![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
از پشت شیشه کثیف و چرکمرده٬ دنیای آدمهای آنطرف دیدنی ست. عشق های خنده دار و غمهای گریه دار٬ زندگی٬ تمدن٬ اشک ها و لبخندها... همه آنطرف پنجره ای غبار آلود و چرکین می روند و می گذرند.
گاهی از پشت شیشه به زحمت مرا می بینند. اخم می کنند یا لبخندی می زنند. تفاوتی هم نمی کند! اشاره دستی یا ادایی٬ حرکتی نامفهوم از لب ها که نه می شنوم و نه می خواهم که بشنوم. اینجا جایم راحت است. هیچ تلاشی برای رفتن به دنیایشان نخواهم کرد. اینجا روشن تر است. هوا صاف تر٬ آسمان آبی تر٬ ملموس تر... پشت به دریا ایستاده ام و دستهایم توی جیبهایم است و از پشت شیشه سکوریت بخش مهندسی دارم توی اداره مان را نگاه می کنم. مثل پسرک کاریکاتورهای ناجی العلی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/28ساعت 9:6 توسط مصطفی جوادی |
|
|
نوشته ای از برادر خوبم مسعود جوادی که اگر گاه دستی به قلم داریم از برکت حضور چنین نویسنده ای در کنارمان بوده است.
------------------------------------------- -باباجان سلام! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/14ساعت 12:9 توسط مصطفی جوادی |
|
|
دستور داشت دوازده زندانی را برای اعدام ببرد. از میان مخروبه ها می گذشتند. زندانی ها از هر سن و سالی بودند. تلوتلو می خوردند و می رفتند. ناگهان زنی از میان مخروبه ها بیرون دوید. سرباز ترسید و دستش را روی ماشه گذاشت. زن خودش را در آغوش یکی از زندانی ها انداخت و به تلخی گریست. دسته ایستاده بود. همه وامانده و مستاصل زن را می نگریستند. سرباز به خود آمد. پرسید: زن و شوهرین؟ زن سرش را تکان داد و مرد فقط نگاه کرد. توی چشمهای هر دو نگاه کرد... داد زد: برید! شما دو تا زود برید! فرار کنید! زن و مرد به هم نگاه کردند... سرباز فریاد زد: گفتم برید! زن و مرد توی خرابه ها گم شدند. سرباز دسته یازده نفری را راه انداخت. چند صد متر آنطرفتر مردی میان خاکروبه ها دنبال چیزی می گشت. سرباز هلش داد و با لگد او را وارد دسته کرد. حالا دوازده نفر برای اعدام داشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/14ساعت 8:48 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|