![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
-کجا می روید اّقا؟
-بامن بودید خانم؟ -بله اّقا شما. -می روم...می روم فری کثیفه یک ساندویچ بخورم. -بیا بالا می رسانمت! -با این لباسهای روغنی و چرب و چیلی؟ صندلی ماشینتان کثیف می شودخانم. -طوری نیست اّقا بیایید بالا. دیگر معطل نکردم. درب بنز اّخرین سیستم را باز کردم و نشستم روی صندلی جلو و درب را محکم بستم. باد خنک کولر توی اّن ظهر علی الصلاه تابستان حسابی می چسبید. خانمی که مرا دعوت به سوار شدن در خودرویش کرده بود حدود سی سالی داشت . مانتو کوتاه زردی پوشیده و موهای کوتاه رنگ شده اش از زیر شال زردرنگ سرش پیدا بود. شلوار جین و صندلهای بندی زرد رنگی به پایش بود. بوی ادکلن عجیبی که تا اّن روز به دماغم نخورده بود در فضا پیچیده بود. همه اینها را در نگاههای یواشکی و زیر چشمی دیدم چون نگران بودم از زیر عینک اّفتابی پهنش زیر نظرم گرفته باشد که بعدا فهمیدم همین طور هم بود!-شما توی مکانیکی کار می کنیداّقا؟ -بله خانم. -روزی چند ساعت؟ -ساعتش را نمی دانیم خانم. صبح زود که از خواب بیدار می شویم با یک خط می اّییم مترو و از اّنجا هم با مترو می اّییم شهید بهشتی. ساعت های هفت و نیم در دکان را باز می کنیم و اّب و جارویی می زنیم و وسایل رامی چینیم بیرون تا مشتری ها بیایند. ظهر که شد یک ساعتی تعطیل می کنیم برای ناهار و... چانه ام گرم شده بود و یک بند حرف می زدم. ماشین همان طور می رفت و باد خنک کولر حالم را جا می اّورد که یک دفعه ملتفت شدم این جایی که داریم می رویم ساندویچی نیست، خیابانهای بالای شهراست ! هولکی گفتم:نگهدارید خانم مثل اینکه اشتباهی اّمدیم! -حالا با هم یک دوری می زنیم بعد می رویم ساندویچی. دیرتان که نمی شود! -نه که نمی شود. ما وقت زیاد داریم خانم! -راستی مگر شما مدرسه نمی روید؟ باید پانزده شانزده ساله که باشید. حالاوقت مدرسه نیست؟ -نه خانم ما مدرسه نمی رویم. یعنی تا کلاس اول راهنمایی خواندیم و بعد ولش کردیم. تا همان جا هم دو سال رد شدیم. اصلا از اولش هم دل و دماغ مدرسه رفتن نداشتیم! و بعد از فرارکردن از مدرسه و مشق ننوشتن و چوب خوردن از خانم و اّقای معلم گفتم که خانم پیچید توی یک خیابان فرعی. پرسیدم: این جا کجاست خانم؟ -خیابان فرشته. -به به .پس فرشته اینجاست. نمردیم و فرشته را هم دیدیم. و نیم نگاهی به خانم انداختم. -می اّیید اّقا برویم خانه ما؟!!! -بله خانم؟! خانه شما؟! -بله اّقا اگر ممکن است. راستش من مدتی است دنبال یکی مثل شما می گردم! وسطهای خیابان وارد یکی از خانه های ویلایی شدیم که دربش با کنترل از راه دور باز می شد. خانه که چه عرض کنم، قصر بود. از میان یک باغ بزرگ گذشتیم و کنار یک استخر و جلوی یک عمارت دو طبقه متوقف شدیم. باغبان پیری که مشغول مرتب کردن گلهای باغچه ها بود جلو دوید و درب ما شین را برای خانم باز کرد ومن هم از درب دیگر پیاده شدم. در همین لحظه دو تا پسر بچه هفت هشت ساله توی ایوان دویدند و چهار تا پله را یکی کردند و با صدای مامان مامان پریدند توی بغل خانم! کمی گیج شده بودم که صدای خانم توجهم را جلب کرد: ـ این اّقا را ببینید بچه های گلم. هی می گویم درس بخوانید به خاطر این است. اگر درس نخوانید مثل این اّقا حمال می شوید!!! *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 10:11 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|