![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
اّب را قطع کرده اند قربان... - لااله الا الله! مهم نیست. خودشان بزودی می فهمند چه غلطی کرده اند، وصلشان می کنند. خودشان قطع کرده اند، چشمشان کور! خودشان هم وصلشان کنند! غذا را بیاورید تناول بفرماییم که خیلی گرسنه ایم. - باورمان نمی شود! حالش چطوراست؟ - اما اّن تنها یادگاری پدرم بود!! - ازبالای بام هم نخواهید مرد! این خانه یک طبقه است!
*نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/23ساعت 10:45 توسط مصطفی جوادی |
|
|
و اما راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که روزی ماموری راه بر رونده ای ببست و .... اینک باقی ماجرا: - بس کنید اّقا. شورش را در اّورده اید دیگر. من مادرم الاغ است، پدرم که اسب است!!! - شما کجا کار می کنید؟! - اخوی صدایتان خیلی اّشناست! می شود اّن عینک اّفتابی تان رابردارید؟...ااا...قهوه ای تویی؟!! داداش نصف جانمان کردی. ببین منم چموش برادرت!! حق داری نشناسی، دماغم را تازه عمل کرده ام. واقعا فکر کردم گیر یکی از اّن مامورهای زبان نفهم افتاده ام. خوب سرکارمان گذاشتی داداش! چکارداری می کنی تو که بازداری می نویسی! با توام ها اخوی...
*نوشته: مسعود جوادی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/15ساعت 23:6 توسط مصطفی جوادی |
|
|
عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید!
تولدم مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/13ساعت 10:2 توسط مصطفی جوادی |
|
|
خاطرات بیجینگ قسمت هفتم (آثار باستانی)
البته واضح و مبرهن است که وجود آثار و ابنیه باستانی و تاریخ و فرهنگ و چه و چه...چیز خوبی است و قطعا از آن بهتر وجود پشتوانه فرهنگی است... حالا اگر شانس بیاورید و حول و حوش این اثرات!!! چند داستان رومئو و ژولیت یا شیرین و فرهاد هم باشد که دیگر نور علی نور است و جان میدهد برای جذب توریست! حالا اگر بنائی بود می توانی برایش داستان سر هم کنی! اگر هم داستان خوبی دم دست بود خوب برایش یک اثر تاریخی می سازی به چه قدمتی!!! داستان شیرین و فرهاد چینی را که شنیده ای؟ نشنیده ای!!؟؟ خاک بر سرم! مگر من مرده ام؟! خودم برایت می گویم: یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچی نبود. یک پسر 19 ساله ای بود به اسم لی که عاشق یک بیوه زن 29 ساله ای شد و کار کشید به ازدواج!! وقتی خبر به گوش خانواده ها رسید مخالفت و فحش و فضاحت و ترد.. و... آنها هم رفتند به کوه و همانجا خوش و خرم زندگی می کردند. --------درس اخلاق زجین!
*نوشته: مهرداد جوادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/10ساعت 12:32 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|