تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
دستهایش می لرزد و خیس عرق است، ریش تنک و بته مرده و کثیفی صورت آفتاب سوخته اش را گرفته. می گویم:

ـ خوب، بگو ببینم چی میگی!

ـ دیشب آنتن تلویزیونم رو فروختم که یه تکه نون بگذارم سر سفره زن و بچه ام. به خدا از روشون خجالت می کشم. پول زور که نمی خواهیم مهندس! بگو حقوق ما رو بدن.

ـ آنتن رو چرا فروختی؟ تو این شهر که بدون آنتن تلویزیونت چیزی نشون نمیده

ـ تلویزیون رو دو هفته پیش فروختم و زدم به زخمم! آنتن می خوام چکار؟! مهندس غروب به زنم چی بگم؟! بگم باد هوا بخور؟! اون هیچی نگه جواب بچه هامو چی بدم؟!

اوایل که کارگر جماعت می آمد تا پولش را از کارفرما و پیمانکار بگیرم و درد دلش را می شنیدم دلم می سوخت و حتی بغض می کردم! اما حالا گوشم پر است... ککم هم نمی گزد!

ـ ببینم چکار می شود کرد. فعلا برو سر کارت!

دستمالش را توی دستش مچاله می کند و می رود. بی خیال نگاهش می کنم و فکر می کنم غروب به زنم چه باید بگویم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 13:51  توسط مصطفی جوادی | 
انا لله و انا الیه راجعون


توی قبرم دراز به دراز خوابیده ام. خیلی تاریک است، اما مهم نیست، منکه همه جا را می بینم.
تازه امروز صبح خروسخوان مرده ام! زنم که آمد برای نماز بیدارم کند دید که مرده ام!
خیلی تعجب کرد(تعجب کردم که خیلی نترسید!!) فوری بچه ها را بیدار کرد و هنوز بدنم سرد نشده بود که فک و فامیل عین اجل معلق سر رسیدند!!
مراسم کفن و دفن تنها مراسمی است که ما ایرانی ها در آن روحیه جمع گرایی داریم!!
در چشم به هم زدنی در غسالخانه بودم (بنازم سرعت را !! کارهای پزشک قانونی و خرید قبر و....و...و همه و همه را فامیل محترم در کمتر از دو ساعت انجام دادند تا جنازه بر زمین نماند!!!)
همیشه از بوی کافور غسالخانه حالم بد می شد و حالا روی سنگ غسالخانه بودم.
کسی گریه نمی کرد. فقط مثل هر کار دیگری همه اظهار فضل می کردند (انگار 40 سال اینکاره اند!!) و دیدم که پسر دایی یک اسکناس دو هزار تومانی(از باب نمی دانم چی !!) گذاشت توی جیب مرده شور(مرده شور هیکلش را ببرد فکر کرده نمی دانم خاطر خواه دختر عموی کوچک من است و همچین ضایع این محبت(بخوانید اثبات لارجی و دست و دل بازی و فامیل دوستی )را در جمع انجام داد و آنقدر ضایعتر دایی جان ازش تشکر کرد که حالم بد شد!! فکر کنم در مجلس ختم قرار و مدارها را بگذارند و بعد از چهل بروند خواستگاری!!
ای بابا ! من که توی قبرم!! این جماعت چه عجله ای دارند!!
چه گریه و شیونی !! آخ جون!! همه مثل ابر بهار اشک می ریزند!! حتی عالیه ی دختر عمو !! بی مروت چند بار رفتیم خواستگاری اش قبول نکرد ( نکند دارد از خوشحالی گریه می کند. اگر قبول کرده بود که الان بیوه شده بود!)
و حسابی قبر را از خاک پر کردند و فاتحه ها را خواندند و رفتند پی کارشان!!
هفت هشت ده تا قرآن خوانی هم که از اخوی پول گرفته بودند تا برای عزیز از دست رفته قرائت آیاتی چند از کلام الله مجید داشته باشند!!!! تا جمعیت متفرق شد زدند به چاک!! (ای مال حرام خورها!!کاشکی اخوی پول را می گذاشت آخر کار می داد!!)
حالا منهم همین جا توی قبرم برای خودم دراز می کشم تا نکیر و منکر که آمدند چغلی قرآن خوانها را بکنم که شب اول قبر پدرشان را بسوزند!!!)

*نوشته: مهرداد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 13:28  توسط مصطفی جوادی | 
قبر های کوچک و بزرگ نشانمان می دهد که خیلی آدم ها به قد و قواره و ریخت و هیکل ما آن زیر خوابیده اند، و این یعنی عمو عزرائیل اگر امروز نوبتمان نشود فردا چه دلمان بخواهد و چه نخواهد در خانه مان را خواهد زد!

میان آن همه گور ریز و درشت دنبال عزیزی می گشتیم که حتی بعد از گذشت مدتی طولانی رفتنش باورمان نمی شد. روی خاک نشستیم و به رسم معمول سنگ را شستیم و فاتحه ای خواندیم و رفتیم توی فکر... گورستان پر از فکر است، عمیق، وسیع، چند هزار بعدی...

یکهو یکی کنارم شروع کرد: اعوذ بالله من الشیطان رجیییییییییییم!  هاج و واج نگاهش کردیم. پرسیدم: جناب؟! با لحن جالبی گفت: برای عزیز تازه در گذشته بانو .... قرائت آیاتی چند از کلام الله مجید!

تازه دوزاریم افتاد که این بابا چکاره است! آدمی را ببین که از کجاها نان در می آورد! این جماعت از آدم هایی پول در می آورند که یا حوصله قرآن خواندن ندارند و یا بلد نیستند یا فکر می کنند این بابا بهتر می خواند. دلشان هم نمی آید قبر عزیزشان بی قرآن بماند! پرسیدم: آیه ای چند حساب می کنی؟!

ـ هرچی دلتان خواست بدهید، ثوابش برایم مهم تر است!

ـ یعنی تو از سر صبح برای ثواب اینجا بساط می کنی؟!!! خدا پدرت را بیامرزد!

ـ خوب گاهی مردم چیزی به رسم هدیه می دهند!

ـ آها! از اون لحاظ!

ـ همسرم گفت: میشه سوره ... بخونی؟ وقتی بود خیلی می خوند

ـ والله بلد نیستم خواهر! چند تا از سوره های این آخرو بلدم!

خواندنش که تمام شد دست کردم توی جیبم و اسکناسی دادم دستش و گفتم: این هم هدیه ما! نگاهی کرد و گفت: همین؟!!!

ـ مگه چنده؟ همون اول می گفتی آیه ای چند، تا حساب دستمون بیاد! حالا چقد بدم؟

ـ هرچی کرمتونه!

کرم حسابی به خرج دادم و گفتم: اگه قرآن خوبه واسه خودتم بخون، واسه ثوابش! قرآنتو نفروش به این پولا!

کمی که دور شدم داد زد: تو که جیبت پره واسه ثواب بخون! من واسه پولش می خونم!

داد زدم: اگه کسی رو پیدا کردی که خدا بفروشه خبرم کن!

                                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 12:10  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است