![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
پله ها را دوتا یکی می کنم و بالا می روم. توی پاگرد پله ها زری خانم را می بینم و بدون سلام و علیک می روم. فکر کنم پشت سرم چیزی گفت. احتمالا نچ نچ کرد و از بی ادبی جوان های امروز نالید! هشتاد سال را شیرین دارد. دندان مصنوعی لثه اش را اذیت می کند، برای همین بدون دندان حرف می زند. حرف که نمی زند، چیزهایی بلغور می کند که اگر وارد باشی در کل دستگیرت می شود که حرف حسابش چیست! اگر سلام می کردم کار به احوالپرسی هم می رسید و لابد می خواست نیم ساعت از درد های متعدد و بی درمانش بگوید. فکر کنم از مواردی است که اشتباها از لیست عزرائیل خط خورده، وگرنه تا حالا هزار بار باید جانش را می گرفت! رسیدم به در پشت بام، رفتم و روی لبه بام ایستادم، سرم گیج رفت. نشستم که قبلش کمی فکر کنم، آخر می خواهم خودم را بکشم! آماده هستم که خودم را بیندازم پایین. چهار طبقه راه است و آن پایین که برسم حتما از این زندگی نکبتی خلاص می شوم. موبایلم زنگ می زند. می خواهم جواب ندهم، اما فضولی ام گل می کند که بدانم کی آنطرف خط است. این فضولی حتی دم مرگ هم دست از سر آدم بر نمی دارد! به صفحه موبایل نگاه می کنم، زنم است! جواب می دهم، بگذار بگویم که چرا دارم می روم... چرا می خواهم خلاص شوم... داد می زند: کجایی تو؟! برای اینکه تاثیر کلام بیشر باشد خیلی آرام و شمرده می گویم: لبه بام، می خواهم خودم را بیندازم پایین و خلاص شوم! داد می زند: چی؟!! یکهو صدایی از پایین می شنوم. پنجره آشپزخانه ما باز می شود و زنم تا کمر می آید بیرون. لابد روی کابینت ایستاده. بدجوری آویزان است، می ترسم که بیفتد. داد میزند: خدا مرگم بده! این یکی داد را هم از موبایل شنیدم و هم از آن یکی گوشم. صدایش میلرزد. یکجور لرزیدن صدای زن ها که مردها دوست دارند! آرام می گوید: بیا پایین، تورو خدا بیا پایین. می پرسم: چرا؟! می گوید: ام... چون... _مکث می کند_ چون باید بری لیمو عمانی بخری. می خواهم قرمه سبزی بپزم که دوست داری! از مکثی که کرد خوشم آمد. کلی حرف ناگفته تویش بود. قرمه سبزی هم خوب چیزی است. آدم قرمه سبزی بخورد و بعد بمیرد بهتر است تا نخورده غزل خداحافظی بخواند! دوباره می گوید: بیا پایین، مواظب باشی ها! می گویم: آمدم خونه باز بحث راه نندازی می گوید: باشه، چشم! می دانم نمی تواند و یک جر و بحث حسابی در راه است، ولی "چشم" گفتنش به دلم می نشیند! پایم را می گذارم اینطرف و و راه می افتم که بروم دنبال لیمو عمانی. تازه فهمیدم پیژامه پایم است! خوب شد خودم را نینداختم، آدم حسابی باید خودکشی اش هم آبرومند باشد. خیلی زشت است که وقتی نعشت روی موزاییک حیاط پهن شده زیر شلوار راه راه گشاد پایت باشد! توی پاگرد زری خانم را می بینم. سلام می کنم و می پرسم: خوبید که انشالله؟ هف هف مکند و همین جور که ذرات تفش را رویم می ریزد می گوید: چه خوبی؟! امان از درد زانو! یادم باشد پنجره آشپزخانه را هم نرده بزنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/27ساعت 8:50 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|