تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی
 

یکهو اتفاق افتاد، جوری که اولش باورم نشد. داشتم توی خیابان راه می رفتم که به کاری برسم که دلم درد گرفت! از یک دلپیچه ساده شروع شد. محلش نگذاشتم، اما یکهو امانم را برید! اولین فکری که کردم این بود که نزدیک ترین توالت کجاست! یک پیتزا فروشی آنطرف خیابان دیدم. خیلی آرام و متین راهم را کج کردم طرفش. تا که سرم را کردم تو، جوانک ژیگول پشت دخل گفت: روزتون بخیر جناب، اگه تنها هستین بفرمایید سر میز ۴...   گفتم: مرسی، چیزی نمی خوام، توالت کجاست؟

انگار که نوار ضبط شده باشد گفت: یه دونه توالت داریم که مخصوص مشتری های اینجاست. متاسفم جناب!

ـ یعنی چی؟!

ـ یعنی اگر سفارش می دهید می توانید استفاده کنید!

ـ عجبا! مگه سر گردنه ست؟!

ـ خیر جناب! فست فوده! توالت عمومی هم نیس!

رفتم تو خیابان. دم غروب بود. کمی جلوتر  چراغهای پارک را دیدم. از دکه روزنامه فروشی پرسیدم: عزیز این پارکه توالت داره؟

یارو داشت چند تا نخ سیگار از تو پاکت می کشید که بدهد دست پیرمردی که داشت خیره عکس دختری را روی جلد مجله دید میزد. بدون اینکه نگاهم کند جواب داد: نه عمو!

ـ داداش شما خودت کجا میری توالت؟

ـ صبح خونه میرم که اینجا نخوام برم!

ـ حالا تکلیف ما که اینجا می خواهیم برویم چیست؟!

ـ برو مسجد!

پیرمرد براق شد: مسجد مال نماز است! مال مومنین و مومنات! وضوخانه دارد برای وضو! نه اینکه هرکی تنگش گرفت راه بیفتد طرف مسجد!!!

وضعم آنقدر خراب بود که به این حرفا محل نمی گذاشتم، رفتم توی فکر مسجد. با اینکه دم غروب بود از آن حوالی صدای اذان نمی آمد، وسط آن همه برج و ساختمان هم گلدسته و مناره ای پیدا نبود.

اوضاع خیلی خراب بود! از پله های ساختمانی که درش باز بود رفتم تو. طبقه اول در زدم. دخترک ۵ و ۶ ساله ای در را باز کرد و از لای در کله اش را کرد بیرون و سلام کرد. داشتم منفجر می شدم! گفتم: بابا یا مامانت خونه هستن؟ داد زد: بابا این آقاهه میگه تو خونه هستی؟

صدای مردی آمد که گفت: آره بابا بگو هستن، کیه؟

گفتم: بگو می خواستم برم توالت!

هاج و واج نگاهم کرد و پرسید: توالت کجاست؟!

ـ یعنی نمی دونی توالت کجاست؟! دستشویی که می دونی چیه؟!

دوباره داد زد: بابا این آقا جیش داره!

ناگهان مردی از لای در آمد بیرون. تیشرت سبز و شلوارک گل و بته ای داشت. گفت:چی شده؟

ـ می خوام برم توالت جناب!

این یکی هم هاج و واج نگاهم کرد. انگار تو خانواده شان ارثی بود! دلپیچه امانم را بریده بود.دستم را گذاشتم روی شکمم. نمی دانم دخترک چه چیزی توی چهره ام دید که دوید و داد زد: مامان بیا بیرون،این آقا الان جیشش میریزه!

مردک به خودش آمد، گفت: ببخشید آقا خانومم تو حمومه،این آپارتمانای فسقلی هم دستشویی و حمامش یکیه!

دیگر توان ایستادن نبود! دویدم توی خیابان! شروع کردم به دویدن. کمی جلوتر کوچه خلوتی دیدم. جای دنجی بود. تاریک و ساکت و بن بست که طولش ۱۰ متری میشد. ته کوچه هم یک در بزرگ فلزی بود. همانجا نشستم که سرم را سبک کنم!

تازه شروع کرده بودم و نفسم داشت آرام می گرفت که یکهو کوچه روشن شد و در بزرگ باز شد و جمعیت عظیمی ریخت بیرون! وسط اخ و پیف و فحش ملت فهمیدم چه خاکی به سرم شده، در بزرگی که من پایش نشسته بودم در پشت سینمایی بود که تازه سئانس عصرش تمام شده بود!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 10:19  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است