تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
 

ضربه های شلاق وار آب به هر سو پرتش می کرد. آب آنقدر بالا آمده بود که نمی توانست حرکتی بکند. زمین لخت و صاف بود و پایش هیچ جا محکم نمیشد. و اگر جای پا یا دست اندازی هم پیدا می کرد بعید بود در آن هجوم کوبنده آب خروشان بتواندخودش را نجات دهد. خیس شده بود و همین سرعتش را کمتر می کرد. با تحلیل رفتن نیرویش کم کم امیدش را هم از دست می داد. خودش را رها کرد در جریان آب و دل به دریا زد...

 

داشتم نگاهش می کردم. دوش آب را بستم و مورچه خودش را به پای دیوار حمام کشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 11:8  توسط مصطفی جوادی | 

پشت کله اش را خاراند و به کلید توی قفل نگاه کرد. کلید را توی قفل فرو کرده بود اما نمی دانست می خواهد در را ببندد یا باز کند! به خودش نگاه کرد، با آن سر و وضع نمی توانسته از داخل خانه بیاید، پس احتمالا الان باید برود تو. خواست کلید را بچرخاند و در را باز کند که نگاهش به در افتاد. یک لوحه برنجی قدیمی با شماره : 1124.  سعی کرد پلاک خانه اش را به یاد بیاورد، اما نتوانست. بین 1142 و 1241 مردد ماند. شاید هم 2411 یا ....! با خودش فکر کرد دو راه بیشتر وجود ندارد، یا کلید در را باز میکندو می رود تو ویا باز نمیکند و نتیجه اش این است که اینجا خانه او نیست. اما اگر خانه خودش نباشد... فرو کردن کلید و ور رفتن با در خانه مردم جرم است و او توضیح قانع کننده ای برای کارش ندارد. آرام کلید را در آورد و توی جیبش گذاشت. آنجا ایستادنش هم مشکوک بود . توی یک راهرو بلند با چند در هم شکل ایستاده بود. یادش نمی آمد از کدام طرف آمده و الان به کدام طرف می خواهد برود! به سمت چپ چرخیدو راه افتاد، آنقدر رفت تا راهرو به یک دوراهی T شکل ختم شد. حالا از کدام طرف برود؟! چشم هایش را بست و به ذهنش فشار آورد. فایده ای نداشت. چیزی به خاطر نیاورد. چشم هایش را باز کرد. او اینجا چه می کرد؟! بین یک سه راهی ایستاده بود. نمی دانست از کدام طرف آمده و به کدام طرف می خواهد برود! اصلا باید برود یا بایستد؟! یکی از راهروها را گرفت و راه افتاد . ادامه داد تا به راه پله رسید. راه پله فقط به پایین می رفت و او هم از پله ها پایین رفت. در پاگرد کاغذی به دیوار چسبانده بودند. ایستاد و نگاه کرد. تصویر کسی بود و چند خطی نوشته که توی نور کم نمی توانست بخواند. خواست برود .توی پاگرد ایستاده بود. یادش نمی آمد از بالا آمده یا از پایین! نگاهی به پله ها کرد و از پله ها بالا رفت....

 

روی کاغذ روی دیوار پاگرد این جملات تایپ شده بود: تصویر بالا عکس  جوانی 25 ساله است که از جمعه گذشته از خانه خارج شده و تا کنون باز نگشته است. او به علت بیماری مغزی نمی تواند چیزی به خاطر بسپرد. از یابنده تقاضا می شود او را به آپارتمان شماره 1124 همین برج تحویل داده و خانواده وی را از نگرانی رهانیده و مژدگانی دریافت نماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 9:18  توسط مصطفی جوادی | 
 

توی رختخواب دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود. پسر بزرگش دو زانو کنارش نشسته بود و وحشت زده دستهایش را به هم می مالید و به او نگاه می کرد. تک دخترش هم کنج اتاق وا رفته بود و بی صدا گریه می کرد. معلوم نبود کدام شیر پاک خورده ای صبح زود به گوش زنش رسانده بود که  او با زن بیوه خوشکلی سر و سرّی دارد و تازگیها صیغه اش کرده. زن حاج اکبر که عمری سر به زیری و نجابت کرده بود چنان جیغ و داد و گریه ای علم کرد که حاجی چاره ای ندید جز اینکه الکی قلبش را بگیرد و خودش را بزند به سکته ناقص!

حالا ورق برگشته بود و زنک دویده بود پی دکتر و آمبولانس تا لااقل همین شوهر بی وفا و نصفه را از دست ندهد!

حاجی داشت فکر می کرد که چطور کار را ادامه دهد و نقش را چگونه بازی کند که مشتش پیش دکتر و زنش وا نشود. به خودش حق می داد، زنش دیگر پیر شده بود و حالا که او طعم و بوی یک زن جوان و خوشگل را چشیده بود دیگر دلش نمی آمد حتی به تن چروکیده و پر لک و پیس زن خودش نگاه کند،اصلا زنش از همان اول هم تحفه ای نبود...

زنش با یک لیوان آب قند پرید توی اتاق. همانطور که قربان صدقه شوهرش می رفت سرش را بالا گرفت و آب قند را توی حلقش ریخت.آب رید توی گلوی حاجی . به شدت سرفه کرد. زنش ترسید،جیغ کشید و محکم زد پشتش و کار را خرابتر کرد. شدت سرفه اش بیشتر شد. نمی توانست نفس بکشد. سینه اش درد می کرد.به گلویش چنگ زد. چشمهایش سیاهی رفت و افتاد و مرد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 9:16  توسط مصطفی جوادی | 

سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.

دیگر نتوانست تحمل کند...

به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 8:58  توسط مصطفی جوادی | 

بوی سیم سوخته می داد. اتصالی از همان جا بود. از نردبان پایین آمد تا فیوز را قطع کند.با خودش فکر کرد خوب شد سیم کشی یاد گرفتم، اگر هفته ای دو تا کار سیم کشی هم به تورم بخورد سر دو ماه می توانم آن النگو را برای معصومه بخرم. باید زود کار را تمام کنم و بروم خانه. طفلک معصومه تنهاست.

همیشه از اینکه معصومه توی راه مدرسه عاشق او شده بود تعجب می کرد. معصومه دختر یکی یکدانه و خوشکل حسین آقا بود و او یک لوله کش ساده. و پای همین عشق آتشی بود که او صبح تا شب جان می کند تا زندگیشان سر و سامان بگیرد و معصومه از عشقش ناامید نشود.

از راه پله صدای خنده زنی آمد، مردی گفت: بذار برسونمت، یه وقت تو راه کسی مزاحمت نشه. زن گفت: نه عزیزم، خودم میرم. مرد گفت: این کارت منه، شماره دفتر کارم توش هست، رسیدی خونه زنگ بزن تا نگران نشم...

یاد روزهای نامزدی خودش و معصومه افتاد و لبخند زد و سیم را لخت کرد. سیم چین از دستش افتادو کنار پای زن به زمین خورد.خواست معذرت بخواهد که نتوانست. معصومه از آن پایین نگاهش کرد. کارت ویزیت از دست معصومه رها شد و تاب خورد و کنار سیم چین افتاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 15:14  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است