تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی

 

- این کوه رامی بینید خانم؟
- بله اّقا کور که نیستم! این هم کوه است، سوراخ ته سوزن که نیست!
- نه منظورم اّن صخره ی پایین اّن است که صاف تراشیده شده.
- والله همه مردمی که اینجایند برای دیدن همین صخره اّمده اند!
- خوب اّن صخره را من کنده ام.
- زرشک! حتی بچه های دبستانی هم می دانند که اّنرا فرهاد کنده است!
- خوب فرهاد منم دیگر!
- عجب! چطور نشناختمت؟!
- چرا باید مرا بشناسید؟!
- خوب من شیرینم!!
- وای شیرین تویی؟ اّخ شیرین شیرین خودتی؟ چقدر شکسته شده ای .
- خوب شاید به خاطر اینست که از اّخرین باری که همدیگر را دیده ایم هزار سال گذشته !
- راست می گویی. هزار سال. چه سالهای سختی بود. همه فکر می کردند من مرده ام و من طی این سالها، تمام این هزار سال دور دنیا دنبال تو می گشتم و پیدایت نمی کردم! راستی تو کجا بودی؟
- همین جا. پایین همین کوه. شاید برای همین پیدایم نکردی. اینجا را نگشتی! خوب کافیست. بهتر است زودتر ازدواج کنیم

- ازدواج؟
- بله دیگر. پدرم و تمام کسانی که مخالف ازدواج ما بودند مرده اند. خدابیامرزها هفت کفن هم پوسانده اند. دیگر هیچ مانعی وجود ندارد. می توانیم فورا ازدواج کنیم.
- خوب....راستش...می دانی شیرین...
- پای دختر دیگری درمیان است؟!!
- اون یک دختر نیست. یک فرشته است!!!
- چشمم روشن. طرف کی باشن؟
- دختری با چشمهای اّبی و موهای بلوند!
- پس با هم هم بوده اید!
- نه هنوز. از طریق اینترنت اّشنا شدیم. عکسش را برایم فرستاده. شیرین مطمئنم تو می توانی درک کنی. او سال اّخر رشته پزشکی است. لیسانس الکترونیکش را هم همزمان گرفته. دیپلم زبان انگلیسی و فرانسه دارد و با تمام اینها فقط بیست و یک سال سن دارد!
- و بعدازظهرها هم تنیس بازی می کند. روزهای جمعه اسکی می رود و تعطیلات تابستانش را هم در دیزنی لند فرانسه می گذراند!
- البته. تو اینها را ازکجا می دانی؟

- هنوز نفهمیدی احمق. اون منم!
- اوه شیرین ... تو اون عکس را برایم میل کردی؟!... واقعا که شرم اّور است. چطور توانستی دروغ بگویی؟
- خودت چی؟ پوستر "برات پیت" را اسکن کردی بجای عکس خودت فرستادی!!
- تو برات پیت را از کجا می شناسی؟
- نمی شناسم. اسمش پایین پوستر بود!
- هوم... خوب بهتر است فراموشش کنیم.
- فراموشش کنیم؟ تو عشق هزارساله مرا به یک دختر خیالی اینترنتی فروختی! توی بی مقدار. الهی خیر از جوانی ات نبینی. ایشالله جز جیگر بگیری! الهی به حق اّبروی پنج تن به زمین گرم بخوری!
- خوب حالا گریه نکن. کجا می روی؟
- می روم از بالای همین کوه بیستون خودم را پرت کنم پایین! تو لایق عشق من نبودی. عشق هزار ساله من باید در پای همین کوه دفن شود!
- خوب چرا با هم ازدواج نکنیم؟!
- چه فرقی می کند؟ اّنهم یک جور خودکشی است!... ولی خوب حالا که اصرار می کنی باشد. بد فکری هم نیست. همین جا عقدمی کنیم!
- اینجا که نمی شود. برویم کرمانشاه.
- تا اّنجا بیست سی کیلومتر راه است. از کجا معلوم که توی راه پشیمان نشوی؟! نه جانم. همین جا عقد می کنیم. راستش توی این مدتیکه اینجامی اّمدم هفت هشت نفر پیداکردم که همگی توی راه کرمانشاه پشیمان شدند یا جیم شدند. برای همین مدتی است که یک عاقد همراه خودم می اّورم! هی حاج اّقا از پشت صخره بیا بیرون. تمام شد. بیا جلوتر (گوشهایش یک کمی سنگین است. باید داد بزنی تا بفهمد ولی کار راراه می اندازد!) ببین حاجی این اسمش فرهاد است، اسم من را هم که می دانی. زودتر خطبه را بخوان قال قضیه را بکن برویم کارداریم!
- ماه عسل کجا برویم شیرین؟
- برویم اهرام مصر را ببینیم. حالا که تمام شده باید قشنگ شده باشد!
- ای بابا . قبرستان که دیدن ندارد. برویم اّنتالیا!
- پروازهای اّنتالیا رابرداشته اند!
- نه جانم. یک جایی بیست سی کیلومتری اش هست به اسم لالایی ها! اّنجا پرواز گذاشته اند و بعد از اّنجا با اتوبوس می برند اّنتالیا!
- ورپریده تو اّنجا هم رفته ای؟
- گفتم که دنبال تو می گشتم عزیزم!
- اّره ارواح بابات! بگذار این خطبه اش را بخواند، یک اّنتالیایی نشانت بدهم که حظ کنی...حاج اّقا تمام نشد این خطبه؟ د جانت بالا بیاید! نماز میت که نمی خوانی! تمامش کن دیگر! نمی خواهد همه اش را بگویی همان اّخرش را بگو......
........شیرین خانم وکیلم؟....

 

 

 

*نوشته: مسعود جوادی

                                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 14:47  توسط مصطفی جوادی | 

 

روزنی از نور، ترکی در پوسته تاریکی

 

کوبیدم دیوار ظلمت را

فرو کردم  انگشت امید در جرز شب

کشیدم

شکستم

و گشودم

یک دریچه

              به سپیده

 

آبشاری از نور

از شکاف شب ریخت

 

دست از پنجره  بیرون بردم

دست گرمی آن سو

دست من را ...

 

*نوشته: مصطفی جوادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 13:30  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ قسمت ششم ( آب )

هنوز درست و حسابی وارد خانه نشده ام که به عرض مبارکم می رسانند آب خوردن تمام شده و باید اقدام کنم، پس به مدیریت مجتمع مرجوع می شوم!
---نی هاو....(.سلام کردم دیگر)
---نی هاو...(همان علیک السلام خودمان است!!)
----وا یا شوئی...(من آب می خواهم..)
به همدیگر نگاه می کنند! این مردک چه می گوید؟!..حق هم دارند. آخر اینجا چند جور آب دارند، اولی آب خوردن است که در بسته بندی های مختلف وجود دارد و یکیش بیست لیتری هایی است که معمولا برای آب وچای مصرف می شود.
آب لوله کشی برای خوردن مناسب نیست چون بخوبی تصفیه نمی شود و خوردنش ضرر دارد و آب نوع سوم آب سرویس های بهداشتی است که از همه ارزانتر است.
خوب پس بیچاره ها حق دارند هاج و واج به من نگاه کنند!
از رو که نمی روم!
---پانی یو....(رفیق جان!(.با هم خودمانی شده ایم..!))
---وا..(من)..یا..(می خواهم)...شویی..(اب)
با هم مشورت می کنند...
یکی شان دستها را در موهایش فرو می کند و شروع می کند به شستن ...احتمالا فکر کرده اند آب منزل قطع شده..!
---بو یا... (نمی خواهم)... "بو" برای منفی کردن است...(اینجا هم هر چیز بو داری منفی است..!!!)
به دور و بر نگاهی می اندازم ... یکی از همان دستگاههای آبسردکن گوشه اتاق است
--نگا....ان.....(جگا..این..نگا..ان!)
گل از گلشان می شکفد و با یک تماس تلفنی با موسسه مربوطه قرار می شود به فریادمان برسند...(همه اینها را با ایما و اشاره حالیم کردند...)
--شی شی..
--بوکاچی
---زجین..(خدا حافظ..)

----------درس اخلاق

1-زبان اشاره هنوز هم پر کاربرد ترین زبان دنیاست! پس آنهایی که فکر می کنند اگر حرف نزنند میمیرند سخت در اشتباهند (تو را دو گوش داده اند و یک زبان یعنی دو چندان که می گویی شنو...)
2-آب را گل نکنیم در فرو دست انگار......

   

 

*نوشته: مهرداد جوادی

...............................................

پی نوشت: اینقدر سوال (به شکل خصوصی و عمومی!) مطرح شد که این وبلاگ از کجا آمده و کی چه کاره است و کی می نویسد و کی نظر می دهد و کی کامنت می گذارد که ناگزیریم جواب بدهیم!

همه اعضای خانواده جوادی در این وبلاگ می نویسند و هر جا دلشان بخواهد سرک می کشند و نظر می دهند و بنده هم مسئولیتش را به عهده می گیرم و نوکر همه شان هم هستم! سوال دیگری هم هست؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 21:51  توسط مصطفی جوادی | 
امروز می خواهم به یک سوال مهم و اساسی که نسل به نسل و سینه به سینه از نیاکان به ما به ارث رسیده پاسخ گویم. این سوال همواره از کودکی به همراه تک تک ما بوده و هست. اما تا کنون هیچ کس به آن پاسخ نداده؛ ومن فقط و فقط به دلیل دینی که بر گردن دارم (زکات علم آموختن آن است!) می خواهم پاسخ آن را در اختیار شما دوستان بگذارم.
سوال: آهویی رفته بود چرا، هم خود چرد هم بچه را، نه خود چرید نه بچه را، پس چرا رفته بودچرا؟!

پاسخ: گویا آهویی است که به چرا می رود
نکات: شما اصلآ از کجا فهمیدید که خانم یا آقای آهو قصد بر چرا رفتن داشته اند؟شاید ایشان فقط برای استفاده از هوای آزاد از منزل خارج شده اند. البته اگر توجه کنید زمان خروج از خانه هم عنوان نشده. بنابراین امکان دارد که آهوی گرامی نصف شب و یا سر صبح بیرون رفته. اگر شب باشد احتمال دارد دلشان گرفته یا خدای ناکرده با همسر بگومگویی داشته اند و یا اصلآ برای تفکر شبانه بیرون رفته اند و اگر سر صبح باشد احتمالآ برای ورزش صبحگاهی! البته احتمالات دیگری هم وجود دارد که مجال بحث نیست.

دومین موردی که اشاره شده بردن بچه است. این مورد کمی بیشتر ذهن مرا به خود مشغول کرد. اگر بچه ای در کار بود چرا همان اول نامی از او برده نشد؟ اگر آهو بچه را با خود برده بود قاعدتآ باید نامی از او برده میشد و یا حداقل اسم و فعل جمع به کار برده میشد. این مورد را نیز میتوان از جهات گوناگون بررسی کرد: آیا بچه ای درکار بوده یا خیر؟ پدر یا مادر، بچه را برای چرا برده بود و یا می خواست خودش به چرا برود و چون بچه گریه میکرده او را هم با خود می برد؟ ، البته اینها با فرض بر چرا رفتن آهو است. شاید طراح سوال فراموش کرده نام کودک را نیز به همراه آهو بیاورد، شاید اشتباهآ نام بچه آورده شده؛ که البته این احتمال ضعیف است، چون در متن کلمه ی بچه دوبار تکرار شده. بنده ی حقیر به دلیل نداشتن دلایل کافی از پاسخ در این بخش خودداری میکنم.

بخش سوم:"پس چرا رفته بود چرا؟".همانطور که در بالا ذکر شد احتمال رفتن آهو به چرا ۵۰ درصد است. اگر فرض کنیم آهو اصلآ به چرا نرفته، که موضوع منتفی است؛ اما اگر فرض بر چرا رفتن آهو باشد، خوب دلایل زیادی وجود دارد که باز نمیتوانم همه را ذکر کنم و به دلایل چندی اشاره میکنم:
1_شاید ایشان به چرا رفته اند، اما در راه یادشان آمده که رژیم دارند و در روز یک وعده بیشتر نباید غذا میل کنند.
2_خانم یا آقای آهو مشکل معده دارند و نباید از هر علفی تناول کنند و چون علف مناسب یافت نشده گرسنه به خانه بازگشتند.
ایشان هیچگونه مریضی و کسالتی نداشتند اما وقتی به چمنزار سرسبز و آب گوارا می رسند یاد فقرا میافتندو یادشان می آید که آهوانی در دنیا وجود دارندکه هیچ علفی برای خوردن ندارند؛ بغض بیخ گلویشان را میگیرد و گرسنه برمیگردند.

خلاصه سرتان را درد نیاورم، احتمالات بسیاری وجود دارد. البته هنوز یک سری مسائل برایم مبهم مانده که امیدوارم یاری ام کنید:
اولآ: این همه جانور در دنیا وجود دارد، و حتی این همه آدم؛ چرا ما این وسط به یک آهو و بچه ی احتمالی اش گیر دادیم؟
ثانیآ: طراح سوال از کجا فهمید که آهو به چرا رفته در حالی که آهو اصلآ نچریده؟!
ثالثآ: آیا بچه ای در کار است؟
رابعآ: زندگی خصوصی دیگران به ما چه ربطی دارد؟
خامسآ: آهو وبچه اش چرا به چرا رفته بودند؟!!!!!!

 

*نوشته: مهشید جوادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:34  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ قسمت پنجم (حق پارکینگ)

یکی از فلا سفه معروف در جایئ گفته بود "همه ادمها احمقند..!" شاید هم گفته بود حماقت آدمها بر سه نوع است یا آدمها در سه وقت احمق می شوند ! شاید هم چیز دیگری گفته بود..!!! (حالا چون اسم آن فیلسوف و سخنش و منبع حرفش را به یاد ندارم !!! فرض کنید گفته است بعضی وقتها حماقت همچین چیز بدی هم نیست !!)
اینجا خیابانها همه عریض است و حتما قسمتی مخصوص حرکت دوچرخه که با خط مخصوص جدا شده است و ماشینها هم در همان محدوده خط کشی شده پارک می کنند.
کافیست شما ده دقیقه ماشین را جائی پارک کنید. هنوز سوار نشده ماموری قبض به دست می آید... هر ساعت پارک... 5 یوان (می کند 650 تومان..!)
-نی هاو
-علیک السلام..بگویم نی هاو میفهمد چینی بلدم 5 یوان پریده..!
نگاهش می کنم ... شروع می کند به حرف زدن لابد دارد می گوید باید عوارض پارک بدهید تا صرف بهبود کیفیت خدمات شهری بشود، مترو بسازیم، پارک بسازیم، آپلو هوا کنیم و چه و چه ...
نگاهش می کنم.....قبض را نشانم می دهد ...یکی از قبضهای تبلیغاتی که صبح سر چهارراهی گرفته ام نشانش می دهم..(یعنی او را با تبلیغاتی ها اشتباه گرفته ام!)
کلافه شده ..حتما به خودش می گوید "گیر چه آدم ا.... افتاده ام!یکی دوتا ماشین از پارک خارج می شوند و بدون پرداخت وجهی می روند ( و چه دعائی به جان من می کنند!.) پولهائی که گرفته نشانم می دهد و یک بند هم توضیح می دهد ...آها...(مثلا تازه متوجه شده ام..) یک یوان کف دستش می گذارم.....چند ماشین دیگر می روند...نمی پذیرد..اسکناس 5 یوانی را نشانم می دهد ...سر نطقم تازه باز شده
_..گویی...شی فن جون...گران است برای10 دقیقه ...ماشین پشت سری می خواهد حرکت کند ...یک یوان را می گیرد به سراغ او می رود ...بلند بلند یک چیزهایی می گوید ...احتمالا دارد تشکر می کند...!..(ولی شی شی نگفت..!)

---------درس اخلاق
1-عوارض چیز خوبی است مخصوصا برای گیرنده
2-اگر دیدید دو نفر زبان هم را نمی فهمند شما دخالت نکنید چون انوقت سه نفر زبان هم را نخواهند فهمید!!

*نوشته: مهرداد جوادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 21:56  توسط مصطفی جوادی | 
شکسپیر می گوید:
همه ی مردم بزرگند
بعضی مردم بزرگ آفریده شده اند
بعضی بزرگی را بدست می آورند
و بعضی بزرگی رابه زور بر خود می بندند.
و من می گویم: (من چکاره ام که روی حرف شکسپیر حرف بزنم!)
بیشتر مردم احمقند!
بعضی مردم احمق آفریده شده اند،به طوری که یک موضوع بدیهی را چهل وپنج بار از شما می پرسندوبعد از چهل وپنج بار توضیح کامل وجامع،شما را به سان(بلا نسبت)بز می نگرند!
بعضی حماقت را بدست می آورند، این مردم بسیار به تعریف وتمجید علاقه مند هستند (کی علاقه مند نیست!؟) و چون عرضه ندارند کاری انجام دهند که لایق تشویق باشند، دوستانی با IQ مرغ انتخاب می کنند تا هر جور که حساب کند باز هم از آنها بهتر باشند به این شکل گوش شنوایی هم برای گفتن اراجیفشان خواهند داشت به عبارتی با یک تیر دو نشان میزنند!
و بالاخره بعضی دوست دارند احمق جلوه داده داده شوند، این مورد را همه ی ما به وفور دیده ایم، در واقع اینها همیشه برای از زیر بار در رفتن کار خود را به نابلدی می زنند یا خود را بی اطلاع از همه چیز نشان میدهند که مبادا گربه شاخشان بزند!
میگی نه؟ از این به بعدیه کم بیشتر به رفتار مردم توجه کن!

*نوشته: مهشید جوادی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:25  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ(قسمت چهارم)

"در پاسخ به پی نوشت شماره قبل!"


اینجا نه تنها مردهای گنده بلکه مردهای متوسط و حتی کوچک هم سر شب می خوابند! (اگر بگویم پارکهای اینجا هیچ چراغی برای روشنائی ندارد تعجب میکنید!)پارکها از صبح قبل از طلوع آفتاب پر از مرد و زنهائی است که برای ورزش می آیند و با غروب آفتاب نخود نخود هر که رود خانه خود!)
می ماند جماعت خارجی ها که حوصله دوی صبحگاهی را ندارند پس باید بنشینند پای تلویزیون (تلویزیون ملی چین حدود 60کانال دارد همه اخلاقی ..! با سانسور هر چه صحنه مستهجن و شبه مستهجن!!)
داشتن ماهواره هم برای خود چینی ها ممنوع است ولی فروش آن به خارجی ها آزاد است و اگر روی بالکنی دیش باشد حتما صاحبخانه خارجی است!
و برای آنهایی که حوصله تلویزیون را ندارند اینترنت پر سرعت آن هم از نوع 24 ساعته با اشتراک ارزان!!! خوب دیگر چه مرگمان است؟!

----دروس اخلاقی
1_فن اوری چیز خوبیست
2_اگر مرد گنده ای شده اید دلیل نمی شود سر شب بروید زیر پتو..!!!
3_گشتن در اینترنت فواید زیادی دارد از جمله یافتن اقوام سببی ونسبی.

*نوشته: مهرداد جوادی

پی نوشت:

ما اصولا نوکر و بلکه مخلص و بسی چاکر و غلام خانه زاد کلیه اخوی ها و همشیره ها و تمامی اهل بیت حاج جوادی بزرگ (دامت افاضاته!) می باشیم. اگر دکان ما رنگ و لعابی دارد از بلور عاریه ای شماست. خوان نعمت را حضرات رنگین کرده اند وگرنه این حقیر یک یقلاوی آب زیپو سر این سفره آورده ام. اینقدر خجالتمان ندهید.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 18:1  توسط مصطفی جوادی | 

تقدیم به برادر نازنینم مهرداد به مناسبت نه اّذر روز تولدش


اخطار:خواندن این شماره به افراد زیر 18سال توصیه نمی شود
به افراد بالای 18سال هم همینطور!!


الو...ها...بله...شمایین ارباب.
سلام ارباب... ارباب کنکورتان چی شد؟ ...ها؟... خوب شده ؟ قبول می شوید ارباب؟... بارک الله ارباب. اّفرین. ما از اولش هم می دانستیم شما قبول میشوید ارباب. هروقت هم که بابایتان می گفت حیف پول که خرج این پسره ناخواسته کردم ما هیچی به شما نمی گفتیم.. ها... بله ارباب... شما را می گفت دیگر . پسر دیگری که نداشت. ازدستش در رفته بود... ها... چی ازدستش دررفته بود؟!!... همین دیگر. خوب لیلا خانم خواهرتان هنوز یک ساله نشده بود که شما به دنیا اّمدید. شیرسوز شد دختره بیچاره. برای همین حالا هم اینقدر ضعیف و کوتوله مانده. اصلا خودتان هم اگر بلانصبت خر نبودید تا حالا فهمیده بودید! باباتان می گفت اّن یکی که با وضو و نیت و بسم الله
درست شده چه...ی شدکه این یکی بشود!! ولی حالا که کنکور قبول می شوید همه می فهمند که بچه ناخواسته هم ... چی؟... نه خیر ارباب نمی شود با بابایتان صحبت کنید. راستش حاج اّقا هفته پیش مرد!... بله باباتان مرد ارباب! ولی چون شما کنکور داشتید ما چیزی به شما نگفتیم که یک وقت ناراحت نشوید و کنکورتان خراب نشود! بالاخره ما یک عمری نوکری شما را کرده ایم و می فهمیم کی باید چی بگوییم!! حالا که الحمدلله کنکور قبول می شوید دیگر هیچی مهم نیست... بله... سکته قلبی کرد ارباب...ها؟... نخیر ارباب ناراحتی قلبی که نداشت. ولی خوب توی زندان بهش خیلی سخت می گذشت ارباب!! اون هم حاج اّقا که تا بحال پایش به کلانتری هم باز نشده بود.. ها؟... برای چی رفته بود زندان؟ خوب بخاطر قتل مادرتان!!!... ها ارباب پدرتان مادرتان را کشت! ولی حالا که کنکور قبول می شوید خیلی خوبست ارباب. ما که خیلی خوشحالیم .همه اش به خاطردعاهای ماست ارباب.شیرینی ما یادتان نرود... ها؟... کنکوربخورد توی سرم؟! ...جریان قتل که خیلی مفصل است اما اگرمختصرش را بخواهید می گوییم. بلانصبت خریت باباتان بود!... ها؟... نه اختلافی که باهم نداشتند. راستش جریان اینجوری بود که مرحومه مادرتان توی اتاق پای سماور نشسته بود که مرحوم باباتان که داشت با دسته هاون قند می شکست خواست ازجایش بلند شود. می دانید ارباب حاج اّقا قندها را فقط خودش می شکست...ها؟... به چشم ارباب... داریم می گوییم خوب! خلاصه اّقا خواستند از جایشان بلند شوند که یکدفعه صدای ناجوری بلند شد. اّقا بعدا توی دادگاه گفتند بابت پاره شدن خشتک شلوارشان بوده ولی مادرتان فکر کرده حاجی بی ادبی ازشان سرزده! یا باباتان فکر کرده که مادرتان چنین فکری کرده است. ولی ما مرحوم پدرتان را خوب می شناختیم. ما می توانیم به شرفمان قسم بخوریم که چنین چیزی نبوده. ولی یک نامروتی توی دادگاه می گفت به پنج دلیل صدا از خشتک نبوده! اول اینکه شلوار نو بوده! دوم اینکه اّقا ظهر اشکنه عدس خورده اند که نفاخ بوده! سوم اینکه ایشان از صبح تا دم غروب که بلند شده به قضای حاجت نرفته و اصلا برای همین هم از جایش بلند شده! چهارم اینکه جای پارگی شلوار مصنوعی است و انگار بعدا با چاقویی چیزی پاره شده و فی الواقع صحنه سازی شده! پنجم اینکه اصلا خشتک موقع نشستن پاره می شود و نه موقع بلند شدن! یکی هم کنار بابایتان نشسته بود و یک حرف هایی می زد که ما خداییش هیچی ازش نفهمیدیم. گفت بر خلاف اظهارات اولیه موکل من اّقا به خاطر ندارند که اّن موقع در حال قیام بوده اند یا قعود!! فلذا به تبع اّن قصد و نیت ایشان از این قیام یا قعود مورد تشکیک است! به علاوه از خنده بی بند مرحومه مبرهن است که عمل مسبوق به سابقه نبوده و...!! خلاصه از اینجور حرفها. ولی ما رفتیم توی دادگاه شهادت دادیم. گفتیم ماسی سال است نوکر این اّقاییم. ایشان به جز در حین قضای حاجت و اّن هم بالاجبار تا به حال بی ادبی نکرده اند. حتی موقع خواب هم که ما گاهی بالای سرشان بیدار بودیم به سرتان قسم از ایشان چیز ناجوری نشنیده ایم. صدا از همان خشتک بوده. ماشاا... پایین تنه اّقا اّنقدری هست که اگر شلوار کتان امریکایی هم بود جر می خورد چه برسد به پیژامه تترون ژاپنی! تازه ما خودمان شلوار را هنوز داریم و پارگی خشتکش را هم خوب دیده ایم... ها؟... بله به چشم... دشنام چرا می دهید ارباب؟... به چشم خشتک بابایتان را ول می کنیم! اصلا حالا که شما کنکور قبول می شوید... ها؟... به چشم خلاصه اش می کنیم. خلاصه اش اینکه بعد از این صدایی که گفتیم مادرتان خدابیامرز می زند زیر خنده و حالا نخند و کی بخند! باباتان هم که خیلی خسته و عصبانی بوده هی می گفته خفه شو زن! به چی می خندی؟! که مادرتان هی بیشتر خندیده. باباتان هم عصبانی تر شده و یک چیزی که دستش بوده بنا به عادت ول کرده طرف والده. نگو اّن چیز بی معنی دسته هاون بوده که صاف خورده توی ملاج حاج خانم و او هم افتاده زمین و دوتا خرناس کشیده و مرده!!... ولی چون شما کنکور داشتید ما گفتیم بهتر است این جور چیزها را بهتان نگوییم که ناراحت نشوید. ارباب ما خیلی خوشحالیم که کنکورتان خوب شده... ها؟... بله؟... اینقدر به ما نگویید احمق بی شعور! بالاخره شما کنکور داشتید ما نباید چیزی به شما می گفتیم... ها؟... نه! لیلا خانم هم نمی توانست چیزی بگوید. اّخر یک ماه است که توی بیمارستان خوابیده!... ها؟... نمی دانیم ارباب این توبره مغزی دیگر چه بلایی بود که توی خانواده ما افتاد!... ها؟... بله همان تومور مغزی دارد! البته شما نگران نباشید. حالا که خدا را شکر کنکورتان خوب شده. اصل کار همان است. تازه معلوم نیست توبره اش مثل مال شما بد خیم باشد!!!... ها؟... کی گفته؟... ما مزخرف می گوییم؟... همان دکترها گفته اند شما هم توبره مغزی دارید. کدام دکتر؟... یادتان هست چند وقت پیش باباتان اّمد تهران چون شما همش سردرد داشتید؟ اولش فکر می کردیم به خاطر درس خواندن است و بعدش از کله تان عکس انداختند؟ یادتان اّمد؟ خوب بله دیگر. همان دکتر به باباتان گفته شما بدخیمش را دارید و هیچ کاریش هم نمی شود کرد. باباتان هم شما را گذاشت و اّمد. گفت بگذار درسش را بخواند و سرش گرم باشد. ما که کاری ازدستمان بر نمی اّید. اگر هم بهش بگوییم درس را ول کن می فهمد و بدتر می شود. تازه مگر دکترها خدایند که می گویند دو ماه دیگر بیشتر زنده نمی ماند!!... ها؟... نه ارباب... حالا که نگفته اند... دو ماه پیش گفتند! حالا از دوماه مهلت شما سه چهار روز هم گذشته! ما خودمان حسابش را داریم. همین که کنکور دادید و سه چهار روز هم اضافی زندگی کردید نشان می دهد که دکترها خدا نیستند. ما که خیلی خوشحالیم شما کنکور قبول می شوید. انشاا... خدا قسمت کند ما هم کنکور قبول بشویم. راستی ارباب این کنکور که می گویند اصلش چی هست؟ ها؟... ارباب؟... ارباب؟... چرا جواب نمی دهی ارباب؟... این صدای چی بود ارباب؟... ارباب..

 

*نوشته: مسعود جوادی

------------------------------

پی نوشت:

۱-  میلاد حضرت اخوی آقا مهرداد و اولاد ذکور ایشان علی آقا را تبریک و می گوییم. خانم والده و جناب ابوی و همشیره ها  و کلیه اهل بیت هم که دستشان مثل ما نمی رسد تا سر و صورتت را ماچ مالی کنند سلام رساندند و گفتند ذیل نوشته مسعود آقا تهنیتی به مناسبت این تولد فرخنده  گفته شود.

۲- با احتساب حدود ۴ ساعت تفاوت بین ما و کشور چین، الان که بنده دارم آپ لود می کنم (به قولی بار گذاری!) آقا مهرداد خواب است ما امیدواریم فردا شب که شب تولد است اینها را بخواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:32  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ (قسمت سوم)

حالا در بازارم ..! بازارهای اینجا دو نوع است بازارهای معتبر با اجناس درجه یک(جیندا:اصلی..... خاده.:مرغوب)که هر جنس بار کد دارد و قیمت همان است که باید باشد وبازارهای متفرقه که تعدادشان کم هم نیست و تا می توانی باید چانه بزنی(فک ما ایرانی ها هم که جان میدهد برای حرف ...! حالا گاهی در حوزه سیاست گاهی پیرامون پزشکی..والبته اینجا هم در خصوص اقتصاد خانواده!!!)
می خواهم یک کیف دستی بخرم. این کتابهایم دیگر جگر زلیخا شده بسکه اینطرف و انطرف افتاده...
__دو شو چی ان....چنده...؟
_س شی اوو...چهل و پنج تا
قیافه متعجبی به خودم می گیرم گوئی...گران است...پی ین پانیو ..ارزانتر بده دوست من
_س شی...چهل تا...کوتاه می آید واین یعنی هنوز جای چانه است(اینها به 3 میگویند سن.. به 4 ..س!!!!!
_لیان شی...بیست تا...این پیشنهاد من است..
سرش را به علامت نفی تکان می دهد ..
_بوکائی..نمی توانم

منتظر می مانم شاید از خر شیطان پیاده شود یا لااقل پیشنهاد تازه ای بدهد.
_جگا خاده...این جنسش خوب است...تبلیغ می کند پدر سوخته! ما خودمان ختم بنداز هائیم!
__وا جدا ...من میدانم..(از کجا میدانم؟!)..پی ین..ارزانتر...
_خیلی زبان نمی دانم و او هم خوب فهمیده اما همان چهار کلمه ملتفتش کرده که من قبلا هم اینجا بوده ام و سرم کلاه نمی رود(حداقل از نوع گشادش.!!!)
_سن شی ب...سی و هشت تا.....
اینجا به عدد هشت اهمیت زیادی می دهند و یک جورهائی برایشان مقدس است و در خیلی از قیمت ها عدد هشت را بکار می برند..ب..هشت...ای شی ب..هیجده.. لیان شی ب..همینطور برو تا قیامت...!
تجربه به کمکم می اید و میدانم که چیزی حدود 25 تا 30 تا می شود خریدش..دل به دریا میزنم...
_لیان شی ب....28 تا ناراضی است(یا لااقل اینجوری وانمود می کند)اما میدانم که سودش را می بردومعامله تمام می شود
_شی شی....(تشکر کردم دیگر!)
_ بو کاچی..خواهش می کنم..(عجب فروشنده مبادی آدابی!!)
و من صاحب یک کیف نو شده ام مبارکم باشد..
-----درس اخلاق
1_ریاضیات مادر علوم است!
2_شما که می خواهید کیف بخرید قبل از اینکه کتابهایتان پاره پوره شود بخرید نمیمیرید که!!

*نوشته: مهرداد جوادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:17  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ(قسمت دوم)

در تاکسی بودم(اگر یادت مانده باشد)اینجا راننده ها خیلی با احتیاط حرکت می کنند
و برایشان قانون اهمیت دارد به حریم دوچرخه سوارها وارد نمی شوند. سرعت مجاز را رعایت میکنند و ویراژ هم نمی دهند (مگر ما اینکارها را می کنیم؟!) البته همه این الزامها بدان دلیل است که قوانین قرص و قایمی دارند و همه خیابانها و بزرگراهها با دوربین کنترل می شود(جل الخالق..!!) وحتی شنیده ام در تصادفی که منجر به راه بندان در بزرگراه شود راننده متخلف را الی الابد از رانندگی محروم میکند..!(خدا پدر راهنمائی و رانندگی خودمان را بیامرزد..!)
به بازار رسیدیم و خواستم که پیاده ام کند
شی شی! (یعنی متشکرم!)
اینجا چند نوع شی دارند با یک تلفظ و معانی مختلف..! مثل ده...فرستاده..بودن..و خیلی چیزهای دیگر(ولی کاراکتر نوشتاریشان فرق می کند...راحتت کنم ..وقتی زبانی8000 کاراکتر داشته باشد و دانستن 1200 کاراکتر برای خواندن روزنامه کافی باشد معلوم است هر صدایی با هر کیفیتی از هر جای بدن تولید شود حتما یک کاراکتری دارد و یحتمل معنائی...!)
پیاده می شوم... تاکسیمتر را میزند ومبلغ را میپردازم
خوبیش این است که اینجا نه اولش با راننده چک و چانه داری و نه آخرش دعوا و بگیر و ببند (ادامه دارد ..انشاالله)
-------در س اخلاق
1-قبلا می گفتند: تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
ولی باید گفت: تا مرد صدا نداده باشد...!
2- چه بسیار حرفهای مهمی که زده ایم و خودمان ملتفت نبوده ایم..!

*نوشته: مهرداد جوادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 22:4  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است