تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
بسمه تعالی


خاطرات بیجینگ قسمت نهم (عید چینی)


_زاو..شن..خاو....... صبح بخیر
آیی مدرسه است بعد از دو روز مرخصی امروز آمده سر کار ... کلی هم کیفش کوک است.
آمدم چاق سلامتی کنم که صدای ترکیدن ترقه مرا از جا پراند....آیی می خندد بیست سالی هست که در مدرسه مشغول است و با فرهنگ ما ایرانی ها آشناست.
این چینی ها هم که خودشان مخترع باروت بوده اند به واسطه عیدشان یک هفته ای است که خواب و آسایش را از ما گرفته اند (وچه دعایی که به جان پدر و مادرشان نکرده ایم.!!!)
بر اساس اعتقادشان ترکاندن ترقه باعث دور شدن شیاطین می شود! (هر بسته ترقه 350 یوان و هر بسته فشفشه 1000تا 1500 یوان و هر یوان 130 تومان !!! پس دوری از شیطان هیچ جا ارزان تمام نمی شود!!! دست حضرت آدم درد نکند با آن گندم خوردنش!!)
برنامه های تلویزیونشان هم تغییر کرده. امروز یکی از کانالها چند جوانک را نشان می داد که حرکات موزون!!! انجام می دادند.
جوانها در اینجا اصرار عجیبی به غربی شدن دارند، پوشش و لباس و مک دونالد خوردن و خیلی چیزهای دیگرشان (بجز چشم بادامی شان) الگویی از غرب است.
مخصوصا خواندنشان و این حرکات ناموزون که روی زمین غلت و پشتک می زنند و معلوم نیست دل پیچه دارند یا کک به تنبانشان افتاده و به در نمی رود و یا خدای ناکرده زیپ شلوارشان جایی از بدنشان را گرفته و ول نمی کند!!! و الا آدم سالم که روی زمین صاف اینقدر ورجه وورجه نمی کند!!
-فعلا ..زجین...خدا حافظ

                    

درس اخلاق
-برای مردم اسباب درد سر نباشید و الا به هنرتان..........!

*نوشته: مهرداد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 17:57  توسط مصطفی جوادی | 
بسمه تعالی

خا طرات بیجینگ قسمت هشتم " آیی"
.......................................................................
_وی.. نی هاو ....الو سلام

_نی هاو

آیی( زن مستخدمه) است. همان زنی که هفته ای دو بار برای نظافت منزل و پخت نان می آید. زن خوبی است. دست پخت خوبی هم دارد و برای ما جماعت ایرانی نان خور وجودش از اوجب واجبات است !!
آخر اینجا نانوایی به سبک ایران ندارند و خودشان هم نان خور نیستند! لااقل به اندازه ما نان نمی خورند!
صبح ها جیازه (مخلوطی از سبزی و گوشت چرخ شده را که لای خمیر گذاشته و در روغن سرخ می شود) می خورند و سایر وعده های غذایی هم غذاهای آبکی دیگر(فرض کنید سوپ یا آش یا چیزی در همین حد و حدود!!!!) پس می بینید که اگر هر خانه یک آیی نداشته باشد به چه مصیبتی گرفتار آید!!
آیی ها هم در آمدشان الحمدلله بد نیست روزی هشتاد یوان(ده و هشتصد)پول می گیرند پس حق دارند که به دک و پز خودشان هم برسند!!!!
تا چند سال قبل بخاطر سیستم کمونیستی کسی حق انتخاب رنگ و فرم لباس را نداشته و حالا که جلویشان را ول کرده اند حسابی به خودشان می رسند! این آیی ما هم که دیگر ته تبرج است!!(خدا به شوهرش ببخشدش!!!)
_نی....هاو... م؟....(اگر این سه کلمه را با فاصله بگویید )... حالت چطور است؟
_خن هاو...خیلی خوبم

-مین تین...نی...لای..فردا بیا
م (با فتحه) برای سوالی کردن است....
- مین تین... نی.. لای.. م ؟...فردا می ایی؟
آیی می گوید نه تنها فردا بلکه کل هفته بعد را نمی آید چون می خواهد برای تعطیلات سال نو برود پی عشق و حال...!
سال نوی چینی ها هفتم فوریه (18 بهمن)است و آنها این روز را اول بهار دانسته و جشن می گیرند
پس یعنی باید یک هفته ای نان باگت بخوریم و بر پدر آیی!.....خوب صلوات بفرستیم...


درس اخلاق
شما از یک آدم گرسنه و وامانده توقع چه درس اخلاقی دارید؟ برای خالی نبودن عریضه فقط یادتان باشد مو قع عصبانیت جلوی بچه ها از آن فحش های آب نکشیده حواله مردم نکنید خوبیت ندارد!

*نوشته: مهرداد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 11:17  توسط مصطفی جوادی | 
 

تا به حال ندیده بودم ظرف یک هفته این همه اتفاق های جورواجور توی این کلاته بیفتد. اول اینکه شهربانو زن چهارم حاج رمضان یک دختر زایید. اما حاج رمضان که باید خوشحال باشد که بعد از سی سال صاحب بچه شده پکر و دمغ و ناراحت است . کارد بزنی خونش در نمی اّید. اولش که هی زن می گرفت و طلاق می داد و هر چه دکتر و دوا می کرد فایده نداشت. دکترها می گفتند بچه اش نمی شود به خرجش نمی رفت می گفت دکترها که خدا نیستند! حالاکه بچه دار شده می گوید بچه مال من نیست! خداییش هم دختره نه شکل بابایش است و نه شکل ننه اش! می گویند بیشتر شبیه باجناق کوچک حاج رمضان است که خیلی هم به خانه اشان اّمد و شد دارد. جلوی دروازه شهر را می شود گرفت ولی جلوی دهان مردم را نمی شود... پریروز هاجر  ـ ننه شهربانو ـ  اّمده بود خانه مان پیش ننه ام درد دل می کرد. می گفت مردک روزگار دخترم را سیاه کرده. می گفت اگر بچه پسر بود برایش سبیل می گذاشتم و وسط سرش را هم با تیغ می تراشیدم که شکل بابای قرم...ش بشود! ولی این بچه دختر است، چکارش کنم؟! می گفت دخترم خیلی دلش شور می زد که اگر بچه اش نشود حاجی مثل سه تا زن قبلی طلاقش بدهد. حتما هم طلاقش می داد. مردک عوضی حالا هم که بچه دار شده نمی خواهد زندگی کند. توی همین هیر و ویر اّقا بزرگ من هم مرد! دایی تقی خیلی ناراحت و دمق بود. راه می رفت و فحش می داد. می گفت مردکه... به جز این سر کچل و این دماغ گنده هیچی برایمان ارث باقی نگذاشته!!!  حالا باید خرج کفن و دفنش راهم من بدهم! بقیه برادرهایش گفته اند تو پسر بزرگی و خرجش به عهده تو است. شاید مرگ اّقابزرگ برای چند روزی هم که شده دعوای دایی جعفر و ننه ام را سر باغ اشتراکی اشان بخواباند. چند روز پیش پسر دایی جعفر چند شاخه درختهای توت و انجیر ما را شکسته و می گویند پای درخت گردو هم نمک ریخته که خشک شده، البته ما که مدرکی نداریم. بعضی ها هم می گویند گردو از بی اّبی خشک شده، ولی چرا بقیه درختها خشک نشده اند؟ ننه جان هم مامور اّورده تمام شاخه های تاکهای انگور پر از قوره و گردو و گلابی اش را که توی باغ ما اّمده بود به بهانه اینکه راه ما را بسته است اره و ناکار کرده! خلاصه هر روز خدا کار دایی جعفر و ننه جان شکایت و شکایت کشی و راهشان راه کلانتری بوده است.
بدتر از همه اینکه شکم خدیجه خله بالا اّمده است! برادرش اکبر او را کشانده توی طویله و در را از تو قفل زده و با شلاق افتاده به جانش که بگوید کی شکمش را بالا اّورده، ولی خدیجه مقر نیامده و فقط جیغ می زده و گریه می کرده و تا ظهر هر چه کتک خورده لام تا کام حرف نزده. دستهایش روی شکمش بوده که شلاق به شکمش نخورد و بچه اش طوری نشود! برای همین هم چشم و چارش داغان شده. اکبر گفته تا نگوید بچه مال کیست باید همان جا زندانی بماند و حتی ننه اش را هم نمی گذارد برایش اّب و غذایی ببرد. ننه جان خیلی دلش شور می زد. شکش به داداش علی است. می گوید اگر خاکی به سرش نریخته و غلطی نکرده چرا هول هولکی رفت اجباری خودش را معرفی کرد؟! اّن هم زودتر از وقتش! می گوید تو ی ورپریده که همیشه مثل زنگوله به علی اّویزان بودی راستش را بگو، لابد یک چیز هایی می دانی! بهش گفتم که داداش علی دو سه بار یواشکی خدیجه خله را ماچ کرده ولی فقط همین. باورش نمی شود. ولی وقتی قسم حضرت عباس را می خورم اّرام می گیرد و می رود اّردها را خمیر کند.
گودرز رفیق داداش علی گفت دیشب یواشکی رفته از پشت پنجره طویله اّب و نان و ماست و یک پانصد تومانی به خدیجه داده و قسمش داده که اسمش را پیش اکبر نبرد! خدیجه خله نان و ماست را خورده ولی پول را پس داده و گفته خیالت راحت باشد، تو نفر اولی نبودی! نفر چهارم پنجمی بودی! اگر هر طوری بشود اسم تو را نمی گویم. اگر دیدم اکبر خیلی زدم، اگر دیدم برای بچه ام خطر دارد اسم یکی را می گویم. اسم همان اولی را! ولی اسم اولی را حتی به گودرز هم نگفته است. ننه خدیجه خله گفته خودم یک ماه پیش متوجه شدم که چه خاکی بر سرم شده. بردمش پیش بی بی فاطمه ی قابله که بچه اش را بیندازد. ولی خدیجه وقتی فهمید فرار کرد. خدیجه خله گفته می خواهم بچه ام را نگه دارم. گفته صدای قلبش را می شنوم. چکار دارم که پدرش معلوم نیست. مادر که دارد. مادرش منم.
اّبجی فاطمه که صدایش از توی اتاق کناری می اّید و لابد باز دارد مثل همیشه موهایش را شانه می زند می گوید عشق خدیجه پرپرشد. دایی حسین که تازه اّمده نشسته عصبانی می شود می گوید خدیجه خرشد. اّقاجان می خندد و  می گوید خدیجه دیوانه که بود ، دیوانه تر شد. ننه جان گریه می کند. اشکش را با گوشه چارقدش پاک می کند. به اّسمان نگاه می کند. اّهسته می گوید: خدیجه مادر شد...

*نوشته: مسعود

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 12:39  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است