![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
بسمه تعالی
درس اخلاق *نوشته: مهرداد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 17:57 توسط مصطفی جوادی |
|
|
بسمه تعالی
خا طرات بیجینگ قسمت هشتم " آیی" ....................................................................... _وی.. نی هاو ....الو سلام _نی هاو آیی( زن مستخدمه) است. همان زنی که هفته ای دو بار برای نظافت منزل و پخت نان می آید. زن خوبی است. دست پخت خوبی هم دارد و برای ما جماعت ایرانی نان خور وجودش از اوجب واجبات است !! آخر اینجا نانوایی به سبک ایران ندارند و خودشان هم نان خور نیستند! لااقل به اندازه ما نان نمی خورند! صبح ها جیازه (مخلوطی از سبزی و گوشت چرخ شده را که لای خمیر گذاشته و در روغن سرخ می شود) می خورند و سایر وعده های غذایی هم غذاهای آبکی دیگر(فرض کنید سوپ یا آش یا چیزی در همین حد و حدود!!!!) پس می بینید که اگر هر خانه یک آیی نداشته باشد به چه مصیبتی گرفتار آید!! آیی ها هم در آمدشان الحمدلله بد نیست روزی هشتاد یوان(ده و هشتصد)پول می گیرند پس حق دارند که به دک و پز خودشان هم برسند!!!! تا چند سال قبل بخاطر سیستم کمونیستی کسی حق انتخاب رنگ و فرم لباس را نداشته و حالا که جلویشان را ول کرده اند حسابی به خودشان می رسند! این آیی ما هم که دیگر ته تبرج است!!(خدا به شوهرش ببخشدش!!!) _نی....هاو... م؟....(اگر این سه کلمه را با فاصله بگویید )... حالت چطور است؟ _خن هاو...خیلی خوبم -مین تین...نی...لای..فردا بیا
*نوشته: مهرداد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/16ساعت 11:17 توسط مصطفی جوادی |
|
|
تا به حال ندیده بودم ظرف یک هفته این همه اتفاق های جورواجور توی این کلاته بیفتد. اول اینکه شهربانو زن چهارم حاج رمضان یک دختر زایید. اما حاج رمضان که باید خوشحال باشد که بعد از سی سال صاحب بچه شده پکر و دمغ و ناراحت است . کارد بزنی خونش در نمی اّید. اولش که هی زن می گرفت و طلاق می داد و هر چه دکتر و دوا می کرد فایده نداشت. دکترها می گفتند بچه اش نمی شود به خرجش نمی رفت می گفت دکترها که خدا نیستند! حالاکه بچه دار شده می گوید بچه مال من نیست! خداییش هم دختره نه شکل بابایش است و نه شکل ننه اش! می گویند بیشتر شبیه باجناق کوچک حاج رمضان است که خیلی هم به خانه اشان اّمد و شد دارد. جلوی دروازه شهر را می شود گرفت ولی جلوی دهان مردم را نمی شود... پریروز هاجر ـ ننه شهربانو ـ اّمده بود خانه مان پیش ننه ام درد دل می کرد. می گفت مردک روزگار دخترم را سیاه کرده. می گفت اگر بچه پسر بود برایش سبیل می گذاشتم و وسط سرش را هم با تیغ می تراشیدم که شکل بابای قرم...ش بشود! ولی این بچه دختر است، چکارش کنم؟! می گفت دخترم خیلی دلش شور می زد که اگر بچه اش نشود حاجی مثل سه تا زن قبلی طلاقش بدهد. حتما هم طلاقش می داد. مردک عوضی حالا هم که بچه دار شده نمی خواهد زندگی کند. توی همین هیر و ویر اّقا بزرگ من هم مرد! دایی تقی خیلی ناراحت و دمق بود. راه می رفت و فحش می داد. می گفت مردکه... به جز این سر کچل و این دماغ گنده هیچی برایمان ارث باقی نگذاشته!!! حالا باید خرج کفن و دفنش راهم من بدهم! بقیه برادرهایش گفته اند تو پسر بزرگی و خرجش به عهده تو است. شاید مرگ اّقابزرگ برای چند روزی هم که شده دعوای دایی جعفر و ننه ام را سر باغ اشتراکی اشان بخواباند. چند روز پیش پسر دایی جعفر چند شاخه درختهای توت و انجیر ما را شکسته و می گویند پای درخت گردو هم نمک ریخته که خشک شده، البته ما که مدرکی نداریم. بعضی ها هم می گویند گردو از بی اّبی خشک شده، ولی چرا بقیه درختها خشک نشده اند؟ ننه جان هم مامور اّورده تمام شاخه های تاکهای انگور پر از قوره و گردو و گلابی اش را که توی باغ ما اّمده بود به بهانه اینکه راه ما را بسته است اره و ناکار کرده! خلاصه هر روز خدا کار دایی جعفر و ننه جان شکایت و شکایت کشی و راهشان راه کلانتری بوده است. *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/06ساعت 12:39 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|