تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
از پشت شیشه کثیف و چرکمرده٬ دنیای آدمهای آنطرف دیدنی ست. عشق های خنده دار و غمهای گریه دار٬ زندگی٬ تمدن٬ اشک ها و لبخندها... همه آنطرف پنجره ای غبار آلود و چرکین می روند و می گذرند.

گاهی از پشت شیشه به زحمت مرا می بینند. اخم می کنند یا لبخندی می زنند. تفاوتی هم نمی کند! اشاره دستی یا ادایی٬ حرکتی نامفهوم از لب ها که نه می شنوم و نه می خواهم که بشنوم.

اینجا جایم راحت است. هیچ تلاشی برای رفتن به دنیایشان نخواهم کرد. اینجا روشن تر است. هوا صاف تر٬ آسمان آبی تر٬ ملموس تر...

پشت به دریا ایستاده ام و دستهایم توی جیبهایم است و از پشت شیشه سکوریت بخش مهندسی دارم توی اداره مان را نگاه می کنم. مثل پسرک کاریکاتورهای ناجی العلی!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 9:6  توسط مصطفی جوادی | 
نوشته ای از برادر خوبم مسعود جوادی که اگر گاه دستی به قلم داریم از برکت حضور چنین نویسنده ای در کنارمان بوده است.

-------------------------------------------

-باباجان سلام!
-سلام و زهرمار.چند دفعه بگم من بابای تو نیستم؟!!
-خوب چرا ما اینقدر شکل شماییم حاج آقا؟!!!
-من چه می دونم پسره حروم...
-آها اینهم یک دلیل دیگه که ما بچه شماییم ومال بابای خودمان نیستیم!
-یک دفعه دیگه ازاین حرفها بزنی به بابات میگم ها
-به بابام چی می گی حاج آقا؟!!!
-لااله الاالله.
حاجی رفت.حسین خندید.ومن رفتم توی فکر که راستی چراحسین اینقدر شبیه من
وبابایم است...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 12:9  توسط مصطفی جوادی | 
 

دستور داشت دوازده زندانی را برای اعدام ببرد. از میان مخروبه ها می گذشتند. زندانی ها از هر سن و سالی بودند. تلوتلو می خوردند و می رفتند. ناگهان زنی از میان مخروبه ها بیرون دوید. سرباز ترسید و دستش را روی ماشه گذاشت. زن خودش را در آغوش یکی از زندانی ها انداخت و به تلخی گریست. دسته ایستاده بود. همه وامانده و مستاصل زن را می نگریستند. سرباز به خود آمد. پرسید: زن و شوهرین؟ زن سرش را تکان داد و مرد فقط نگاه کرد. توی چشمهای هر دو نگاه کرد... داد زد: برید! شما دو تا زود برید! فرار کنید! زن و مرد به هم نگاه کردند... سرباز فریاد زد: گفتم برید!

زن و مرد توی خرابه ها گم شدند. سرباز دسته یازده نفری را راه انداخت. چند صد متر آنطرفتر مردی میان خاکروبه ها دنبال چیزی می گشت. سرباز هلش داد و با لگد او را وارد دسته کرد. حالا دوازده نفر برای اعدام داشت...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 8:48  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است