تبليغاتX
خرها عمر دراز دارند
داستان های کوتاه خانواده جوادی

آفتاب‌ داغ‌ تابستان‌ زاهدان‌ بچه‌ها را پاي‌ سايه‌ كوتاه‌ ديوارها  مي‌چيد.رديف‌ پاهاي‌سياه‌ وكثيف‌ با انگشتاني‌ لاغر كه‌ از بين‌ دمپايي‌هاي‌ پلاستيكي‌ يا سوراخهاي‌ كفشهاي‌كتاني‌ فرسوده‌ بيرون‌ زده‌ است‌ كنار ديوار و توي‌ آفتاب‌ مثل‌ كارناوال‌ شادي‌ تكان‌مي‌خورد.کویر سایه اش داغ است و آفتابش سوزان. همين‌ گرما و كوير خشكيده‌ و عطش‌ روزافزون‌ است‌ كه‌ بوي‌ دريا را از هزاركيلومتر آنطرفتر به‌ مشام‌ مي‌رساند. درياي‌ مازندران‌ و عطر خنك‌ آب‌،  به‌ آب‌ زدن‌ وتوي‌ ماسه‌ غلطيدن‌. لذت‌ لخت‌ شدن‌ و توي‌ آب‌ پريدن‌، لخت‌ راه‌ رفتن‌ و خوردن‌ و خوابيدن‌.آي‌ چه‌ كيفي‌ مي‌توانست‌ داشته‌ باشد. ‌ درياچه‌ هامون‌ هم‌ در ‌ نزديكي‌ زاهدان بود. با اتوبوس‌ سه‌ ساعت‌ تا لب‌ دو راهي‌ درياچه‌ راه‌ بود. از آنجا بايد پياده‌ مي‌شدي‌ و با خودروگذري‌ ديگري‌ تا لب‌ دريا مي‌رفتي‌. آب‌ خنك‌، زلال‌ و شيرين‌ درياچه‌ هامون‌ پذيراي‌ خوبي ‌براي‌ بدنهاي‌ داغ‌ و گرمازده‌ بود. ني‌هاي‌ داخل‌ درياچه‌ بيشتر سطح‌ آنرا پوشانده‌ بودند ومرغابي‌هاي‌ وحشي‌ سياهرنگي‌ به‌ نام‌ ((چور)) حكمرانان‌ مطلق‌ آسمان‌ درياچه‌ بودند مگر شاهيني‌ گرسنه‌ بدان‌ سوي‌ پر مي‌كشيد.

از قايق‌هاي‌ ساخته‌ شده‌ با همين‌ ني‌ها براي‌ ماهيگيري‌ و عبور از روي‌ درياچه‌ و رسيدن‌ به‌ جزيره‌ وسط‌ آن‌ كه‌ كوه‌ خواجه‌ ناميده‌ مي‌شد استفاده‌ مي‌كردند.

بخصوص عید نوروز کوه خواجه حال وهوای دیگری داشت.همه جا پوشیده از سبزه های تازه رسته وگلهای کوچک وحشی بود.عده زیادی از مردم به خواجه که امام زاده ای مدفون در بالای کوه بود اعتقاد داشته ودر ایام نوروز به زیارتش می رفتند. عده کمتری هم در پای کوه با استفاده از یکی از استخوانهای گوسفند به نام ((مجلک)) مشغول بازی شده وقمار خانه های کوچک روبازی می ساختند.بچه ها همیشه مشغول بازی بودند.هم آب بود و هم سبزه و هم آفتاب.

اما آنجا جنگل‌هاي ‌سرسبز شمال‌ و ساحل‌ نرم‌ ماسه‌اي‌اش‌ را نداشت‌. از بوي‌ شاليزارهاي‌ برنج‌ و دهها رودخانه‌ لبريز و سيرابش‌ هم‌ خبري‌ نبود. پلاژ چوبي‌ لب‌ دريا هم‌ نداشت‌. زابل‌ رفتن‌ و توي‌درياچه‌ آن‌ شناكردن‌ پز و قمپز هم‌ نداشت‌. هركس‌ مي‌توانست‌ صبح‌ برود و شب‌ هم ‌برگردد. و از همه‌ مهمتر عرق  خوري‌ و مستي‌ شبانه‌ درياي‌ شمال‌ بود و دختران‌ زيباي‌ تهراني‌اش‌ كه‌ با مايو دوتكه‌ روي‌ ماسه‌ها و داخل‌ آب‌ دريا بودند و مي‌توانستند‌ از صبح‌ تا شب‌ يواشكي‌ و دزدكي‌ و يا حتي‌ خيره‌ خيره‌ ديدشان‌ بزنند‌. روياي‌ ديدن‌ خانمهايي‌ كه‌براي‌ بزنزه‌ شدن‌ ، نيمه‌ برهنه‌ روي‌ ماسه‌هاي‌ گرم‌ دراز كشيده‌ بودند پوزه‌هاي‌ بچه ها را مثل‌شترهای ‌ تشنه‌ به‌ سوي‌ شمال‌ مي‌كشانيد. با بيني‌هاي‌ بزرگشان‌ هوا را بو مي‌كشيدند‌. بوي‌ درياچه‌ خوب‌ از اين‌ فاصله‌ هزار كيلومتري‌ مي‌توانست‌ بيايد. آي‌ چه‌ كيفي‌ مي‌توانست‌داشته‌ باشد!

- اما با كدام‌ پول‌؟! مي‌دانيد رفتن‌ به‌ چالوس و پلاژ كنار دريا كرايه‌ كردن‌ چقدر آب‌ مي‌خورد.ما كه‌ يك‌ قران‌ هم‌ نداريم‌. حتي‌ براي‌ خوردن‌ يك‌ ساندويچ‌ و نوشابه‌.

"علي‌ سرلشگر" اين‌ را گفت‌ و مثل‌ همه‌ وقتهاي‌ ديگري‌ كه‌ فكر مي‌كرد لب‌ پايينش‌ را دو سه‌سانتي‌ جلوتر از لب‌ بالا داد و به‌ آسمان‌ نگاه‌ كرد. اينجايش‌ را راست‌ مي‌گفت‌. بچه‌ها براي‌شمال‌ رفتن‌ پول‌ كافي‌ نداشتند. في‌الواقع‌ اصلاً پولي‌ نداشتند!

خود علي‌ سرلشگر كه‌ ادعا مي‌كرد از نوادگان‌ خوانين‌ زابل‌ است‌ آه‌ در بساط‌ نداشت‌.قد کوتاه وتوسری خورده اش واندام نحیفش اورا از هر دعوا و درگیری فیزیکی معاف می کرد.مثل تکه نخی بود که برای اینکه از ته سوزن در نرودسرش را چند بار گره زده باشند.پدرش‌ كارمند بازنشسته‌ شهرداری بود و مغازه‌ كوچكي‌ درب خانه‌شان‌ باز كرده‌ بود و براي‌گذران‌ زندگي‌ بيسكويت‌ و پفك‌ و كيك‌ و نوشابه‌ و از اين‌ جور چيزها مي‌فروخت‌ و چون‌گران‌ فروش‌ بود هيچكس‌، نه‌ اهالي‌ محل‌ و نه‌ اهل‌ فاميل‌ چيزي‌ ازش‌ خريد نمي‌كردند مگرعابر بدبخت‌ گذري‌ يا كسي‌ از روي‌ ناچاري‌. لقب‌ سرلشگري‌ را هم‌ بچه‌ها از وقتي‌ به‌ او داده‌بودند كه‌ دژبانها براي‌ خدمت‌ سربازي‌ گرفته‌ بودندش‌ و با دستبند به‌ پادگان‌ برده‌ بودند.بچه ها فكر مي‌كردند‌ تا يكي‌ دو سالي‌ او را نمي‌بينند‌ ولي‌ فردا صبح‌ دوباره‌ توي‌ محل‌ بود. همه‌ ازتعجب‌ شاخ‌ درآورده‌ بودند. خودش‌ ماجرا را اينجور تعريف‌ كرد: «وقتي‌ مرا به‌ پادگان‌بردند گفتم‌ مي‌خواهم‌ سرتيپ‌ فروزش‌ را ببينم‌. از چند تا اتاق  تو در تو رد شديم‌ تا به‌ منشي‌سرتيپ‌ رسيديم‌. گفتم‌ بگوييد علي‌ نارويي‌ آمده‌. وقتي‌ به‌ سرتیپ گفتند خودش‌ از دفترش‌ آمد بيرون‌. مرا كه‌ با آن‌ وضع‌ ديد از تعجب‌ خشكش‌ زد. وقتي‌ ماجراي‌ سربازگيري‌ را شنيد چند تا تشر به‌ دژبانها زد كه‌ : «احمقها گفتم‌ برويد سرباز بگيريد. رفته‌ايد علي‌ آقا راگرفته‌ايد!! علي‌ آقاي‌ نارويي‌ را گرفته‌ايد!

زود باشيد بازش‌ كنيد. دژبانها با دست‌ پاچگي‌ و معذرت‌ خواهي‌ دستبندم‌ را باز كردند وبعد توي‌ اتاق  سرتيپ‌ چايي‌ هم‌ خورديم‌. خود سرتيپ‌ خيلي‌ شرمنده‌ شد و خيلي‌عذرخواهي‌ كرد! دستور بازداشت‌ آن‌ دو تا دژبان‌ را هم‌ با وساطت‌ من‌ لغو كرد و بعد هم‌ باجيپ‌ خودش‌ من را به‌ خانه‌ فرستاد. گفت‌ به‌ خان‌ هم‌ سلام‌ برسان‌. منظورش‌ پدرم‌ بود!»

همه‌ مي‌دانستند كه‌ نیم‌ شبي‌ از زير سيم‌ خاردارها فرار كرده‌. رد سيم‌هاي‌ خاردار و ياكتك‌هايي‌ كه‌ از دژبانها بخاطر فرار از اجباري‌ خورده‌ بود هنوز توي‌ تنش‌ بود. ولي‌ كسي‌به‌ رويش‌ نمي‌آورد كه‌ هيچ،‌ حتي‌ از همان‌ موقع‌ به‌ لقب‌ علي‌ سرلشگر هم‌ مفتخر شد.

اظهارنظر بعدي‌ را حسين‌ شهركي‌ كرد كه‌ همسايه‌ ديوار به‌ ديوار مهران بود: «من‌ پولش‌ را از  پدرم‌ مي‌گيرم‌. همگي‌ دعوت‌ من‌ چهارتايي‌ مي‌رويم‌. علي‌ آقا سرلشگر كه‌ رييس‌ بنده ‌هستند، محمدآقا هم‌ كه‌ سرور بنده‌اند، با آقا مهران هم‌ كه‌ برادريم‌!

حسين‌ شهركي‌ از آن‌هفت‌ خط‌هاي‌ روزگار بود. به‌ مهران مي‌گفت‌ من‌ شكل‌ پدر خودم‌ نيستم‌. شكل‌ پدر تو هستم‌ و واقعاً با آن بینی عقابی وتن چاق وچله ای که داشت شبيه‌ پدر مهران هم‌ بود. و چون‌ ديوار خانه‌شان‌ هم‌ با مهران يكي‌ بود اين‌ هم‌ دليل‌ ديگري‌ براي‌ برادري‌شان‌ بود! مي‌گفت‌ «من‌ بچه‌ باباي‌ تو هستم‌! پدرت‌ يك‌ شب‌ از روي‌ديوار پريده‌ و...» اين‌ موضوع‌ را با آب‌ و تاب‌ براي‌ همه‌ تعريف‌ مي‌كرد و دماغ‌ گنده‌ خودش‌را كه‌ شبيه‌ دماغ‌ پدر مهران بود به‌ همه‌ نشان‌ مي‌داد!»

 روز قبل‌ كه‌ خانه‌ شان‌ خالي‌ بود وپدرش‌ دم‌ مغازه‌ و مادرش‌ هم‌ به‌ روضه‌ بي‌بي‌ سه‌شنبه‌ رفته‌ بود يك‌ دختركي‌ را به‌ خانه‌آورده‌ و گویا در همين‌ اثنا زن‌ برادرش‌ سر مي‌رسد و وقتي‌ سرزنشش‌ مي‌كند كه‌ «تو كه‌ همين‌ديروز يكي‌ را آورده‌ بودي‌. آخر مگر خجالت‌ نمي‌كشي‌!» برگشته‌ و صاف‌ توي‌ چشمهايش‌نگاه‌ كرده‌ و گفته‌: «برو بيرون‌ وگرنه‌ خودت‌ را هم‌...»

و به‌ همين‌ خاطر ديشب‌ را خانه‌ يكي‌ از بچه‌ها خوابيده‌ بود. نه‌ از خجالت‌ برادر و زن‌ برادرش ‌و نه‌ اينكه‌ بترسد زن‌ برادرش‌ موضوع‌ را براي‌ برادرش‌ بازگويد كه‌ آنقدرها زن‌ احمقي‌نبود كه‌ شر بپا كند. شايد فقط‌ از روي‌ احتياط‌ آنشب‌ خانه‌ نيامده‌ بود و حالا طرح‌ مسافرت‌شمال‌ را هم‌ خودش‌ پيش‌ كشيده‌ بود. تا يكي‌ دو هفته‌اي‌ رد گم‌ كند و بعدش‌ هم‌ آبها ازآسياب‌ بيفتد.

مهران پولي‌ نداشت‌. هيچوقت‌ هيچ‌ پولي‌ نداشت‌. مادرش‌ وقتي‌ كه‌ دوساله‌ بود بر اثر بیماری ‌مرده‌ بود و هشت‌ تا بچه‌ يتيم‌ باقي‌ گذاشته‌ بود. پدرش‌ هم‌ سر سال‌ نشده‌ زن‌ گرفته‌ بود وشش‌ هفت‌ تا بچه‌ هم‌ از دومي‌ براه‌ انداخته‌ بود. استوار باز نشسته‌اي‌ كه‌ با يك‌ تاكسي‌مسافركشي‌ مي‌كرد و نامادري‌ كه‌ دلش‌ نمي‌خواست‌ رنگش‌ را ببيند چه‌ برسد به‌ ناز ونوازش‌ و كفش‌ و لباس‌ و پول‌ تو جيبي‌. لباسهاي‌ مهران معمولاً لباسهاي‌ دست‌ دوم‌برادرهاي‌ بزرگترش‌ بود كه‌ آنهاهم‌ خودشان‌ لباسها را دست‌ دوم‌ خريده‌ بودند و يا دزديده‌ بودند!

در زاهدان‌ ميدانگاهي‌ بود كه‌ سرتاسر با تخت‌هاي‌ فنري‌ پوشانده‌ شده بود و روي‌تخت‌ها هم‌ لباس‌هاي‌ دست‌ دومي‌ كه‌ از پاكستان‌ می آوردند براي‌ فروش‌ روي‌ هم‌ ريخته‌بودند.بعضي‌ لباسها كه‌ نوتربودند و كت‌ و كاپشن‌ها را روي‌ چوب‌ لباسي‌هاي‌ فلزي‌ آويزان‌مي‌كردند. شلواها و پيراهن‌ها به‌ قيمت‌ پنج‌ قران‌ يا يك‌ تومان‌ عرضه‌ مي‌شد و سرجمع‌ با دو تومان‌ مي‌توانستي‌ يك‌ پيراهن‌ و يك‌ شلوار و يك کت‌  براي‌ مدرسه‌ات‌ بخري‌ و حسابي ‌نونوار بشوي‌. كيفيت‌ لباسايش‌ هم‌ خيلي‌ خوب‌ بود و اگر خوب‌ شسته‌ می شدو خوب‌ آفتاب‌ می خورد بوي‌ لته‌اي‌ هم‌ مي‌رفت. بوي‌ مخصوصي‌ كه‌ فقط‌ از اين‌ لباسها به‌ مشام‌ مي‌رسید. و اگر يك‌ ساك‌ ورزشي‌ می بردی‌ و توي‌ لباسها ‌ می گشتی می توانستی چند تا پيراهن‌ و شلوار هم كش ‌بروي‌. با پول‌ دو تا پيراهن‌ ده‌ تا توي‌ ساك‌ بريزي‌ و در ببري‌ و يك‌ سال‌ لباس‌ داشته‌ باشي‌كه‌ به‌ نوبت‌ عوض‌ كني‌! لباس دزدی!

مهران پولي‌ از پدرش‌ نمي‌گرفت‌. براي‌ كارهايش‌ اجازه‌ هم‌ نمي‌گرفت‌. فقط‌ يك‌ اطلاع‌ كافي‌بود. «ما فردا با بچه‌ها مي‌رويم‌ شمال‌» پدرش‌ فقط‌ نگاهش‌ كرد و بعد دوباره‌ چشمش‌به‌ تلويزيون‌ سياه‌ و سفيد دوخته‌ شد. و بعد به‌ مگس‌ سمجي‌ كه‌ دور قندان‌ مي‌چرخيد. با مگس‌ كش‌ رويش‌ كوبيد. جسدش‌ شايد تا نوبت‌ بعدي‌ كه‌ هال‌ خانه‌ جارو مي‌شد همانجاباقي‌ مي‌ماند.

قرار و مدارها گذاشته‌ شد. ساعت‌ ده‌ صبح‌ فردا حركت‌ به‌ سمت‌ شمال‌. مهران آن‌ شب‌ از ذوق  و اضطراب‌ خوابش‌ نبرد. تا بحال‌ شمال‌ نرفته‌ بود. فقط‌ گاهگاهي‌ تعريفش‌ را از بچه‌ها شنيده‌ بود. پول‌ را قرار بود حسين‌ شهركي‌ بياورد. پدرش‌ خيلي‌ پولدار بود و همانقدر هم‌خسيس.‌ نم‌ پس‌ نمي‌داد. شكم‌ بزرگي‌ داشت كه‌ به‌ قبرستان‌ جوجه‌ تبديل‌ شده‌ بود‌.فروشنده‌ لوازم‌ خانگي‌ و جهاز عروس‌ و اينجور چيزها. حسين‌ مي‌گفت‌ هر طور شده‌ پول‌ را مي‌گيرم‌. مگر مي‌تواند ندهد...

*نوشته: مسعود

----------------------------------

پی نوشت:

۱- با اجازه آقا مسعود بعضی از قسمت های بلند را تبدیل به دو بخش کردم. قسمت بعدی  "بوی دریا" را هفته بعد خواهید خواند.

 ۲-اینقدر نق به جان رنگ و قالب وبلاگ زدید که همین جور دیمی و الله بختکی عوضش کردیم! نظرتان را راجع به این تغییر اعلام کنید تا یک وبلاگ دمکراتیک را شاهد باشید!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 1:44  توسط مصطفی جوادی | 

- حسين‌... حسين‌ پاس‌

حسين‌ بي‌ معطلي‌ زد زير توپ‌. درست‌ همان‌ جايي‌ كه‌ بايد بزند. يعني‌ جلوي‌ پاي‌ مهران. دوطرف‌ مهران دو نفر ايستاده‌ بودند و توي‌ دروازه‌ هم‌ دروازه‌بان گروه مقابل‌ بود. با يك‌ كنترل‌ وتغيير زاويه‌ هم‌ زمان‌، توپ‌ از بين‌ دو نفر عبور كرد و شوت‌ زميني‌ زاويه‌ مخالف‌دروازه‌بان‌، كار را تمام‌ كرد. توپ‌ گل‌ شده‌ بود اما همه‌ دردسرهاي‌ حسين‌ پودينه‌ و مهران هم‌ از همين‌ جا شروع‌ شد.

حسين‌ بناي‌ هر و كر و كركري‌ خواندن‌ و قلمبه‌ باركردن‌ را گذاشت‌. آن‌ هم‌ براي‌ كي‌؟ براي‌گوریچ و چوچوكه‌ و علي‌ باجگير. آنها همين‌ جوري‌ و الكي‌ دنبال‌ دعوا مي‌گشتند .بي‌خودي‌ به‌ مردم‌ گير مي‌دادند . دعوا راه‌ مي‌انداختند. حالا با اين‌ حرفهاي‌ حسين‌ حسابي‌گر گرفته‌ بودند. بدتر اينكه‌ حسين‌ فوتبال‌ درست‌ و حسابي‌ هم‌ بلد نبود و بجاي‌ توپ‌ گرفتن‌چند بار لگدهاي‌ جانانه‌اي‌ به‌ بازيكنان‌ تيم‌ شاهين‌ كه‌ مقابل‌ آنها بازي‌ مي‌كردند حالا چه به‌ عمد وچه به‌ سهو زد. و اين‌ هم‌ مزيد بر علت‌ بود كه‌ دو سه‌ بار علي‌ باجگير همان‌ وسط‌ بازي‌ بطرفش‌حمله‌ كرد و‌ گوریچ دستش‌ را گرفت‌ و گفت‌ بگذارش‌ براي‌ بعد از مسابقه‌! كم‌ كم‌حسين‌ داشت‌ حساب‌ كار دستش‌ مي‌آمد. خيلي‌ ترسيده‌ بود. آخرهاي‌ بازي‌ كه‌ ديگر اصلاًنمي‌دويد. با همان‌ پيراهن‌ و پيژامه‌اش‌ وسط‌ زمين‌ ايستاده‌ بود. رنگش‌ مثل‌ گچ‌ سفيد شده‌بود. وقتي‌ مهران نزديكش‌ رفت‌ دستش‌ را محكم‌ چسبيد. با صداي‌ لرزان‌ و حالت‌ گريه‌ گفت‌:«به‌ من‌ گفتند بعد از بازي‌ منتظر باش! مهران مرا مي‌كشند». مهران كه‌ اضطرابش‌ كمتر نبودجواب‌ داد: «خوب‌ من‌ هم‌ بودم‌ مي‌كشتمت‌. مسخره ‌شان‌ كه‌ مي‌كني‌. لگدشان‌ هم‌ كه‌مي‌زني‌. بلوچ‌ اگر لجش‌ بگيرد تا زهرش‌ را نريزد كه‌ دست‌ بردار نيست‌.» حسين‌ كه‌ به‌ تته‌پته‌ افتاده‌ بود گفت‌: «مهران... من‌... را مي‌كشند... يك‌ كاري‌ بكن‌» مهران خيلي‌ سريع‌ جواب‌ داد:«نترس‌ من‌ باهات‌ هستم‌. تا آخرش‌. سرشان‌ را گرم‌ مي‌كنم‌ و مي‌كشانمشان‌ طرف‌ محله‌.وقتي‌ نزديك‌ خانه‌ات‌ رسيدي‌ بدو برو توي‌ خانه‌ و در را هم‌ ببند. ديگر دستشان‌ به‌ تونمي‌رسد. نترس‌ من‌ هستم‌. هرچي‌ كه‌ بشود هستم‌.»

زمين‌ بازي‌ يك‌ محوطه‌ خاكي‌ بود كه‌ سنگ‌ و كلوخ‌هايش‌ را جمع‌ كرده‌ بودند و هرطرفش‌ دو تا تير چوبي‌ به‌ عنوان‌ دروازه‌ فرو كرده‌ بودند. البته‌ براي‌ شيب‌ زمين‌ و پستي‌ وبلندي‌ اش‌ ديگر كاري‌ نمي‌توانستند بكنند. يك‌ بار زمين‌ خوردن‌ در اين‌ زمين‌ كافي‌ بود تاسنگ‌ ريزه‌هاي‌ نوك‌ تيز آن‌ كه‌ به‌ زمين‌ سنگ‌ تراشان‌ معروف‌ بود كف‌ دستها، آرنج‌ وزانوها را سوراخ‌ سوراخ‌ كند و خون‌ از همه‌ جا بيرون‌ بزند. بچه‌ها در اين‌ زمين بارها و بارها درهر بازي‌ مي‌افتادند و زخمهاي‌ هنوز التيام‌ نيافته‌ قبلي‌ مي‌شكافت‌ و خون‌ تازه‌ مثل‌ دهانه‌آتشفشان‌ روي‌ زخمهاي‌ كپره‌ بسته‌ و خون‌ مرده‌ قبلي‌ جاري‌ مي‌شد و جاي زخم‌ براي‌هميشه‌ روي‌ آرنج‌ و زانو باقي‌ مي‌ماند. اما از اينها بدتر وضعيت‌ كفشهاي‌ كتاني‌ بود كه‌ بعداز چهاربار بازي‌ كردن‌ روي‌ زمينهاي‌ خاكي‌ و آسفالت‌ كوچه‌ها از كف‌ و كناره‌ها پاره‌مي‌شد و بچه ها پولي‌ و رويي‌ براي‌ جايگزيني‌ نداشتند‌ . زخم‌ پا در همان‌ قسمتها گاهي‌ خيلي‌ عميق‌مي‌شد. آنقدر عميق‌ كه‌ امان‌ را مي‌بريد. آفتاب‌ داغ‌ نزديك‌ ظهر تابستان‌ زاهدان‌ موي‌ سر وپوست‌ را مي‌شكافت‌ و به‌ وسط‌ مغز آدم‌ رسوخ‌ مي‌كرد. رنگ‌ پوستها اغلب‌ قهوه‌اي‌ تيره‌شده‌ بود. سايه‌ ديوارها هم‌ از شدت‌ عطش واتش آفتاب‌ گريخته‌ بودند و خورشيد برهنه‌ بدون‌ هيچ‌ خط‌ابري‌ در آسمان‌ با تمام‌ قوا مي‌تابيد . بچه‌ها بي‌توجه‌ به‌ زبانهاي‌ چوب‌ شده‌ و خاكي‌ كه‌دهان‌، بيني‌، گوشها و چشمهايشان‌ را پر كرده‌ بود همچنان‌ بازي‌ مي‌كردند.

به‌ جز كفشهاي‌ بچه‌ها و توپ‌ بادي‌ كه‌ مال‌ محمد حميدي‌ بود و بخاطر همان‌ توپ‌ هم‌ به‌تركيب‌ اصلي‌ تيم‌ دعوت‌ شده‌ بود! هيچ‌ نشان‌ ورزشي‌ در بچه‌ها وجود نداشت‌. لباسها،همان‌ لباسهاي‌ مدرسه‌ بود. پيراهن‌ و شلوارهاي‌ دست‌ دومي‌ كه‌ از بوتيك‌ لته‌ و هر تكه‌ به‌بهاي‌ پنج‌ ريال‌ يا يك‌ تومان‌ خريداري‌ شده‌ بود يا مال‌ خواهر و برادرهاي‌ بزرگتر بود. تيم‌شاهين‌، تيم‌ بلوچهاي‌ مقابلشان‌ هم‌ با همان‌ لباسهاي‌ بلوچي‌ بازي‌ مي‌كردند. پوشيدن‌لباسهاي‌ فارسي‌ بين‌ آنها رسم‌ نبود و اگر بلوچي‌ لباس‌ فارسي‌ مي‌پوشيد به‌ عنوان‌بي‌هويت‌ و فرهنگ‌ زده‌ از خانواده‌اش‌ طرد مي‌شد و مورد تمسخر دوستانش‌ قرارمي‌گرفت‌ و يا از برادر بزرگتر، پدر و يا عمويش‌ كتك‌ حسابي‌ مي‌خورد و بهرحال‌ حتي‌حرف‌ زدن دراین باره هم‌ جرم‌ محسوب‌ مي‌شد.

اما هيچ‌ چيز، نه‌عدم وجود لباس‌ ورزشي‌، نه‌ زمين‌ سفت‌ و خاكي‌ و پر از سنگ‌ ميدان‌ سنگ‌ تراشها، نه‌گرماي‌ طاقت‌ فرساي‌ خورشيد و نه‌ گرد و خاك‌ موجود، هيچ‌ چيز مانع‌ از ادامه‌ بازي‌نمي‌شد به‌ جز ترسي‌ كه‌ از دعواي‌ قطعي‌ آخربازي‌ توي‌ دل‌ حسين‌ و مهران و بقيه‌ بچه‌هاافتاده‌ بود. بازي‌ به‌ آخرهايش‌ نزديك‌ مي‌شد. حسين‌ ديگر بازي‌ نمي‌كرد. يك‌ گوشه‌اي‌ايستاده‌ بود ومثل گوسفندی که پایش را کنار باغچه بسته باشند منتظر سرنوشت‌ محتوم‌ خود بود.حرف‌ مهران توي‌ گوشش‌ مدام‌ مي‌پيچيد: «بلوچها مرام‌ دارند. وسط‌ بازي‌ دعوا نمي‌كنند»ولي‌ بازي‌ هم‌ داشت‌ تمام‌ مي‌شد و آخرش‌ چي‌؟ باران‌ مشت‌ و لگد و زنجير و پنجه‌ بوكس‌به‌ سر و صورت‌ و پشت‌ و دست‌ و پايش‌ سرازير مي‌شد. چشمهايش‌ از ترس‌ و اضطراب‌دريده‌ و نمناك‌ بود. فقط‌ يك‌ نقطه‌ اميد داشت‌. آنهم‌ مهران بود كه‌ بعضی بچه های تيم‌ مقابل‌مي‌شناختندش‌ و او كنارش‌ بود. مطمئن‌ بود كه‌ مهران تنهايش‌ نمي‌گذارد.

مهران و بچه‌ها هم‌ به‌ اوپاس‌ نمي‌دادند .‌ درست‌ است‌ كه‌ دعوا وسط‌ بازي‌ خارج‌ ازلوطي‌گري‌ بلوچها بود ولي‌ توي‌ پا رفتن‌ براي‌ توپ‌ گرفتن‌ که‌ اشكالي‌ نداشت‌ و توي‌ اين‌ كارهم‌ ممكن‌ بود (البته‌ نه‌ به‌ عمد!) لگدي‌ يا مشتي‌ نثار ساق  پا يا چك‌ وچانه‌ حسين‌ بيچاره‌شود. براي‌ همين‌ همه‌ از خير بازي‌ حسين‌ گذشته‌ بودند چرا كه‌ در حالت‌ عادي‌ هم‌ بازي‌دلچسبي‌ نداشت‌. يار تعويضي‌ هم‌ نداشتند وگرنه‌ مهران حتماً او را تعويض‌ مي‌كرد. شايداين‌ مي‌توانست‌ فرصتي‌ هم‌ براي‌ فرار او ايجاد كند ولي‌ حالا بايد تا آخرش‌ مي‌ماند.

بالاخره‌ بازي‌ تمام‌ شد و همه‌ بچه‌هاي‌ تيم‌ خودي‌ در چشم‌ برهم‌ زدني‌ ناپديد شدند. محمد باتوپ‌ زيربغلش‌، حاجي‌ روي‌ زين‌ دوچرخه‌اش‌ و بقيه‌ هم‌ با دو تا پاي‌ اضافه‌اي‌ كه‌ قرض‌گرفته‌ بودند زدند به‌ چاك‌. حتي‌ محمود برادر كوچك‌ مهران هم‌ به بهانه ای ناپدید‌ شد. بلوچها به‌ طرف‌حسين‌ آمدند. چشمهايشان‌ را خون‌ گرفته‌ بود. عبدل‌ كاج‌ (كه‌ به‌ خاطر انحراف‌ يكي‌ ازچشمهايش‌ به‌ اين‌ نام‌ معروف‌ بود و گويا از آن‌ بدش‌ هم‌ نمي‌آمد)، علي‌ باجگير، گوریچ ، چوچوكه‌ و بقيه‌ همگي‌ بودند. مهران جلوي‌ حسين‌ ايستاد و حسين‌ تقريباً پشت‌ سر او قايم‌شده‌ بود. عبدل‌ كاج‌ گفت‌: «مهران بيا كنار. ما با تو كاري‌ نداريم‌. طرف‌ حساب‌ ما اوست!‌»

- باهاش‌ چه‌ كار داريد؟

- مي‌خواهيم‌ آدمش‌ كنيم‌.

- خيلي‌ خوب‌ آدمش‌ كنيد. ولي‌ اول‌ به‌ من‌ بگوييد چي‌ شده‌ .

- خودت‌ كه‌ ديدي‌ چي‌ شده‌.

- خوب‌ بازي‌ است‌ ديگر.

- يعني‌ چه‌ بازي‌ است‌! نديدي‌ چقدر فول‌ مي‌كرد. مثل‌ حيوان‌ لگد مي‌زد. حالا بايد لگدبخورد.

- شما هم‌ لگد زديد. توي‌ فوتبال‌ اينها پيش‌ مي‌آيد. عمدي‌ كه‌ نبوده.‌

- عمدي‌ نبوده‌. پس‌ چرا فحش‌ مي‌داد. اينهم‌ توي‌ بازي‌ پيش‌ مي‌آيد؟

حرفش‌ حرف‌ حساب‌ بود لگدهاي‌ حسين‌ هم‌ عمدي‌ بود خيلي‌ هم‌ فحش‌ و ليچار بار آنهاكرده‌ بود. كتك‌ خوردن‌ هم‌ حقش‌ بود. همه‌ اينها را مهران مي‌دانست‌. امانامردی بود اگر مي‌گذاشت‌بزنندش‌. تازه‌ آنها كه‌ كم‌ نمي‌زدند. خرد و خاكشيرش‌ مي‌كردند.کاری می کردندکه مادرش هم اورانشناسد.مثل یک گونی سیب زمینی تحویل بابایش می دادند.

مهران باارامش ساختگی که دران موقعیت خیلی بعید بودگفت :"خيلي‌ خوب‌. اينجا آفتاب‌ است‌. يواش‌ يواش‌ برويم‌ حرف‌ هم‌ مي‌زنيم‌. ما كه‌ فرار نمي‌كنيم‌.توي‌ سايه‌ هم‌ مي‌توانيد ما را بزنيد.

 تازه‌ همه‌ متوجه‌ داغي‌ آفتاب‌ شده‌ بودند.زبانها چوب‌ شده‌ بود. مهران براي‌ اينكه‌ كسي‌ مخالفتي‌ نكند اول‌ خودش‌ براه‌ افتاد و ادامه‌داد:

- خوب‌ بالاخره‌ توي‌ بازي‌ كركري‌ مي‌خوانند و حرفي‌ هم‌ مي‌زنند.

نقشه‌ گرفته‌ بود. همه‌ به‌ ناچار به‌ راه‌ افتادند و به‌ سمت‌ محله‌ مهران و حسين‌ رفتند. فاصله‌ تاخانه‌ پانصد متري‌ مي‌شد.

عبدل‌ كاج‌ گفت‌:

- كركري‌ جاي‌ خودش‌. او فحش‌ ناموسي‌ هم‌ داد.

- فحش‌ ناموسي‌ را وقتي‌ داد كه‌ چوچوكه‌ ان طور‌ از پشت‌ لگدش‌ زد. من‌ كه‌ نمي‌گويم‌حرف‌ خوبي‌ زد. اصلاً غلط‌ كرد. ولي‌ توي‌ بازي‌ اين‌ چيزها پيش‌ مي‌آيد.

مهران كم‌ كم‌قدمهايش‌ را تندتر كرد. حرف‌ توي‌ حرف‌ آورد و آسمان‌ و ريسمان‌ به‌ هم‌ بافت‌ و از هر دري‌گفت‌. طوري‌ حرف‌ مي‌زد كه‌ كم‌كم‌ داشت‌ اصل‌ موضوع‌ فراموش‌ مي‌شد هر لحظه‌ به‌ خانه‌حسين‌ نزديكتر مي‌شدند. در واقع‌ خانه‌ حسين‌ اولين‌ منزل‌ محله‌ بود. حسين‌ حتي‌ كفش‌ هم‌نداشت‌. با دمپايي‌ آمده‌ بود و دمپايي‌هايش‌ را به دنبال‌ خودش‌ روي‌ زمين‌ مي‌كشيد. تقريباًپنجاه‌ متري‌ به‌ خانه‌ حسين‌ مانده‌ بود كه‌ يكدفعه‌ علي‌ باجگير جلو دويد و زنجيرش‌ را كه‌يك‌ طرفش‌ دور مچ‌ دستش‌ پيچيده‌ بود بطرف‌ صورت‌ مهران و حسين‌ پرت‌ كرد. همه‌ در جاميخكوب‌ شدند. زنجیر تا نوک بینی حسین امد ودوباره با یک حرکت توی دستانش جمع شد.علي‌ باجگير با همان‌ خونسردي‌ هميشگي‌ گفت‌:

- مي‌خواهيد فرار كنيد.ها؟

- كجا فرار كنيم‌. داشتيم‌ حرف‌ مي‌زديم‌.

- او بايد حسابش‌ را پس‌ بدهد.

- اگر بخواهيد بزنيد اول‌ من‌ را بايد بزنيد.

- برو كنار ما به‌ تو كاري‌ نداريم‌. دعواي‌ ما با اوست‌.

- خيلي‌ خوب‌. بزنيدش‌. ولي‌ او كه‌ ترا نزد.

- دوستم‌ را كه‌ لگد زده‌. فحش‌ هم‌ داده‌ است‌.

- به‌ كي‌ فحش‌ داده‌.

مهران در همين‌ حال‌ چشمكي‌ به‌ حسين‌ زد. ديگر جاي‌ تأمل‌ نبود. تا خانه‌ حسين‌ پنجاه‌ متري‌بيشتر فاصله‌ نبود. درچشم‌ برهم‌ زدني‌ همان وقت که توجه به قانع کردن مهران معطوف شده بودحسين‌ مثل‌ تيري‌ كه‌ از چله‌ كمان‌ رها شده‌ باشدگريخت‌. بلوچها كه‌ داشتند با مهران جر و بحث‌ مي‌كردند در يك‌ آن‌ فقط‌ يك‌ جفت‌ دمپايي‌پلاستيكي‌ بجامانده‌ از حسين‌ را ديدند و خطي‌ از غبار پشت‌ سر ش را! چوچوكه‌ و علي‌باجگير دنبالش‌ دويدند. حسين‌ از فاصله‌ چهار پنج‌ متري‌ خانه‌شان‌ به‌ هوا پريد و با لگدتوي‌ درب آلومينيومي‌ خانه‌ فرود آمد. درب يا باز بود و يا با ضرب‌ لگد حسين‌ باز شد چون‌همانطوري‌ وارد خانه‌ شد و لحظه‌اي‌ بعد درب خانه‌ بسته‌ شد.

همه‌ چيز تمام‌ شده‌ بود. حسين‌ فرار كرده‌ بود و دست‌ بلوچها كوتاه‌ شده‌ بود. خشم‌ انتقام‌تا حد جنون‌ بالا گرفته‌ بود.کاروان رفته وجز اتشی به منزل باقی نگذاشته بود. مهران مانده‌ بود و هفت‌ هشت‌ ده‌ نفر بچه‌ بلوچ‌ خشمگين‌ که اماده بودندحسین ویا هرکس دیگری که دم چنگشان بیایدنفله کنند. علي‌باجگير زنجيرش‌ را از همانجا شروع‌ به‌ چرخاندن‌ كرد و تا توي‌ سينه‌ مهران پيش‌ آمد. مهران از جايش‌ جم‌ نخورد. محكم‌ ايستاده‌ بود. در دلش‌ ترس‌ عميقي‌ داشت‌. امانمي‌خواست‌ ونمی بایست عقب‌بنشيند.اگرسعی درفرارمی کردحتمااوضاع بدترمی شد.دلیلی هم برای فرار نمی دید .طرف حساب انها کس دیگری بود.علاوه براین راهی هم برای فرارنداشت. بعیدمیدانست که اسیبی به او برسانند.باید منتظر می ماند.

علي‌ باجگير گفت‌: «حالا تو را مي‌زنيم‌»

- براي‌ چي‌؟ من‌ كه‌ نه‌ فحش‌ دادم‌ نه‌ لگد زدم‌.

- تو فراريش‌ دادي‌

- نه‌. كسي‌ با او كاري‌ نداشته‌ باشد.

اين‌ صداي‌ عبدل‌ كاج‌ بود كه‌ جلوي‌ برادرش‌ علي‌باجگير را مي‌گرفت‌.

- من‌ بايد عقده‌ام‌ را روي‌ اين‌ خالي‌ كنم‌.

- گفتم‌ كه نه‌. اگر دست‌ بهش‌ بزني‌ مي‌كشمت‌. مهران رفيق‌ من‌ است‌. راه‌ بيفتيد برويم‌.

بعد رو به‌ مهران كرد و گفت‌: گيرش‌ مي‌آوريم‌. توي‌...مادرش كه‌ نمي‌تواند برود. بهش‌ بگو گيرش‌مي‌آوريم‌.

و بعد همگي‌ با هم‌ رفتند. مهران وسط‌ خيابان‌ تنها ماند. با پاچه‌هاي‌ شلواری‌ كه‌ هنوز توي‌جورابها مانده‌ بود و نفسي‌ كه‌ هنوز به‌ سختي‌ بيرون‌ مي‌آمد. باورش‌ نمي‌شد كه‌ همه‌ چيزتمام‌ شده‌ باشد بدون‌ اينكه‌ خون‌ از دماغ‌ كسي‌ ريخته‌ شده‌ باشد. شگفت‌ انگيزتر از همه چیزنگاههاي‌ يكي‌ از آنها به‌ نام‌ گوریچ بود كه‌ در حال‌ رفتن‌ هر لحظه‌ به‌ پشت‌ سرش‌برمي‌گشت‌ و او را مي‌پاييد. چه‌ مي‌خواست‌ بگويد و چرا. مهران، گوریچ را از قبل‌مي‌شناخت‌. يكي‌ از قلدرترين‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ تا حالا ديده‌ بود و توي‌ همه‌ دعواها نفر اول‌بود. سرش‌ براي‌ اينكار درد مي‌كرد.حتی یک بار معنی نام او را هم از عبدل کاج پرسیده بودواودرپاسخ گفته بود:یعنی باد سرد شمال!

مهران با خنده گفته بود:یک اسم سرخپوستی است؟

-نه اسم بلوچی است.باد سرد شمال چیز خوبی است.همه منتظرش هستند.

-گمان نمی کنم اسکیموها با نظر تو موافق باشند!

-اما اینجا قطب شمال نیست.اینجا بیابان سوزان بلوچستان است.

 نگاههاي‌ گوریچ در اين‌ دمهاي‌ آخر جورديگري‌ بود. غريب‌ وپرسشگر. و حسي‌ عجيب‌ در وجود مهران بوجود آورده‌ بود. هرچه‌ بود تمام‌ شده‌بود. مهران به‌ خانه‌ رفت‌ دست و صورتي‌ شست‌ و گوشه‌اي‌ نشست‌و بعد از شدت خستگي به پشت افتاد.

ده پانزده دقیقه بعد زنگ‌ خانه‌ به‌ صدا درآمد. محمود كه‌ براي‌ بازكردن‌ دررفته‌ بود با صدايي‌ مضطرب‌ بازگشت‌ و به مهران گفت:

«گوریچ است‌. مي‌گويد با تو كار دارد.»

نه‌. هنوز تمام‌ نشده‌ بود. اما بايد تمام‌ مي‌شد. بايد تمامش‌ مي‌كرد. همين‌ امروز. پس‌ بلندشد. دمپايي‌ پوشيد و دم‌ درب رفت‌. گوریچ تنها بود. شايد بقيه‌شان‌ جايي‌ كمين‌ كرده‌بودند.

گوریچ بي‌ سلام‌ و عليكي‌ گفت‌، «بيا برويم‌ توي‌ كوچه‌، كارت‌ دارم‌»

لحن‌ صدايش‌ جنگجويانه‌ نبود. دوستانه‌ هم‌ نبود. متفکرانه بودوتند.هیبت گوریچ باچهره گندمگون وعضلات نسبتا ورزیده اش مهران را به‌ راه‌ انداخت.

توي‌ كوچه‌ خلوت‌ بود.هميشه‌ خلوت‌ بود. آن‌ روز ظهر تابستان‌ از هميشه‌ هم‌ خلوت‌تر بود. گوریچ چندلحظه‌اي‌ توي‌ چشمهاي‌ مهران خيره‌ شد و بعد گفت‌: «ازت‌ خوش‌ آمده‌، خيلي‌ مردي‌. تاآخرش‌ پاي‌ دوستت‌ ايستادي‌ و فراريش‌ دادي‌. مي‌دانم‌ كه‌ نقشه‌ خودت‌ بود. اگر مانده‌ بودجرش‌ مي‌داديم‌. اگر نجاتش‌ نداده‌ بودي‌...»

مهران چيزي‌ نگفت‌. در دل‌ احساس‌ غرور و افتخار مي‌كرد. گوریچ درحالي‌ كه‌ روي‌آسفالت‌ نيم‌ گرم‌ خيابان‌ در اندك‌ سايه‌ ديوار مي‌نشست‌ گفت‌: «بنشين‌.این روزها مرد كم‌ پيدامي‌شود. نامرد زياد است‌ هم توی جماعت بلوچ وهم بین فارس . ولي‌ مرد كم‌ پيدا مي‌شود. براي‌ همين‌ مردانگي‌ات‌ مي‌خواهم‌ باهم‌ دوست‌ بشويم‌. دوست‌ و برادر. مهران برادر من‌ مي‌شوي‌ ؟»

مهران هاج‌ و واج‌ مانده‌ بود. كسي‌ كه‌ از او مي‌خواست‌ دوست‌ و برادرش‌ بشود گوریچ ‌بود. گوریچ به‌ لحاظ‌ سن‌ و سال‌ و قد و قامت‌ كمي‌ كوچكتر از او بود ولي‌ توي‌ دعوانظير نداشت‌ و همه‌ او را مي‌شناختند. با اين‌ حال‌ كه‌ هنوز نوجوان‌ بود ولي‌ فقط‌ سلام‌ عليك‌با او كافي‌ بود كه‌ خيلي‌ها حساب‌ كارشان‌ را بكنند. مهران هم‌ از گوریچ مي‌ترسيد هم‌او را دوست‌ داشت‌ اگرچه‌ هيچوقت‌ تا حالا با او شاخ‌ به‌ شاخ‌ نشده‌ بود. ولي‌ اينكه‌ برادرش‌باشد. چيز ديگري‌ بود. مهران فقط‌ يك‌ كلمه‌ گفت‌: «باشد»

 گوریچ چاقوي‌ ضامن‌ دارش‌را از جيب‌ بغلش‌ بيرون‌ آورد و ضامنش‌ را زد. تيغه‌ تيز و براق  چاقو در يك‌ آن‌ نمايان‌ شد.گوریچ از بالاي مچ‌ يك‌ خط‌ روي‌ رگهاي‌ دستش‌ كشيد. كار احمقانه‌اي‌ كه‌ مي‌توانست‌ به‌قطع‌ شاهرگش‌ هم‌ منجر شود و بعد چاقو را به‌ مهران داد.: «تو هم‌ همين‌ كار را بكن‌. بايدخونهايمان‌ با هم‌ مخلوط‌ شود.»

مهران هم‌ عين‌ همين‌ كار را كرد و بعد مچهايشان‌ را روي‌هم‌ گذاشتند و خونها را به‌ هم‌ آغشتند.

- حالا ديگر برادر شده‌ايم‌.خون من دررگهای توست وخون تو در رگهای من. ما دو تا تا آخر عمر با هم‌ برادريم‌. و مثل‌ دو برادر هواي‌ همديگررا داريم‌. مثل‌ دو برادر.

گوریچ رفت‌. مهران هم‌ به‌ خانه‌ برگشت‌. مي‌دانست‌ كه‌ اگر بلوچ‌ با كسي‌ پيمان‌ برادري‌ببندد تا آخر عمر عهدش‌ نمي‌شكند. او واقعاً برادر خواهد بود. چه‌ طرف‌ بلوچ‌ باشد و چه‌فارس‌. شيعه‌ يا سني‌ و يا جوري‌ ديگر. برادر به‌ برادرش‌ خيانت‌ نمي‌كند و تا پاي‌ جان‌ كناربرادرش‌ مي‌ايستد. و مهران نمي‌دانست‌ اين‌ برادري‌ در آن‌ ظهر گرم‌ تابستان‌ در آينده‌ زندگي‌اش‌ چه‌ تأثيري‌ خواهد داشت‌. براي‌ مهران اين‌ بيشتر شبيه‌ يك‌ بازي‌ يا روياي‌كودكانه‌ بود.

سوزش مچ دست چپش سخت او را می ازرد.سعی کرد با فشار دست جلوی خون ریزی را بگیرد.او نوجوانی پیش رس بودکه خط نرمی از سبیل های تازه رسته روی لبش واندام نسبتا درشتش اورا بزرگتر از سنش نشان می داد.چشمان درشت وجذابی داشت ودوستان زیاد.اما این دوستی تازه که به طور لحظه ای به برادری هم پیوسته بود حس غریبی در او به وجود اورده بود.حالا دیگر پشتش به کوه بود.

گوریچ اهل محله خیابان شاه بود.قدش ازاحمد کمی کوتاه تر بوداما با عضلاتی به هم تنیده .چهره ای کاملا افتاب سوخته وبا اثر زخم کوچکی از چاقو روی گونه چپ.در دعوا انقدر سریع بود که قبل از هر حرکت طرف مقابل ناک اوتش می کرد.اگر چه بلوچ ها اغلب گروهی دعوا می کردندواو سرگروهشان بود.

مهران فکر کارهایی را می کرد که از این به بعد می تواند بکند وانچه را که نمی توانست انجام دهد.دوستی با بزرگان مانند دوستی با پادشاهان است.بیش از اینکه خیر باشد شر به دنبال خواهد داشت!

*نوشته: مسعود

---------------------------------

وقتی این داستان را کامل خواندم آنقدر خاطرات ریز و درشت کودکی جلویم ردیف شد که بی اختیار گریستم. آقا مسعود دست مریزاد!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 14:19  توسط مصطفی جوادی | 
 
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند!




دو کلمه حرف حساب
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند،
دلقکند! دلقک!


"گوستاو فلوبر"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بیگانه
اهورا
آزادکیش
ستاره قطبی
حرف های نگفتی
من...
سویدای دل
حديث آرزومندي
از جنس کویر
تنهایی های من
کفش هایم کو
چکنویس
م مثل...؟
بلوف
درانگیانا
مظلومانه ترین سکوت
الهه کوچک من
دل نوشته های بانو
آوای زاهدان
سید ابراهیم نبوی
زن
بهار نارنج
ریاضیات فن درست اندیشیدن
برای دلتنگی
 

 

نام وبلاگ بر گرفته از کتاب "قلعه حیوانات" اثر "جورج اورول" است