![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
- این کوه رامی بینید خانم؟ - ازدواج؟ - هنوز نفهمیدی احمق. اون منم!
*نوشته: مسعود جوادی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/28ساعت 14:47 توسط مصطفی جوادی |
|
|
روزنی از نور، ترکی در پوسته تاریکی
کوبیدم دیوار ظلمت را فرو کردم انگشت امید در جرز شب کشیدم شکستم و گشودم یک دریچه به سپیده آبشاری از نور از شکاف شب ریخت
دست از پنجره بیرون بردم دست گرمی آن سو دست من را ...
*نوشته: مصطفی جوادی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 13:30 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ قسمت ششم ( آب )
هنوز درست و حسابی وارد خانه نشده ام که به عرض مبارکم می رسانند آب خوردن تمام شده و باید اقدام کنم، پس به مدیریت مجتمع مرجوع می شوم! ---نی هاو....(.سلام کردم دیگر) ---نی هاو...(همان علیک السلام خودمان است!!) ----وا یا شوئی...(من آب می خواهم..) به همدیگر نگاه می کنند! این مردک چه می گوید؟!..حق هم دارند. آخر اینجا چند جور آب دارند، اولی آب خوردن است که در بسته بندی های مختلف وجود دارد و یکیش بیست لیتری هایی است که معمولا برای آب وچای مصرف می شود. آب لوله کشی برای خوردن مناسب نیست چون بخوبی تصفیه نمی شود و خوردنش ضرر دارد و آب نوع سوم آب سرویس های بهداشتی است که از همه ارزانتر است. خوب پس بیچاره ها حق دارند هاج و واج به من نگاه کنند! از رو که نمی روم! ---پانی یو....(رفیق جان!(.با هم خودمانی شده ایم..!)) ---وا..(من)..یا..(می خواهم)...شویی..(اب) با هم مشورت می کنند... یکی شان دستها را در موهایش فرو می کند و شروع می کند به شستن ...احتمالا فکر کرده اند آب منزل قطع شده..! ---بو یا... (نمی خواهم)... "بو" برای منفی کردن است...(اینجا هم هر چیز بو داری منفی است..!!!) به دور و بر نگاهی می اندازم ... یکی از همان دستگاههای آبسردکن گوشه اتاق است --نگا....ان.....(جگا..این..نگا..ان!) گل از گلشان می شکفد و با یک تماس تلفنی با موسسه مربوطه قرار می شود به فریادمان برسند...(همه اینها را با ایما و اشاره حالیم کردند...) --شی شی.. --بوکاچی ---زجین..(خدا حافظ..) ----------درس اخلاق 1-زبان اشاره هنوز هم پر کاربرد ترین زبان دنیاست! پس آنهایی که فکر می کنند اگر حرف نزنند میمیرند سخت در اشتباهند (تو را دو گوش داده اند و یک زبان یعنی دو چندان که می گویی شنو...) 2-آب را گل نکنیم در فرو دست انگار......
*نوشته: مهرداد جوادی ............................................... پی نوشت: اینقدر سوال (به شکل خصوصی و عمومی!) مطرح شد که این وبلاگ از کجا آمده و کی چه کاره است و کی می نویسد و کی نظر می دهد و کی کامنت می گذارد که ناگزیریم جواب بدهیم! همه اعضای خانواده جوادی در این وبلاگ می نویسند و هر جا دلشان بخواهد سرک می کشند و نظر می دهند و بنده هم مسئولیتش را به عهده می گیرم و نوکر همه شان هم هستم! سوال دیگری هم هست؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/19ساعت 21:51 توسط مصطفی جوادی |
|
|
امروز می خواهم به یک سوال مهم و اساسی که نسل به نسل و سینه به سینه از نیاکان به ما به ارث رسیده پاسخ گویم. این سوال همواره از کودکی به همراه تک تک ما بوده و هست. اما تا کنون هیچ کس به آن پاسخ نداده؛ ومن فقط و فقط به دلیل دینی که بر گردن دارم (زکات علم آموختن آن است!) می خواهم پاسخ آن را در اختیار شما دوستان بگذارم.
سوال: آهویی رفته بود چرا، هم خود چرد هم بچه را، نه خود چرید نه بچه را، پس چرا رفته بودچرا؟! پاسخ: گویا آهویی است که به چرا می رود دومین موردی که اشاره شده بردن بچه است. این مورد کمی بیشتر ذهن مرا به خود مشغول کرد. اگر بچه ای در کار بود چرا همان اول نامی از او برده نشد؟ اگر آهو بچه را با خود برده بود قاعدتآ باید نامی از او برده میشد و یا حداقل اسم و فعل جمع به کار برده میشد. این مورد را نیز میتوان از جهات گوناگون بررسی کرد: آیا بچه ای درکار بوده یا خیر؟ پدر یا مادر، بچه را برای چرا برده بود و یا می خواست خودش به چرا برود و چون بچه گریه میکرده او را هم با خود می برد؟ ، البته اینها با فرض بر چرا رفتن آهو است. شاید طراح سوال فراموش کرده نام کودک را نیز به همراه آهو بیاورد، شاید اشتباهآ نام بچه آورده شده؛ که البته این احتمال ضعیف است، چون در متن کلمه ی بچه دوبار تکرار شده. بنده ی حقیر به دلیل نداشتن دلایل کافی از پاسخ در این بخش خودداری میکنم. بخش سوم:"پس چرا رفته بود چرا؟".همانطور که در بالا ذکر شد احتمال رفتن آهو به چرا ۵۰ درصد است. اگر فرض کنیم آهو اصلآ به چرا نرفته، که موضوع منتفی است؛ اما اگر فرض بر چرا رفتن آهو باشد، خوب دلایل زیادی وجود دارد که باز نمیتوانم همه را ذکر کنم و به دلایل چندی اشاره میکنم: خلاصه سرتان را درد نیاورم، احتمالات بسیاری وجود دارد. البته هنوز یک سری مسائل برایم مبهم مانده که امیدوارم یاری ام کنید:
*نوشته: مهشید جوادی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:34 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ قسمت پنجم (حق پارکینگ)
یکی از فلا سفه معروف در جایئ گفته بود "همه ادمها احمقند..!" شاید هم گفته بود حماقت آدمها بر سه نوع است یا آدمها در سه وقت احمق می شوند ! شاید هم چیز دیگری گفته بود..!!! (حالا چون اسم آن فیلسوف و سخنش و منبع حرفش را به یاد ندارم !!! فرض کنید گفته است بعضی وقتها حماقت همچین چیز بدی هم نیست !!) اینجا خیابانها همه عریض است و حتما قسمتی مخصوص حرکت دوچرخه که با خط مخصوص جدا شده است و ماشینها هم در همان محدوده خط کشی شده پارک می کنند. کافیست شما ده دقیقه ماشین را جائی پارک کنید. هنوز سوار نشده ماموری قبض به دست می آید... هر ساعت پارک... 5 یوان (می کند 650 تومان..!) -نی هاو -علیک السلام..بگویم نی هاو میفهمد چینی بلدم 5 یوان پریده..! نگاهش می کنم ... شروع می کند به حرف زدن لابد دارد می گوید باید عوارض پارک بدهید تا صرف بهبود کیفیت خدمات شهری بشود، مترو بسازیم، پارک بسازیم، آپلو هوا کنیم و چه و چه ... نگاهش می کنم.....قبض را نشانم می دهد ...یکی از قبضهای تبلیغاتی که صبح سر چهارراهی گرفته ام نشانش می دهم..(یعنی او را با تبلیغاتی ها اشتباه گرفته ام!) کلافه شده ..حتما به خودش می گوید "گیر چه آدم ا.... افتاده ام!یکی دوتا ماشین از پارک خارج می شوند و بدون پرداخت وجهی می روند ( و چه دعائی به جان من می کنند!.) پولهائی که گرفته نشانم می دهد و یک بند هم توضیح می دهد ...آها...(مثلا تازه متوجه شده ام..) یک یوان کف دستش می گذارم.....چند ماشین دیگر می روند...نمی پذیرد..اسکناس 5 یوانی را نشانم می دهد ...سر نطقم تازه باز شده _..گویی...شی فن جون...گران است برای10 دقیقه ...ماشین پشت سری می خواهد حرکت کند ...یک یوان را می گیرد به سراغ او می رود ...بلند بلند یک چیزهایی می گوید ...احتمالا دارد تشکر می کند...!..(ولی شی شی نگفت..!) ---------درس اخلاق 1-عوارض چیز خوبی است مخصوصا برای گیرنده 2-اگر دیدید دو نفر زبان هم را نمی فهمند شما دخالت نکنید چون انوقت سه نفر زبان هم را نخواهند فهمید!! *نوشته: مهرداد جوادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/12ساعت 21:56 توسط مصطفی جوادی |
|
|
شکسپیر می گوید:
همه ی مردم بزرگند بعضی مردم بزرگ آفریده شده اند بعضی بزرگی را بدست می آورند و بعضی بزرگی رابه زور بر خود می بندند. و من می گویم: (من چکاره ام که روی حرف شکسپیر حرف بزنم!) بیشتر مردم احمقند! بعضی مردم احمق آفریده شده اند،به طوری که یک موضوع بدیهی را چهل وپنج بار از شما می پرسندوبعد از چهل وپنج بار توضیح کامل وجامع،شما را به سان(بلا نسبت)بز می نگرند! بعضی حماقت را بدست می آورند، این مردم بسیار به تعریف وتمجید علاقه مند هستند (کی علاقه مند نیست!؟) و چون عرضه ندارند کاری انجام دهند که لایق تشویق باشند، دوستانی با IQ مرغ انتخاب می کنند تا هر جور که حساب کند باز هم از آنها بهتر باشند به این شکل گوش شنوایی هم برای گفتن اراجیفشان خواهند داشت به عبارتی با یک تیر دو نشان میزنند! و بالاخره بعضی دوست دارند احمق جلوه داده داده شوند، این مورد را همه ی ما به وفور دیده ایم، در واقع اینها همیشه برای از زیر بار در رفتن کار خود را به نابلدی می زنند یا خود را بی اطلاع از همه چیز نشان میدهند که مبادا گربه شاخشان بزند! میگی نه؟ از این به بعدیه کم بیشتر به رفتار مردم توجه کن! *نوشته: مهشید جوادی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:25 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ(قسمت چهارم)
"در پاسخ به پی نوشت شماره قبل!"
----دروس اخلاقی *نوشته: مهرداد جوادی پی نوشت: ما اصولا نوکر و بلکه مخلص و بسی چاکر و غلام خانه زاد کلیه اخوی ها و همشیره ها و تمامی اهل بیت حاج جوادی بزرگ (دامت افاضاته!) می باشیم. اگر دکان ما رنگ و لعابی دارد از بلور عاریه ای شماست. خوان نعمت را حضرات رنگین کرده اند وگرنه این حقیر یک یقلاوی آب زیپو سر این سفره آورده ام. اینقدر خجالتمان ندهید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/10ساعت 18:1 توسط مصطفی جوادی |
|
|
تقدیم به برادر نازنینم مهرداد به مناسبت نه اّذر روز تولدش
*نوشته: مسعود جوادی ------------------------------ پی نوشت: ۱- میلاد حضرت اخوی آقا مهرداد و اولاد ذکور ایشان علی آقا را تبریک و می گوییم. خانم والده و جناب ابوی و همشیره ها و کلیه اهل بیت هم که دستشان مثل ما نمی رسد تا سر و صورتت را ماچ مالی کنند سلام رساندند و گفتند ذیل نوشته مسعود آقا تهنیتی به مناسبت این تولد فرخنده گفته شود. ۲- با احتساب حدود ۴ ساعت تفاوت بین ما و کشور چین، الان که بنده دارم آپ لود می کنم (به قولی بار گذاری!) آقا مهرداد خواب است ما امیدواریم فردا شب که شب تولد است اینها را بخواند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:32 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ (قسمت سوم)
حالا در بازارم ..! بازارهای اینجا دو نوع است بازارهای معتبر با اجناس درجه یک(جیندا:اصلی..... خاده.:مرغوب)که هر جنس بار کد دارد و قیمت همان است که باید باشد وبازارهای متفرقه که تعدادشان کم هم نیست و تا می توانی باید چانه بزنی(فک ما ایرانی ها هم که جان میدهد برای حرف ...! حالا گاهی در حوزه سیاست گاهی پیرامون پزشکی..والبته اینجا هم در خصوص اقتصاد خانواده!!!) می خواهم یک کیف دستی بخرم. این کتابهایم دیگر جگر زلیخا شده بسکه اینطرف و انطرف افتاده... __دو شو چی ان....چنده...؟ _س شی اوو...چهل و پنج تا قیافه متعجبی به خودم می گیرم گوئی...گران است...پی ین پانیو ..ارزانتر بده دوست من _س شی...چهل تا...کوتاه می آید واین یعنی هنوز جای چانه است(اینها به 3 میگویند سن.. به 4 ..س!!!!! _لیان شی...بیست تا...این پیشنهاد من است.. سرش را به علامت نفی تکان می دهد .. _بوکائی..نمی توانم منتظر می مانم شاید از خر شیطان پیاده شود یا لااقل پیشنهاد تازه ای بدهد. _جگا خاده...این جنسش خوب است...تبلیغ می کند پدر سوخته! ما خودمان ختم بنداز هائیم! __وا جدا ...من میدانم..(از کجا میدانم؟!)..پی ین..ارزانتر... _خیلی زبان نمی دانم و او هم خوب فهمیده اما همان چهار کلمه ملتفتش کرده که من قبلا هم اینجا بوده ام و سرم کلاه نمی رود(حداقل از نوع گشادش.!!!) _سن شی ب...سی و هشت تا..... اینجا به عدد هشت اهمیت زیادی می دهند و یک جورهائی برایشان مقدس است و در خیلی از قیمت ها عدد هشت را بکار می برند..ب..هشت...ای شی ب..هیجده.. لیان شی ب..همینطور برو تا قیامت...! تجربه به کمکم می اید و میدانم که چیزی حدود 25 تا 30 تا می شود خریدش..دل به دریا میزنم... _لیان شی ب....28 تا ناراضی است(یا لااقل اینجوری وانمود می کند)اما میدانم که سودش را می بردومعامله تمام می شود _شی شی....(تشکر کردم دیگر!) _ بو کاچی..خواهش می کنم..(عجب فروشنده مبادی آدابی!!) و من صاحب یک کیف نو شده ام مبارکم باشد.. -----درس اخلاق 1_ریاضیات مادر علوم است! 2_شما که می خواهید کیف بخرید قبل از اینکه کتابهایتان پاره پوره شود بخرید نمیمیرید که!! *نوشته: مهرداد جوادی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:17 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ(قسمت دوم)
در تاکسی بودم(اگر یادت مانده باشد)اینجا راننده ها خیلی با احتیاط حرکت می کنند و برایشان قانون اهمیت دارد به حریم دوچرخه سوارها وارد نمی شوند. سرعت مجاز را رعایت میکنند و ویراژ هم نمی دهند (مگر ما اینکارها را می کنیم؟!) البته همه این الزامها بدان دلیل است که قوانین قرص و قایمی دارند و همه خیابانها و بزرگراهها با دوربین کنترل می شود(جل الخالق..!!) وحتی شنیده ام در تصادفی که منجر به راه بندان در بزرگراه شود راننده متخلف را الی الابد از رانندگی محروم میکند..!(خدا پدر راهنمائی و رانندگی خودمان را بیامرزد..!) به بازار رسیدیم و خواستم که پیاده ام کند شی شی! (یعنی متشکرم!) اینجا چند نوع شی دارند با یک تلفظ و معانی مختلف..! مثل ده...فرستاده..بودن..و خیلی چیزهای دیگر(ولی کاراکتر نوشتاریشان فرق می کند...راحتت کنم ..وقتی زبانی8000 کاراکتر داشته باشد و دانستن 1200 کاراکتر برای خواندن روزنامه کافی باشد معلوم است هر صدایی با هر کیفیتی از هر جای بدن تولید شود حتما یک کاراکتری دارد و یحتمل معنائی...!) پیاده می شوم... تاکسیمتر را میزند ومبلغ را میپردازم خوبیش این است که اینجا نه اولش با راننده چک و چانه داری و نه آخرش دعوا و بگیر و ببند (ادامه دارد ..انشاالله) -------در س اخلاق 1-قبلا می گفتند: تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد ولی باید گفت: تا مرد صدا نداده باشد...! 2- چه بسیار حرفهای مهمی که زده ایم و خودمان ملتفت نبوده ایم..! *نوشته: مهرداد جوادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 22:4 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|