تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
 

اّب را قطع کرده اند قربان...
- غلط کرده اند! فورا به وزیر نیرو بگویید بیاید اینجا. باید معلوم شود در این مملکت چه خبر است.
- وزیر اینجا نمی اّید اّقا.
- بیجا می کند! سربازها را بفرستید کت بسته بیاورندش.
- ما سربازی نداریم اّقا.
- سرباز نداریم؟! چیزهای تازه می شنوم. اسبم را بیاورید خودم می روم.
- شما اسبی ندارید اّقا!
- پس اسبمان چه شد؟!  واقعا که مسخره است! بسیار خوب یک تاکسی بگیرید می رویم.
- پولش چی می شود اّقا؟ ما که خودمان پولی نداریم.
- مرده شو ببردشان! همه اش به فکر مادیات هستند! اصلا نمی خواهد، تلفنش را بگیرید صحبت می کنیم.
- تلفن را هم قطع کرده اند.
- تلفن را دیگر برای چه؟
- به همان دلیل که اّب قطع شده. بدهی داشته است!!

- لااله الا الله! مهم نیست. خودشان بزودی می فهمند چه غلطی کرده اند، وصلشان می کنند. خودشان قطع کرده اند، چشمشان کور! خودشان هم وصلشان کنند! غذا را بیاورید تناول بفرماییم که خیلی گرسنه ایم.
- غذایی در کار نیست اّقا.
- حداقل یک تکه نان بدهید سق بزنیم.
- نانمان کجابود؟!
- باید ته سفره چیزی مانده باشد، خشک! کپک زده! سوخته! نیست؟!
- خیر اّقا. سفره بوی نان هم نمی دهد!
- بسیار خوب. دو تا قرص والیوم بدهید بخوریم خودمان را از این زندگانی نکبت بار خلاص کنیم!
- دو تا قرص اّخری را بانویتان دم صبح خورد که خودش را خلاص کند.

- باورمان نمی شود! حالش چطوراست؟
- نمرده اّقا، گوشه اتاق افتاده خرخر می کند!
- تحمل دیدنش را نداریم. عجب روزگاری شده. لااقل یک میخ به من بدهید بچپانم توی پریز و تمامش کنم دیدن این دون را! میخ که اینجا به هم می رسد؟
- بله اّقا یک میخ روی دیوار بالای سرتان هست.
- میخ را چرا بی خود به دیوار کوبیده اید؟ زخم می شود.
- اّنجا قاب عکس مرحوم پدرتان بود.
- اّه! راستی، پدربزرگوارم! تاریخ به چنین مردانی خواهدبالید. قاب حالا کجاست؟
- دیشب بانو اّنرا سوزاند که گرم بشود. سردش بود! گاز هم که قطع شده است.

- اما اّن تنها یادگاری پدرم بود!!
- ما هم به ایشان گفتیم. گفتند: گور پدر بی پدر و مادرش!!!...
- دیگر زندگی چه معنایی خواهد داشت اّنجا که واژگان عشق و محبت و شجره استوار بی معناست؟! خداحافظ زندگی! خداحافظ فرزندم.... اما مثل اینکه این میخ کلفت است، توی سوراخ پریز نمی رود!
- اگر هم برود بی فایده است اّقا. برق هم قطع شد!
- صد رحمت به شمر ذوالجوشن! بسیار خوب. می رویم از بالای پشت بام خودمان را پرت می کنیم پایین! بگذار شیاطین دنیا بدانند ما هرگز در بستر نخواهیم مرد!

- ازبالای بام هم نخواهید مرد! این خانه یک طبقه است!
- خوب می گویید چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ بالاخره باید یک راهی وجود داشته باشد که ما بمیریم! این همه اّدم دنیا نمی خواهند بمیرند، هر روز می میرند! حالا که اراده ما بر این قرار گرفته است که بمیریم نمی شود! تا حالا فکر می کردیم برای زنده بودن راهی نداریم!
- بروید از بالای پشت بام همسایه خودتان را پرت کنید پایین! اّنجاچهارطبقه است!
- چطور وارد شویم؟ از دیوار مردم که نمی شود بالا رفت!
- بگویید کبوترمان اّمده روی بام شما نشسته است!
- اگر کبوتر داشتیم که خودمان را نمی کشتیم!
- اّنها که این را نمی دانند اّقا!
- فکر خوبی است. من رفتم. خداحافظ  زندگی! خداحافظ فرزندم! قسمت نبود عید امسال را ببینیم.... مثل اینکه در می زنند!؟
- پس سر راهتان در را هم باز کنید!

 

*نوشته: مسعود جوادی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 10:45  توسط مصطفی جوادی | 

و اما راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که روزی ماموری راه بر رونده ای ببست و .... اینک باقی ماجرا:
- مدارکتان لطفا!
- چی شده سرکار؟
- شما کمربند ایمنی تان رانبسته اید
-....
- عرعر نکنید لطفا!! مدارکتان را بدهید!
- ببخشید جناب سروان. نه که لهجه تان خرکی بود و قیافه تان هم بلانصبت شبیه الاغهاست، ما فکر کردیم زبانم لال شما هم الاغید. این خرها را هم که خودتان بهتر می شناسید. تا یکی را هم زبان خودشان می بینند بلانصبت جنابعالی از بس که خر و نفهمند قبض جریمه را تا می کنند و می گذارند کنار و بی خیال قانون! که چی؟ طرف هم ولایتی خودشان است!
- توهین نکنید اّقا. من خر هستم. ولی درمحل کار دوست ندارم به زبان محلی حرف بزنم!

                                
- ای بابا. خوب معلوم است که شما خرید. اصلا خریت از وجنات شما پیداست!! راستش را بخواهید من هم خرم!
خرهای این اّبادی که افضل موجودات عالمند. وقتی می گوییم خر نفهم منظورمان شما نیستید. منظور الاغهای ده بالاست که اّبروی هرچه خر با اّبرو هست برده اند و از خریت به گاو گفته اند زکی!
- مودب باشید اّقا. اتفاقا من هم ازخرهای ده بالا هستم!!
- سرکار ببخشید. جدا شرمنده شدم! به تمام مقدسات عالم قسم، به جان هر دوتامان من هم از خرهای ده بالایم!! ما الاغها هر چه می کشیم از دست این اسبهای از خود راضی است. از بس که به ما گفته اند خرنفهم خودمان هم دیگر کم کم دارد باورمان می شود ولی خدا می داند من از اسبها نفهم تر موجودی توی دنیا ندیده ام! اگر بخواهند سه نفر را به عنوان نفهم ترین موجودات عالم معرفی کنند و جایزه بدهند حتما سه تا اسب برنده می شوند!

- بس کنید اّقا. شورش را در اّورده اید دیگر. من مادرم الاغ است، پدرم که اسب است!!!
- یا ابوالفضل! خدایا به دادم برس! عجب گیری افتادیم! پس شما قاطر تشریف دارید! ببینید سرکار به جان شما نباشد به جان خودم من هم پدرم اسب است!! اصلا به قیافه ام نگاه کنید، من هم قاطرم مثل خود شما! خوبی قاطر ها این است که دو برابر اسبها و الاغها کارمی کنند و نصف اّنها هم توقع دارند. یک مشت کره خر و کره اسب هم نمی ریزند بیرون تحویل جامعه بدهند! فکر و انرژی شان به جای اینکه جای دیگر باشد تماما در خدمت اهداف جامعه است! اگر بقیه هم عقل پدر من و مادر شما را داشتند دنیا گلستان می شد! سرکار ننویس جریمه را قربان اّن روی ماه خرکی تان بروم ما غیر از هم ولایتی  و هم نسل بودن همکار هم هستیم!

- شما کجا کار می کنید؟!
- ما برای اّب و فاضلاب کار می کنیم!
- خوب پس چطوری با هم همکاریم؟!
- خودم که نه، برادرم با شما همکار است!
- خوب برادر من هم با شما همکار است. این که دلیل نمی شود خلاف بکنید!
- ااا... برادر شما هم برای اّب و فاضلاب کار می کند؟! کدام قسمت است؟ ما تمام قاطر های اّنجا را می شناسیم. من خودم بلانصبت برادر شما توی فاضلابش هستم!
- برادر من هم همان جاست اّقا!!

- اخوی صدایتان خیلی اّشناست! می شود اّن عینک اّفتابی تان رابردارید؟...ااا...قهوه ای تویی؟!! داداش نصف جانمان کردی. ببین منم چموش برادرت!! حق داری نشناسی، دماغم را تازه عمل کرده ام. واقعا فکر کردم گیر یکی از اّن مامورهای زبان نفهم افتاده ام. خوب سرکارمان گذاشتی داداش! چکارداری می کنی تو که بازداری می نویسی! با توام ها اخوی...

 

*نوشته: مسعود جوادی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 23:6  توسط مصطفی جوادی | 
 

                      

 

                          عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را

                       تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید!

 

                                     تولدم مبارک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 10:2  توسط مصطفی جوادی | 
خاطرات بیجینگ قسمت هفتم (آثار باستانی)

البته واضح و مبرهن است که وجود آثار و ابنیه باستانی و تاریخ و فرهنگ و چه و چه...چیز خوبی است و قطعا از آن بهتر وجود پشتوانه فرهنگی است...
حالا اگر شانس بیاورید و حول و حوش این اثرات!!! چند داستان رومئو و ژولیت یا شیرین و فرهاد هم باشد که دیگر نور علی نور است و جان میدهد برای جذب توریست! حالا اگر بنائی بود می توانی برایش داستان سر هم کنی! اگر هم داستان خوبی دم دست بود خوب برایش یک اثر تاریخی می سازی به چه قدمتی!!!
داستان شیرین و فرهاد چینی را که شنیده ای؟ نشنیده ای!!؟؟ خاک بر سرم! مگر من مرده ام؟! خودم برایت می گویم: 
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچی نبود. یک پسر 19 ساله ای بود به اسم لی که عاشق یک بیوه زن 29 ساله ای شد و کار کشید به ازدواج!!
وقتی خبر به گوش خانواده ها رسید مخالفت و فحش و فضاحت و ترد.. و...

آنها هم رفتند به کوه و همانجا خوش و خرم زندگی می کردند.
لی که خیلی خیلی زنش را دوست داشت برای راحتی زنش شروع کرد به پله ساختن و حالا یکدفعه ای نزدیک المپیک!!!! مقامات چینی این زوج جوان را بعد از پنجاه شصت سال کشف کرده اند !!و دیده اند ای دل غافل لی خودش تنهایی 6000 پله را از سنگ تراشیده!!!! و برای اینکه جبران مافات شده باشد این مکان را می خواهند در معرض دید عموم قرار دهند (و لابد بلیط 100 یوانی هم به خلق الله بفروشند!!)
خوب چه مانعی دارد؟ دوستان ما که چندین سال است اینجا زندگی می کنند می گویند در همین یکی دو سال اخیر چینی ها کلی آثار باستانی ساخته اند همه با قدمتی چند هزار ساله!!!!!!(بر پدرشان صلوات!)
حالا اگر شما یا فلان پروفسور باستان شناس در تاریخ و اصل و فرع بودنشان شک دارد خوب برود دیوار چین را نگاه کند ! آنکه دیگر مو لای درز قدمتش نمی رود!

--------درس اخلاق
1-هر چیز که خار آید روزی به کار آید!
کی فکرش را می کرد افسانه ایرانی بشود نان دانی چینی ها!!
2-چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا!
آقا جان حافظ و سعدی و دروازه قر آن و سی و سه پل را محکم بچسبید المپیک نزدیک است!!!
از ما گفتن بود

زجین!

                      

 

*نوشته: مهرداد جوادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 12:32  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است