![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
خیلی از وبت خوشم اّمد. آدرس وبت را روی یک کارت پستال نوشتم که به مناسبت
سالگرد ازدواج به همسرم هدیه بدم که یادم افتاد اشتراک اینترنت نداریم! سریع رفتم سر کوچه از دکه یک کارت اشتراک خریدم و اّمدم دیدم بدون کامپیوتر قابل استفاده نیست! جای معطلی نبود. یه دکون تو خیابون روبرویی کامپیوتر قسطی میده. از تو کشوی کمد پول ورداشتم و پریدم رفتم یکی خریدم اومدم . بالا خره کامپیوتر تو هر خونه ای لازمه! اما هرچی فک کردم تاریخ سالگرد ازدواجمون یادم نیومد! گفتم خوب طوری نیست به یه بهونه ای از خودش می پرسم ولی خونه نبود. ازمامانم پرسیدم زنمو ندیدی کجا رفت؟ اّهی کشید و یه لیوان اّب با یه قرص برام اّورد و گفت باز قرصاتو نخوردی!
*نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/29ساعت 20:36 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ(همان پکن خودمان)
تاکسی.... تاکسی می ایستد و من سوار می شوم _نی هاوو ...یعنی سلام ...و این اقای راننده چینی با این کلمه می خواهد محکی زده باشد که ایا بنده در باغم یا نه...؟چون اگر پاسخش را درست و درمان بدهم یعنی اهل محلم واز اوضاع خبر دارم اگر هم نه یعنی اینکه می تواند مرا بپیچاند و چند مسیر فرعی را به نافم ببندد ودست اخر هم دو سه برابر کرایه بگیرد _نی هاوو...وا چو وانجینگ....سلام من میروم وان جینگ !.. تا اینجایش که کم نیاوردم تاکسی متر را میزند و حرکت میکند می خواهد مسیر طولانی را انتخاب کند _پانیو... گوئی..یعنی دوست من دور بزن...خودش را به کوچه علی چپ میرند یعنی که برود و از خیابان بعدی دور بزند وچند یوان بیشتر کاسب شود _پانیو... دیاتاوا.....یعنی دوست من سرو ته کن...حال کردم با این زبان دانی! طرف تسلیم می شود راه گریزی نیست اطاعت می کند.2 بر0 به نفع من...! راه می افتیم مسیر را خودم به او می گویم _ یو گوی..به راست برو _زو گوی...به چپ برو _ای جزا....مستقیم به تقاطع نزدیک می شویم چراغ زرد می شود اگر خودم پشت فرمان بودم با یک معکوس و دوتا گاز چهارراه رد شده بود ...پا از روی گاز بر می دارد حق با اوست سرعت چیز خوبی نیست ..!تا ما برسیم چراغ قرمز است و یکی دو دقیقه علافی....حداقل یک یوان به نفع اوست....2 به 1....(ادامه دارد)
*نوشته: مهرداد جوادی- سی و چند ساله از چین! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 9:46 توسط مصطفی جوادی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/23ساعت 18:59 توسط مصطفی جوادی |
|
|
تقدیم به مصطفی جان برادر خوبم که بعد از مدتها من و این نیم قلم شکسته ام را اّشتی داد.
شما دانشجویید خانم؟ قیافه تان که به دانشجو ها می خورد. من دانشجوها را خیلی دوست دارم. البته نه همه اشان را. فقط خوشگل هایشان را! ناراحت که نشدی؟ ها؟!! امشب شب سردی است. خیلی خیلی سرد. چطوره امشب را مهمان من باشی. ها؟ می برمتان یکجای گرم. گوش کن خانم، بی خود دستگیره ها را نکشی .درهای این ماشین از تو باز نمی شود!!پنجره ها هم دستگیره ندارد که باز بشود .تازه اگر هم بازشود با این سرعتی که ماشین دارد اگر بپری پایین تکه تکه می شوی.توی یک همچین شب سرد و برفی هم کسی توی خیابان نیست که داد و بیداد کنی .پس مثل یک دختر خوب بنشین سر جایت! می خواهم ببرمت مهمانی .یک مهمانی خودمانی. خیلی خودمانی .فقط ما دو تا! خیابانها امشب خیلی خلوت است .ها؟ چرا هیچی نمی گویی؟ مامانت بهت نگفته بود سوار ماشین کرایه کش شخصی نشوی؟ فقط گفته با غریبه ها حرف نزنی؟! ها؟ چه دختر خوبی. بقیه دخترها مثل تو نیستند. این جور موقع ها اول دستگیره ها را می کشند، بعد خودشان را به در و پنجره می زنند .بعدش جیغ ودادمی کنند و به سر و گردن اّدم ناخن می کشند. آخر سر هم گریه و زاری می کنند. التماس می کنند. النگوهایشان را درمیاّورند و با کیف و موبایلشان به اّدم می دهند که ولشان کنیم بروند. اّخر من النگو می خواهم چه کنم؟ ها؟ ولی تو دختر خوبی هستی. ساکت و آّرام سر جایت نشسته ای .می دانی که این کارها فایده ندارد. اینجوری بهتر است. برای هر دو تامان بهتر است. شاید هم ترسیدی. ها؟ ازعمو ترسیدی؟!! نترس. اصلا طوریت نمی شود . اّنقدرها هم که می گویند بد نیست! چشم به هم بگذاری تمام شده است! بعدش هم می روی پیش باباومامان. مسواک می زنی ،شب به خیر می گویی و می خوابی! چه فایده دارد که اّدم برود کلانتری. ها؟ جار بزند که بی سیرتم کردند؟ اینطوری فقط خودت را خراب کرده ای .دستت که به من نمی رسد. پس برای چی اّینده خودت را خراب کنی. بارک الله دختر خوب. می رویم بالای اّن تپه. وسط برفها. ها؟ چطور است؟ وسط بیابان. از اّنجا حتی چراغهای شهر هم پیدا نیست. جاده هم پیدا نیست. اّنجا بهتر است. هوا خیلی سرد است. برف حسابی هم می بارد. گفتی اسمت چیست؟ اسم که داری؟ نکند لالی؟ ها؟ خوب بهتر. کر که نیستی؟ نه.فقط لالی.خوب باشد. خودم یک اسم برایت میگذارم. شراره چطوراست؟ ها؟ من شراره دوست دارم. خوب شراره جان همین جا خوبست. رسیدیم بالای تپه. حالا اگر هم ولت کنم نمی توانی بروی. نه شهر پیداست و نه جاده و نه حتی چراغی. صدای زوزه گرگها را می شنوی؟ اینجا مردم سگهایشان را هم شبها می برند توی خانه. اگر سگی شب بیرون بماند گرگها تکه پاره اش می کنند. اگر بخواهی بروی قبل از اینکه ازسرما بمیری گرگها تکه تکه ات می کنند. اّخرش هم زحمتش با خودم است.می برمت نزدیک یک اّبادی جایی ولت می کنم. خوب دیگر همین جا می ایستیم. بیرون هوا سرد است. سنگ از سرما می ترکد . ولی اینجا گرم است .بخاری ماشین روشن است.گرم گرم. منهم گرمم.خوب حالا تو می اّیی صندلی جلو یا من بیایم عقب ماشین ها؟ ...این چیه؟...تو....تو...اسلحه داری؟! هفت تیر از کجا اّوردی ؟!!ق لابی است؟ سر کاری است؟ اّخ...چکار می کنی؟ شلیک نکن....ماشینم را داغون کردی.ا گر اّن گلوله به سرم خورده بود که...خیلی خوب! خیلی خوب! اّرام باش. باشه باشه پیاده می شوم. اّرام باش. می خواهی چکار کنی؟ غلط کردم .... خوردم! خودم می برمت سر جای اولت پیاده ات می کنم .اصلا شوخی کردم. فقط اّرام باش... بیا. این هم کیف پولم. همه اش مال خودت. چی؟ کاپشنم؟ لابد سردته؟ بگیر. این هم کاپشنم. فقط دستت را از روی اّن ماشه بردار. به خدا غلط کردم. بگو می خواهی چکار کنی . چی؟ شلوارم؟ شلوارم رادر بیاورم؟ توی این سرما؟ می میرم! از سرما می میرم. حداقل بگذار بیایم توی ماشین. خیلی خوب !خیلی خوب! اینهم شلوارم. اّخ از سرما مردم. بگو می خواهی چکار کنی. می خواهی با من چکار کنی؟می خواهی مرابکشی؟تورا به خدا رحم کن. مرا نکشی. من...من...چی؟ همه لباسهایم را در بیاورم؟ از سرما می میرم. باشد باشد . هرچه تو بگویی. فقط دستت را از روی ماشه بردار. یک وقت دیدی گلوله در رفت . مثل اّن دفعه. بگیر این هم همه لباسهایم. چی؟ این یک تکه اّخر را بگذار باشد. اّخر حیایت کجا رفته؟ خیلی خوب! خیلی خوب! بیا. این را هم انداختم توی ماشین.می خواهی مرا بکشی؟ می خواهی اینجوری مرا بکشی؟ وسط برفها؟ ترا به خدا رحم کن . غلط کردم....خوردم! می دانم عصبانی هستی ولی به امام حسین شوخی کردم. به ابولفضل...خیلی خوب خیلی خوب... اّرام باش.چی؟ روی برفها به رو بخوابم؟ شوخی میکنی؟ ازسرما می میرم. خیلی خوب خوابیدم. ایناهاش. وای که از سرما مردم. وای خدا.ب گو می خواهی چکارم کنی؟ اول که ازماشین پیاده ام کردی. بعدهم پولهایم را گرفتی. بعد هم لباسهایم را. مگر تو دزدی؟ ها؟ نکند تو دزدی؟ ها؟ اسلحه هم که داری. پس دزدی دیگر. از اولش هم به همین خاطر هیچی نگفتی. ساکت نشستی که مرا بکشانی اینجا . که اینجا لختم کنی. همه اش نقشه بود. من خر را بگو. خرم کردی. پس دزدی. اگر دزد نیستی چرا جواب نمی دهی؟ ها؟ چرا صدایت در نمی اّید؟ اّهای با توام. کجایی؟ کجا رفتی؟ ماشینم را کجا می بری؟ اّهای دزد لعنتی . حداقل لباسهایم را بده . من اینجا از سرما می میرم . دزد کثافت رذل وایستا. گرگها... گرگها... وایستا... *نوشته: مسعود جوادی ** پی نوشت: اولین بار آقا مسعود داستان های مرا خوانده و تشویقم کرده. هنوز هم بهترین معلم داستان نویسی است که می شناسم و من هنوز دفتر های شعر و داستان و دست نوشته های برادر های بزرگترم را مثل یک گنجینه توی یک کمد فلزی توی خانه نگه می دارم و هر چند وقت با ولع می خوانمشان! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/22ساعت 10:26 توسط مصطفی جوادی |
|
|
شنبه مرا دیدی...
یک شنبه بازآمدی , پسندیدی... دو شنبه قیمتم به شوق پرسیدی... سه شنبه از گرانیم نرنجیدی... چهارشنبه خریده بوییدی , هزار بار بوسیدی... پنج شنبه خنداندی، خندیدی، رقصاندی، رقصیدی، خواباندی!! خوابیدی، به دندان کشیدی، بلعیدی... جمعه به کنجی خزیدی، تنبان کشیدی، نشستی و ... کاشکی از اولش نمی دیدی! * نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/16ساعت 8:13 توسط مصطفی جوادی |
|
|
-شما تب داریدجانم
-مزخرف نگو! -بدنتون خیلی گرمه -سماور هم خیلی گرمه! -خوب اون فرق میکنه -تو فرقشو از کجا فهمیدی! -من یک دکترم! -جداً؟!... به خاطر اون روپوش سفیدت؟!! -نه. نه فقط به خاطر اون. به خاطر تابلوی جلوی اتاقم. به خاطر این پلاک روی سینه ام.به خاطر اون مدرک تحصیلی ام که توی قاب روی دیواره و همینطور به خاطر مریضهایی که هرروز جلوی در اتاقم صف میکشن! -خوب. اگه دکتری چرا نتونستی تا حالا خوبم کنی؟! یک ساله که داری بهم می گی تب داری! -به خاطر اینکه تو یک مریض معمولی نیستی جانم. تو یک دیوانه ای!! -خوب گوشهاتو باز کن کله پوک ببین چی می گم . تو دکتر نیستی. اینجا هم مطب تو نیست. روپوشت هم سفید نیست. تو دیوانه ای. اینجا هم تیمارستانه. روپوشت هم آبی یه !! دکتره منم دیوانه زنجیری!! آهای پرستار ...بیاین این مردک رو ببرین روی تختش ببندین... عجله کنین ...زودباشین این لعنتی داره منو می کشه!!!...
دو نفر بسرعت به سمت آنها دویدند. آمپولهای مرفین عضلانی که ازروی لباس تزریق می شد تنها راه جدا سازی شان بود و بعد بدنهای نیمه بیهوششان تا تختهایی که باید روی آن بسته می شدند روی زمین کشیده می شد.
*نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/14ساعت 9:8 توسط مصطفی جوادی |
|
|
انگشت شصت پام بدجوری می سوزه. حالام کاسه زانوم خورد به لبه جدول و دردش پیچید تو تنم. معلوم نیس این پل های رو جوب آب رو چرا اینقد تنگ و ترش می سازن. نصف تنم رفته تو کثافت جو و دستم نمی رسه. قبلا داد میزدم: آقا شیشه رو تمیز کنم؟ خانم شیشه رو برق بندازم؟ ولی اونجوری کاسب نمی شدیم. از صدتا دو تاش هم آدمو نیگا نمی کنن، چه برسه که بخوان شیشه تمیز کنم. حالا تا چراغ قرمز می شه می پرم جلو و نرسیده شیشه رو می سابم! ملت انگار چششون هم کوره، می رن رو پام و انگشتامو قلم میکنن و وقتی هوار میکشم تاره نیگام می کنن! زانو هام که مدام چلاقه از بس سپر ماشین می خوره، باید همش بلنگم. تازگیا جوونکا با آینه ماشین آرنجمو می زنن، تفریحه دیگه! باید بپام که پایین تنه رو با این تفریحشون باطل نکنن! گیرم که پایین تنه ما خاصیتی هم نداره و بود و نبودش یکیه! شیشه ماشین خانومه یه لکه داشت که نمی رفت لامصب. یه تف پدر دار چاشنی کردم و تمیزش کردم. زنه شیشه رو داد پایین و گفت: اه! نکن کثافت! پونصدی رو از شیشه انداخت بیرون و از رو شصت پام رد شد و رفت. باد ماشینش پونصدی رو انداخته زیر پل. باید درش بیارم. کثافت... باز خدا پدرشو بیامرزه با این فحشش! این یکی میون صد هزارتا فحش عجیب و غریب و ناموسی که هر روز می ریزیم تو قلکمون تیکه دبش و نابیه! دیروز یارو یه فحشی داد که نمی دونم از کجاش در آورد... با چار تا کلوم کل طایفه و اجداد ما رو کشید به ...! اگه امروز دوتا پونصدی دیگه کاسب شم می تونم کفشای طیب رو بخرم و از پابرهنگی بیام بیرون. قول داده واسم نیگر داره. یعنی قول که نه، هرکی زودتر یه پول یا یکم "پنیر" برسونه بهش. خاک بر سر کم گشنه بود، حالا دوایی هم شده! ازم پرسید: کفش به چه کارت میاد؟! که بکنی پات؟! کجا می خوای بری؟! من و تو پاهامون هم اضافیه.... این لامصب هم که در نمیاد، پونصدیه و نمیشه از خیرش بگذرم، بگردم یه چوب پیدا کنم بکشمش بیرون...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/12ساعت 9:0 توسط مصطفی جوادی |
|
|
-دلم خیلی برات تنگ شده
-دل به دل راه داره -خیلی دوستت دارم -منم همین طور -از وقتی که رفتی خیلی دلم گرفته. چه خاطرات خوشی داشتیم. دلم می خوادبازم کنار تو باشم. توی یک اتاق. زیر یک سقف. برای همیشه. تا آخرعمر... -می دونی که نمیشه .ما برای همیشه ازهم جدا شدیم. برای همیشه... ولی بدون که اگه نمی خواستم برم فقط و فقط بخاطر تو بود. نمی خواستم ازدستت بدم... -مث اینکه اون خطت زنگ میزنه.باید خداحافظی کنیم. -باشه.خداحافظ .به شوهرت سلام برسون! -تو هم به خانمت سلام برسون!!
----------------------- *نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/08ساعت 8:44 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|