![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
به نام پیوند دهنده قلبها
خاطرات بیجینگ قسمت یازدهم( سیزده بدر) __ کوآیلی....مبارک باشد _شین نین ...کوآیلی...سال نو مبارک _شن ری ..کوآیلی...تولدت مبارک رفته بودیم سیزده بدر جماعت ایرانی سرش برود چهارشنبه سوری و سیزده بدرش قضا نمی شود!!! ولو اینکه برود پارک قدم بزند و تخمه بشکند! هرچقدر هم بگویند اینها خرافات است و گره زدن سبزه بخت آدمها را باز نمی کند هیچ، که تکانش هم نمی دهد !!! باز هم دختران و پسران یواشکی و غیر یواشکی سبزه شان را گره می زنند.....انسان به امید زنده است..!!! سیزده بدر هم که بدون کباب و منقل و دود و دم !!! سیزده بدر نیست!! حالا در کشوری که آتش روشن کردن در فضای باز ممنوع است و به محض روئیت پلیس خبر می کنند و جریمه و بگیر و به بند....دیگر وامصیبت است پس مجبوریم برویم خارج شهر جایی دور از دسترس که تا بخواهد خبرش به آژان و پاسبان برسد کباب را زده باشیم بر بدن!! طبق معمول به محض وصول به واسطه مردی و مردانگی !! مردها باید بروند پی جمع آوری هیزم هنوز خیلی دور نشده ایم که عروس و دامادی را می بینیم که برای عکس گرفتن کنار رودخانه آمده اند(مثل اینکه مد عکس عروسی آنهم در باغ و باغچه اپیدمی جهانی دارد!!) _وامن کایی ..زن شیان پین مه؟ .....ما می توانیم عکس بگیریم؟ -__کایی کایی... داماد هیجان زده هم شده!! لابد فکر کرده عجب لعبتی را تور زده!!جا خالی می کند که کنار عروسش بایستم!! مردک! فکر نمی کند فردا که این عکس را زنم ببیند چه قیامتی به پامی شود!! آقا جان خودت کنار عروس بایستی برای هر دو تایمان بهتر است!!! عکس مان را می گیریم و عرض تبریک _کوآیلی __شی شی نی __زا جین به پای هم پیر شوید درس اخلاق عشق پاکتان را نثار همسرتان کنید تا عمری در سایه درخت محبت صفا کنید *نوشته: مهرداد ------------------------------------------------------------------------------
موضوع: تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟
*نوشته: مهشید
--------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: آمده بودم یک داستان کوتاه بنویسم، دیدم نوشته های اخوی و همشیره توی نوبت است. مال ما ماند برای هفته دیگر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 14:6 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|