![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
خاطرات بیجینگ(قسمت سیزدهم) قانون!!!!
برای شب نشینی به خانه یکی از دوستان رفته بودیم هنوز ماشین را پارک نکرده ام که سرو کله نگهبان مجتمع پیدا می شود _جر..بوکایی...اینجا نمی توانی _وا..م..شن..گلای..من سریع بر می گردم م (با فتحه) اسب..شن..سوار...م شن سریع زود _بو..بو.. نه نه غلط نکنم قبلا یکی از هموطنان فهیم ایرانی این کلک را سوار کرده!! والا این کلک رد خور ندارد!! عموما هر وقت برای پارک مشکل دارم همین را می گویم و بعد هم میروم و تا چند ساعت بعد هم نمی آیم!!!!!! _انگار چاره ای نیست و باید در خیابان ماشین را پارک کنم آنجا هم هنوز نرسیده پارک بان سرو کله اش پیدا می شود _ نی هاو...سلام _جی..شیاسه؟ چند ساعت..منظورش این است که برای هر ساعت 5 یوان حساب و کتاب کند و نقدا بگیرد.. __ وا .. م.. شن..گلای.!!!!!!!!!!!!!!!! __ ای..کو ای..یک یوان.!!!!!! درس اخلاق بسیار سفر باید تا پخته شود خامی *نوشته: مهرداد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/02ساعت 13:57 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|