مانند دوستی با پادشاهان است.بیش از اینکه خیر باشد شر به دنبال خواهد داشت! *نوشته: مسعود --------------------------------- وقتی این داستان را کامل خواندم آنقدر خاطرات ریز و درشت کودکی جلویم ردیف شد که بی اختیار گریستم. آقا مسعود دست مریزاد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/20ساعت 14:19 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ(قسمت سیزدهم) قانون!!!!
برای شب نشینی به خانه یکی از دوستان رفته بودیم هنوز ماشین را پارک نکرده ام که سرو کله نگهبان مجتمع پیدا می شود _جر..بوکایی...اینجا نمی توانی _وا..م..شن..گلای..من سریع بر می گردم م (با فتحه) اسب..شن..سوار...م شن سریع زود _بو..بو.. نه نه غلط نکنم قبلا یکی از هموطنان فهیم ایرانی این کلک را سوار کرده!! والا این کلک رد خور ندارد!! عموما هر وقت برای پارک مشکل دارم همین را می گویم و بعد هم میروم و تا چند ساعت بعد هم نمی آیم!!!!!! _انگار چاره ای نیست و باید در خیابان ماشین را پارک کنم آنجا هم هنوز نرسیده پارک بان سرو کله اش پیدا می شود _ نی هاو...سلام _جی..شیاسه؟ چند ساعت..منظورش این است که برای هر ساعت 5 یوان حساب و کتاب کند و نقدا بگیرد.. __ وا .. م.. شن..گلای.!!!!!!!!!!!!!!!! __ ای..کو ای..یک یوان.!!!!!! درس اخلاق بسیار سفر باید تا پخته شود خامی *نوشته: مهرداد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/02ساعت 13:57 توسط مصطفی جوادی |
|
|
ترک موتور یکی از کارگر های شرکت نشسته بودم که مرا تا جایی برساند. یک روند حرف میزد و من توی صدای ماشین ها و باد نه چیزی می شنیدم و نه حوصله داشتم به حرف هایش گوش بدهم. پیچید توی یک فرعی که از سوراخ موش هایی که بلد بود زودتر مرا برساند. سر پیچ چشمم افتاد به دستش که روی کلاچ موتور بود و با دستمال کثیفی بسته بودش و لکه های خون رویش دیده میشد. برای اینکه صدایم را بشنود توی گوشش داد زدم: دستت چی شده؟ توی کارگاه ضرب خورده؟ چرا نیومدی ببریمت درمانگاه؟ _ توی کارگاه نشده مهندس، رفته لای سیم های موتور! _ چی؟! چطوری رفته اونجا؟! _ می خواستم کهنه بگذارم روی لاستیک موتور که وقتی لاستیک می چرخه تمیز و مشکی و خوشگل بشه، دستم رفت لای چرخ! _ مگه سوارش بودی؟! _ بله آقا! 80 تا هم سرعتم بود! بی پدر گوشت های 3 تا انگشتمو تراشید، فقط استخونش مونده! _ دستت فلج میشه که! رفتی دکتر؟ _ نه مهندس! این دکترا نماز نمی خونن، دستشون برکت نداره! رفتم پیش ملا، دعا داد و دوا بست! _ صورتت چی شده؟ _ کجاش مهندس؟! _ زیر گوشت _ ها! اینجا یه خال گوشتی بود مهندس، ریش که میزدم اگه حواسم نبود زخم میشد. خیلی باهاش ور رفتم، خوب نشد. آخرش عموم روش سیگار خاموش کرد که بسوزه و خوب بشه! _ عجب! خوب شد؟! _ نه! چرک کرد! _ پس خوب نشد! _ خوب که شد، ملا 25 تومنی رو داغ کرد و گذاشت روش! خوب شد! _بارک الله! پس الان دیگه راحت ریش اونجا رو میزنی! _ الان دیگه اونجا ریش در نمیاد! _ همین جا نگه دار، پیاده میشم ترمز زد و گفت: مگه بانک نمیری مهندس؟ _ پیاده میرم، شاید ملا گفته باشه دو ترکه بزن به دیوار و رستگار شو! _ چی مهندس؟! _ هیچی! برو دنبال کارت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 8:24 توسط مصطفی جوادی |
|
|
"حتما باید مدیر کل به من زنگ بزنه؟! شما تو اون بخش توانایی پیگیری این موارد رو هم ندارین؟! انگار باید جور دیگه برخورد کنیم!" معاون فنی اداره اینها را گفت و گوشی را کوبید روی تلفن و راحت شد.
مهندسی که آنطرف خط بود رگ گردنش ورم کرده بود و خیس عرق. داد زد: همینو می خواستی آقای...؟! بیا! هرچی از دهنش در آمد بارم کرد! تقصیر شماست! همش باید بگم بهتون! تا فشار نیارم این پروژه رو هواست! این ماه اضافه کارتون رد نمیشه تا ببینین که قصور چه پیامدی داره! جوانک مهندسی که اضافه حقوقش قطع شده بود پرید پشت میزش. دستهایش را به هم مالید. حسابی جا خورده بود. تقصیر مهندس ناظر بود که سرکشی نمی کرد، به او چه ربطی داشت؟! حالا که حقوقش کم شده قسط ماشینش را ناظر می دهد؟! کاغذی برداشت و نوشت: دستگاه محترم نظارت، به علت عقب افتادگی بیش از حد پروژه و عدم اجرای صحیح، مسئولیت کلیه دیرکردها به عهده سیستم نظارت بوده و مشمول جریمه نقدی و درج در سوابق می گردد! مهندس ناظر که نامه را دید کفرش در آمد. پرید توی ماشین و رفت سر پروژه. نرسیده داد زد: اگه من نیام و فشار نیارم ماستمالی میکنین دیگه؟! آره؟! تا اطلاع ثانوی حقوق نداری تا این کار سر و سامون بگیره! مسئول اجرا هاج و واج ماند. ناظر که رفت زد تو سر کارگر و گفت: خاک بر سرتون! اینقد شل کار میکنین که باید نون مارو هم آجر کنین! از این به بعد دو ساعت اضافه کار میکنین. تا من حقوق نگیرم هم کسی پول نمیگیره. مفت خورهای بی خاصیت! شب همان روز کارگر زنش را سر بد بودن غذا کتک مفصلی زد! فردا صبح زن، بچه اش را به خاطر خاک بازی کتک زد! بچه هم لگد محکمی به مرغ مردنی زد که داشت توی باغچه خالی پی دانه می گشت! چند تا استخوان مرغ شکست. خودش را کشید پای دیوار، کمی خس خس و ناله کرد و مرد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 12:59 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ . قسمت دوازدهم(روانشناسی المپیک!!!)
*نوشته: مهرداد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/08ساعت 19:14 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|