![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت .بايد به حسين ميگفت. او حتماً ميتوانست راهي پيدا كند. اصلاً كارش همين بود. چند روز ديگر به همين منوال گذشت. پولهايشان در حال ته كشيدن بود و كم كمك بايد بساطشان را جمع ميكردند و برميگشتند. هنوز مكالمه مهران و دختر به همان سلام و صبح به خيردم صبح محدود ميشد. ايران روزها خيلي كم از پلاژش بيرون ميآمد. گاهي بعدازظهرهابا دو تا از دوستان دخترش كه با هم به لب دريا آمده بودند و گويا فاميل بودند لب آب قدمميزدند. اما صبحها هميشه تنها بود. ايستاده لب ساحل و رو به دريا. هميشه به يك شكل. وقتي حسين و علي ماجرا را شنيدند كلي خنديدند. - عجب. پس آمدي شمال و عاشق شدي. خوب فردا صبح دختر را به من نشان بده تا با همديگر آشنايتان كنم. كاش زودتر گفته بودي. حالا كه فردا داريم ميرويم احمق جان.ضمناً من تو عمرم صبح به آن زودي بيدار نشدهام. شبها كه اين ورپريدهها نميگذارند بخوابم! اگر قرار است من كمكت كنم بايد بگذاريش براي بعدازظهر. نگران نباش حلشميكنيم. براي شروع هم فعلاً شماره تلفن و اسمت را روي يك كاغذ كوچك بنويس و بگذارتوي جيبت كه هر وقت گفتم بدهي بهش. مهران به جاي يك برگ ده تكه كاغذ كوچك كه اسم و شماره تلفن رويشان نوشته شده بودآماده كرد و با دقت توي جيبهايش جا داد كه اگر نه تايشان خيش يا مچاله و خراب شد يكي ديگر باشد! صبح فردا كارش رفتن به ساحل و دنبال ايران گشتن بود و دوباره روي سر حسين كه تا ساعت ده يازده صبح خرو پف ميكرد آمدن! حسين كه از خواب بيدار شد مهران مثل جن بالاي سرش بود. - بالاخره بيدار شدي. - طرف آمده لب ساحل؟ - نه - خوب پس چرا مثل شمر ذولجوشن بالاي سرم حاضر شدي؟ - پلاژشان را بلدم. - جلوي بابايش كه نميشود رفت و باهاش دوست شد. ميخواهي از خانهاش بكشياش بيرون؟ صبر كن تا خودش بيايد. پولشان تمام شده بود فقط به اندازه بليط اتوبوس برگشت پول داشتند. پلاژ را تحويل داده و ساك دستيهايشان را كنار ساحل گذاشتند. ساعت برگشت يك بعدازظهر بود. تا آنموقع بايد حتماً ايران را ميديد. مشكل اينجا بود كه آن وقت روز ايران اصلاً عادت نداشت بيرون بيايد. مهران نزديك پلاژشان نشسته و چشم انتظار بود.اگر بدون اينكه ايران را ببيند ميرفت! اين فكر مثل خوره به جانش افتاده بود و داشت ديوانهاش ميكرد. در كمال ناباوري ايران و دو تا از دوستانش كه هميشه با هم بودند بيرون آمدند. اما نه بهطرف ساحل بلكه توي خيابان اصلي و به طرف سوپرماركت. مهران حدس زد كه برايخريد چيزي بيرون آمدهاند. درنگ جايز نبود. مثل قرقي خودش را به حسين رسانيد ونفس نفس زنان حسين را پيدا كرد. طبق معمول مشغول اختلاط با يك خانم (اينبار جاافتاده) بود. موقع صحبت با خانمها آنقدر مودب ميشد كه انگار شاهزاده است. - چي شده؟ - ايران آمد بيرون - خيلي خوب برويم. خانم. مرا خيلي ببخشيد خيلي زود خدمت ميرسم. همين جا تشريفداريد كه؟ - حسين بيا برويم. - خيلي خوب... خيلي خوب وقتي توي خيابان رسيدند ايران و دوستانش هنوز داخل سوپرماركت بودند چند پلاستيكبزرگ خريد كرده بودند و به نظر ميرسيد بيشتر براي تفريح خريد ميكنند. بالاخرهبيرون آمدند. حسين همان طور ساكت و آرام نگاهشان ميكرد. يك دفعه چشمانش برقيزد. خندهاي كرد و گفت: برويم. به طرفشان كه راه افتادند دل توي دل مهران نبود. شماره تلفن توي دستش خيس و مچالهشده بود. آنقدر دستش را فشار داده بود كه انگشتهايش داشت خرد ميشد نزديك هم كهرسيدند حسين آهسته به مهران گفت - وقتي كنارشان رسيديم من يك صدايي در ميآورم و تو برگرد و نگاه كن ببين چي ميشود. درست در هنگام عبور از كنار آنها صداي ناجوري داد! صدايي مثل جرخوردن خشتكشلوار! بيشك صدا از دهانش نبود! شرمسارانهترين كار ممكن! مهران كه انتظار چنينچيزي را نداشت بياختيار خندهاش گرفت و در همان حال برگشت و به طرف دختراني كهاز كنارش رد ميشدند نگاه كرد. دخترها هم كه صدا را شنيده بودند به طرف آنها برگشتندو مهران را ديدند كه با خنده نگاهشان ميكند. جاي هيچ شكي نبود! يكي كه بزرگتر از بقيهبود تقريباً به حالت فرياد به مهران گفت: - پسره احمق بيشعور پست فطرت... خنده توي گلوي مهران خشكيد.دنیا جلوی چشمانش تار شد وقتی چهره برافروخته ايران را ديد و حسين كه به زحمت جلويخندهاش را گرفته بودو به راه خودش ادامه مي داد. مهران با لكنت فقط توانست بگويد: من... من...نبودم! كار از كار گذشته بود. دخترها رفتند. حسين از زور خنده كف خيابان خلوت ساحلي ولو شده بود. مهران از شدت خشم به خودش ميپيچيد. كاغذ شماره تلفن توي مشتش له شده بود. - حسين. نامرد. لعنتي تو قرار بود... - هه... هه... قرار بود... هه... هه... بله من قرار بود. اما تو قرار نبود اون كار را بكني! - چرا اين كار را كردي - همين قدر بيشتر نميارزيد! مهران خودش هم نفهميد چطورناگهان سيلي محكمي به گوش حسين زد. اين بار نوبت حسين بودكه سرجا ميخكوب شود. حسين از او بزرگتر بود اگرچه مهران هيكل درشتي داشت اما اگر گلاويز ميشدند حتماًكتك سختي ميخورد. حسين از جايش تكان نخورد. دستش را روي كبودي گوششگذاشته بود. - بخاطر اون دختره ج... منو ميزني؟ - من دوستش دارم. بهش فحش نده. - تو داري گريه ميكني مهران... مهران... به خدا من نميخواستم... يعني نميدونستم. مدتی ساکت شد وبعد ارام ادامه داد: ببين آدم به دو دليل دوست دختر پيدا ميكنه. يا بايد باهاش حال كنی يا ازدواج. اين دختره را من از روز اول ديده بودم. اصلاً اهل حال نيست. ميفهمي چي ميگم؟ توي يك حال و هواي ديگهایه. فقط ميماند ازدواج. فكر ميكني این با من و تو ازدواج ميكند؟! يعني چنين دخترهايي را به من و تو ميدهند؟؟ به خودت نگاه كردي. همين خرت و پرتهاييكه الان از سوپرماركت خريدند از خرجي يك ماه تو و خانوادهات بيشتره. ما سگ در خونه اينها هم حساب نميشويم. چي فكر كردي؟ من و تو با قالي و سماور دزدي آمديم اينجا. شكممان را با عرق سگي پر ميكنيم و با زنهاي پانزده زاري ميخوابيم! اينها روي ابرها راه ميروند و ما مثل كرم زير خاك ميلوليم. دنبال اين جور دخترها رفتن وقت تلف كردنه! البته اگر من ميدانستم... اگر ميدانستم كه تو... خوب مهران نبايد آن كار را ميكردم. مرا ببخش... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 2:20 توسط مصطفی جوادی |
|
|
اگر مهران آنروز صبح زودتر از همه از خواب بيدار نشده بودِ، شايد هرگز ايران را نميديد.یا اين جوري نميديد كه گرفتارش شود. ايران که نامش را بعدها از روی صدا زدن دوستانش فهمید با يك پيراهن سفيد آستين كوتاه و شلوار جين كنار ساحل بود. پاچههاي شلوارش را تا بالاي زانو بالا زده بود و موهاي مشكياش روي شانههايش را پوشانده بود. دمپاييهايش را توي پلاژ جا گذاشته بود و يا همانجا درساحل درآورده بود و پاي برهنه كنار خط ساحلي قدم ميزد. گاهي موجهاي آب تا قوزك پايش بالا ميآمدند و گاهي چند قدمي روي ماسههاي خنك دريا ادامه ميداد. لاغر و ميانهاندام بود و با زيبايي خاص دختران ايراني، چشمانش، به دريا دوخته شده بود.چیزی دردل مهران مثل امواج دریا به حرکت در آمد. مدتی مقهور تماشایش شد و بعد بطور ناخودآگاه بطرفش رفت به نزديكي هايش كه رسيد تقريباً شروع به دويدن كرد. ايران درحال و هواي خودش بود. شايد اصلاً متوجه كسي كه به سمتش ميدويد نشد. مهران نزديك ايران كه رسيد فقط گفت: سلام! - سلام! و بعد مهران با همان سرعت در امتداد خط ساحلي به دويدن و اما اينبار با سرعت خيلي بيشتر ادامه داد. تقريباً مثل دوندههاي دوي صدمتر ميدويد و اين كار را تا جايي كه نفس داشت ادامه داد تا جايي كه ديگر اصلاً ايران ديده نميشد و بعد به سمت پلاژها رفت. از آنجا هم به نانوايي رفت و يك نان سنگك خريد و در بقالي هم دو سير پنير و به پلاژ برگشت. اگرچه تمام راه را بسرعت طي كرده بود ولي ديگر اثري از ايران نبود. او رفته بود و حس غريبي تمام ذهن مهران را پر كرده بود. او هيچ وقت تا بحال با يك دختر غريبه حرف نزده بود. و حالابراي اولين بار و آن هم غير ارادي سلام كرده بود و پاسخ شنيده بود! اما وقتي خوب فكر ميكرد مطمئن نبود كه او واقعاً جواب داده باشد. شايد صدايي كه شنيده صداي موجهاي دريا و يا زوزه باد در لابلاي نيهاي ساحل بوده است و يا واكنش غيرارادي ايران و يا حتيپاسخ دروني خودش! صبح فردا ایران باز هم لب ساحل بود. با همان لباس و همان حالت قبلي .مهران شب را تا صبحنخوابيده بود. يك چيز تازه، يك مهمان غريب توي رگهايش ميگشت. خيلي راه رفته بود. دريا و آسمان و ساحل و جاي پاها را بارها و بارها پيموده و حس كرده بود. و امروز مثلديروز نبود. مثل هيچوقت و هيچكس نبود. تقريباً به همان حالت قبلي يعني به دو از كنارشرد شد: - سلام. صبح به خير. و جواب شنيد - سلام صبح به خير! نخير. اشتباه نميكرد. سلام كرده بود و جواب شنيده بود. پس خواب نمييد. پس عاشقي اينجوري است. همين جوري عاشق ميشوند! خودش كه همين جوري عاشق شده بود .مطمئن بود كه طرف هم عاشقش هست. پس چرا جوابش را داده بود؟ فقط بايد يك جوري سرصحبت را باز ميكرد. باسلام و عليك هر روز صبح كه مشكلي حل نميشد. غير از اين هم چيزي بلد نبود. تا حالا با دختري حرف نزده بود كه بفهمد بعدش بايد چي بگويد. آخ كه اگر حسين بود. به او حسوديش ميشد. در همين دو روزه حسين دوبار پلاژ را براي لاسزدن با زنها و دخترهايي كه پيدا كرده و آورده بود خالي كرده بود. ميگفت راهش رايادتان ميدهم كه طرفتان را زود پيدا كنيد بدون اينكه مزاحم زن و دختر مردم بشويد! دفعه دومي كه خانم آورده بود به مهران هم اصرار كرده بود برود تو و پسرياش را باز كند! مهران به اصرار او و از ترس نيش زبان بعدياش رفته بود توي اتاق . يك زن نيمه برهنه حدوداً چهل ساله با لباس خواب روي لبه تخت نشسته بود. مهران در را پشت سرش بستيك صندلي گذاشت كنار درو نشست. چند لحظهاي همديگر را نگاه كردند. زن پرسيد: - اسمت چيه؟ - مهران - ماشاا... خوش تيپي آقامهران! - ممنون. - كلاس چندمي؟ - دوم دبيرستان. - اون پسره... دوستت... حسين. از تو بزرگتره؟ - آره دو سال - به نظر ميآيد با هم هم كلاس باشيد. - اون ترك تحصيل كرده. چند ساله. - يك سيگار روشن كن بكشيم. - من سيگار نميكشم. - مثل اينكه خيلي باكرهاي... و صداي خندهاش را بلند كرد. - خيلي خوب واسه من روشن كن مهران جعبه سيگار را از لبه رف برداشت .سيگاري از آن بيرون آورد و با كبريتآتش زد و گيراند. سيگار را بهطرف زن تعارف كرد. - خودت بگذار روي لبم! سيگار را كه روي لبهاي زن گذاشت بوي عطر تند و بوي كرم و ماتیک به مشامش خورد. نرميلبهايش را روي كف دستش احساس ميكرد. مورمورش شد. زانوهايش، پرههاي بيني وقلبش لرزيد. گلويش خشك شده بود. عجب چیزی است زن! ياد ايران افتاد. با آن چشمهاي قشنگش لب دريا. سيگار را همانجا روي لبهاي زن گذاشت و عقب آمد و دوباره روي صندلي نشست. زن با تعجب نگاهش كرد. پك عميقي به سيگار زد و بعد هم پك دوم. تقريباً نصف سيگارتمام شده بود. - خيلي خوب اگر ميخواهي بيايي بيا. من نميتوانم تا شب اينجا منتظر بمانم! - نه. نميخواهم! - پس براي چي آمدي؟ - چون اگر نميآمدم دوستانم مسخرهام ميكردند. حالا هم همين جا مينشينم تا توسيگارت را بكشي بعد هم بيرون ميرويم. پولت را بگير و برو. همين - حسين كه گفت ميخواهي مردي ات را امتحان كني؟! - نه. نه اينجوري. ناراحت نشوی ها. ولي ميخواهم اولين كسي كه باهاش ميخوابم زن خودم باشد. نگاه و لبخند تمسخر آمیز و خسته زن محو شد.سیگار را از لبانش برداشت و خیره به مهران نگریست. - خوش به حال زنت. كاش من ميتوانستم شوهري مثل تو داشته باشم. كاش زن تو بودم.كاش ميتوانستم شوهر داشته باشم! زن برخاست ودرحالي كه كنار پنجره ايستاده بود سيگارش را آرامتر از قبل ميكشيد. ديگر از آنپكهاي عميق خبري نبود نگاه كردنش به بيرون مانع از اين نميشد كه مهران قطرات اشكي را كه از چشمانش جاري بود ببيند. سيگار تمام شد. زن بدون عجله لباسش را پوشيد.موهايش را بست و با پودري كه از كيفش درآورد اثر اشك چشمانش را پاك كرد. رژ لب قرمز تندي كه به لبهايش زد و آدامسي كه بعد از بلندشدن توي دهانش گذاشت نشانميداد كه موقع رفتن است. وقتی در باز شد حسين و علي با خنده جلو آمدند: - چطور بود پري؟ مرد بود؟ زن نگاه ديگري به مهران انداخت و بعد رو به حسين گفت: - مرد مرد! از شما دو تا مردتر!! حسين به هوا پريد و گفت: - اي ولله مهران. چيكار كردي پسر؟! اصلاً ازت انتظار نداشتم! خوب... خوب... دفعه اول مهمان من. دنگ مهران را هم من ميدهم. زن پولها را با دقت شمرد و چند تا اسكناس را پس داد: - مهران چون دفعه اولش بود مهمان خود من! بقيه پولها را تا كرد و توي كيفش گذاشت و رفت. فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت ... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 14:35 توسط مصطفی جوادی |
|
|
فردا مهران صبح خيلي زود بيدار شد و آبگرمكن نفتي خانه را روشن كرد. با سنگ پا و كيسه و سفيداب افتاد به جان خودش. ريشش را هم از ته تراشيد. ريش كه چه عرض كنمِ، پرزهاييكه اينجا و آنجا، زير چانه و در ادامه خط ریشش سبز شده بود! دو سه دست لباس و يك مايو بعلاوه چهارتا تخم مرغ آب پز و نان را هم توي يك ساك ورزشي كوچك جا داد. چاي و نان و پنيرش را خورد و تا ساعت نه و نيم كه از خانه بيرون رفت انگار يك سال گذشت.مادر حسين را ديد كه مثل هميشه به روضه ميرفت. سلام داد و جواب گرفت. علي سرلشگر هم آمده بود اما از محمد خبري نبود. علي گفت: «پدرش اجازه نداده بيايد. بچهننه.» مهران درحالي كه لب جو زير سايه درختان گز و كاج كه تنها درختان هميشه سبز زاهدان بود مينشست گفت: «حيف شد. اگر بود بيشتر خوش ميگذشت.» - بهتر كه نيامد. اينجوري پول كمتر خرج ميشود و بيشتر ميمانيم! - اي تنها خور. به تو هم ميگويند رفيق؟ علي سرلشكر قهقهه خنده را سر داد كه درب خانه حسين شهركي باز شد. سرش را بيرون آورد و دزدكي خيابان خلوت را پاييد. و با اشاره سر از مهران خواست داخل شوند. توي خانه حسين به جز خودش هيچكس نبود. پدرش مغازه رفته بود و مادرش روضه. دو برادر بزرگش كه داماد شده بودند و خواهري هم نداشت. قالي دست باف وسط هال لوله شده بود حسين به آشپزخانه رفت و آب سماور را خالی کرد و آورد و به علي داد. به مهران هم گفت كه سر قالي را بگيرند و ببرند. همه هاج و واج مانده بودند. حسين خيلي عجله داشت. - زود باشيد ديگر! مگر نميخواهيد برويم شمال؟! - اما اينها را كجا ميبري؟ - بايد ببريم سمساري عباس بفروشيم! قبلاً باهاش صحبت كردم. - ببریم بفروشیم؟ مگر قرار نبود پولش را از پدرت بگيري؟! - چرا. ولي گفت پول ندارم فعلاً اينها را ببر بفروش! - ميخواهي اينها را بدزدي! - مگر آدم از خانه خودش دزدي ميكند كله پوك؟! مال خودم است. بابام گفت ببر! به جان ننهام قسم خودش گفت. ميدانستند كه دروغ ميگويد. اما چارهاي نبود. بعداً جوابش را خودش ميداد. زياد هم بيراه نميگفت. مال خودش بود. يقين فردايش پدرش خودش ميرفت به مغازه عباس مالخر و قالي و سماورش را پس ميگرفت. بايد عجله ميكردند. تا سمساري راه زيادي بود. زيرسنگيني بار قالي و هم از ترس ديده شدن، آب و عرق از سر و تنشان راه افتاده بود. شايد نيم ساعتي را دوان دوان رفتند و بين راه چندين بار قالي و سماور را دست به دست كردند تا بالاخره به مغازه رسيدند. شانههاي مهران پوست مال شده بود و گرد و خاك و پرز قالي ، حمام رفته را باطلكرده بود. - سلام عباس آقا. اين هم همان قالي كه ديروز گفتم. - نميخريم! - نميخريد؟! چرا؟! ديروز كه گفتيد ميخريد! - ديروز گفتم قالي ميخريم. اين قالي نيست! - پس چيست؟! رختخواب بنده است؟! - از آن هم بدتر. نخ نما شده. هزار جايش را بايد رفو كنم. - كجايش نخ نما شده؟! همين عيد خريديمش. چهار ماه نشده. تو كه هنوز بازش نكردي! - نه خيلي كهنه است. همين جوري معلوم است. نميخرم. تمام آرزوها بر باد رفته بود. حسين با غيظ گفت «خيلي خوب ميبريمش . بيا مهران، بيا سرش را بگير» - خوب حالا كه تا اينجا آوردهايد بگذاريد باشد. يك كارش ميكنم. بايد كار شما هم راه بيفتد! چند ميخواهيد بفروشيدش؟ چانهاي در كار نبود. بچهها اصلاً توي قيمتها نبودند. خودش هشت صد تومان شمرد و داد. اما براي سماور جور ديگري دبه درآورد. - اين را ديگر چرا نميخري؟ اين كه نو است! - براي همين نميخرم. چون نو است. ما اينجا جنس دست دوم ميخريم. اگر كج و قور بوديك چيزي! - خيلي خوب! اگر قور باشد ميخري؟! - بله - حسين سماور را بلند كرد و محكم كوبيد روي سيمان پياده رو. دسته پلاستيكياش شكست و لبهاش قور شد. - خيلي خوب حالا بخر! از عصبانيت صدايش ميلرزيد. عباس بيست تومان ديگر هم داد ومعامله تمام. بچهها عقب اولين وانت باري كه به سمت بازار ميرفت پريدند و از آنجا با يك وانت ديگر به ترمینال. توي زاهدان تاكسي خيلي كم بود. آنهم فقط براي مسافران پولدار دربستي. وظيفه حمل مسافرها به عهده وانت بارها بود. ده دوازده نفري زن و مرد و بچه عقب وانت روباز مينشستند و چون روباز بود بادي هم ميخورند و هركس هرجا ميخواست پياده شود با دست به بدنهاش ميكوبيد. پياده ميشد و يك پنج قراني هم ميداد. و با هر تکانی در هر دست اندازی باید لبه دیواره وانت را مثل چسبیدن پیرمردان پولدار به دنیا می چسبیدی و گرنه آن روز روز آخرت بود! بالاخره به پایانه مسافربری رسیدند .جایی که از شلوغی وآب میوه فروشی وتخم مرغ پخته فروشهای دوره گرد وخرده پاهای فروش مواد مخدرش شناخته می شد.توی یکی از ترمینالها سه تا صندلي ته اتوبوس تهران دست و پا كردند. و بقيه کارشان تحمل بيست و چهار ساعت تكان خوردن در اتوبوس بود و بوي پا و عرق بدن و بخار معده چهل نفر مسافر ! پنجرهها بههيچ جا باز ميشد. بیرون پنجره كوير لوت اطراف زاهدان بود. نه آبي نه علفي و نه انسان و حيوان و نه حتيپستي و بلندي! كوير داغ و سوزان بدون هيچ منظرهاي كه هر از گاهي با بوته خاري يا رد پاي شتري نواخته شده بود. اما آسمان شب كوير چيز ديگري بود. يك دنيا ستاره. با درخشش و تلالوء بينظير. درظلمت و سكوت مطلق كوير اين ستارهها كه از افق تا افق چيده شده بودند و به حقارت آدمها چشمك ميزدند، منظرهاي ستودني و خستگي ناپذير را پديد ميآوردند. هيچكسنميتوانست از ديدن چنين آسماني خسته شود. شب كوير هم خنك و هم خواستني بود. روياي درياي شمال براي مهران كه هيچگاه آنرا نديده بود جايي براي خستگي اين سفربيست و چهار ساعته باقي نميگذاشت. ظهر روز بعد به تهران رسيدند. تنها مشكل پيش آمدهدراین مدت دل پيچه علي سرلشكر بود كه در اثرخوردن گلابيهاي نشسته بوجود آمده بود و هفت هشت بار راننده بينوا را مجبور بهتوقف توي راه كرد. مهران و حسين هر بار از زور خنده به زمين ميافتادند و مسافراني كهبچه كوچك داشتند هم بچه هايشان را سرپا ميكردند. در پايانه تهران ساندويچي سفارش دادند تا بعد با ميني بوسهاي چالوس كه هميشه آماده حركت بودند و براي مسافر داد ميزدند بروند. - علي تو نخور بدبخت با اين دل دردت ميميريها - از دل درد بميرم بهتر است تا از گرسنگي! و باز هم خنده. علي همينجوري بود. از نعل خر مرده هم نميگذشت. مفت خور و تنها خور و مرده خور! اگر طناب مفتي هم گير ميآورد خودش را دار ميزد! اما خوش سفر بود. براي همين هم آورده بودندش. وه كه چه ديدني است اين جاده هزار پيچ چالوس. درههاي بس عميق ورودي خروشان و دامنههاي سبز البرز. كوههاي سر به فلك كشيده و بيبديل. سايه و سبزه جاودانه،آبشارهاي زلال و هميشه جاري. مهران بزهاي كوهي را روي لبه پرتگاههاي عميق آنطرف جاده با چشمان خودش ديد و آنها را با هيجان به بقيه هم نشان داد. بزها دور بودند و وحشي. با چشماني درشت و نافذ اين مسافران هميشه در عبور جادهها را به تماشا نشسته بودند. حتي دلهره عبور از اين جاده بسيار باريك كه برخي جاهها فقط براي عبور يك خودرو كافي بود و اغلب باعث ميشد چرخهاي مينيبوس شانه خاكي لب پرتگاه را بخلد و گاهي سنگ ريزهها را به سراشيبي دره بغلطاند نميتوانست چشم مهران را از نظاره جلوههاي باشكوه آن باز دارد. و پس از آن سراشيبي ملايم جلگه مازندران آغاز مي شد. بوي باران، بوي علف تازه، بوي برنج، بوي بهشت. آسمان آبي و زمين سبز و خرم. مناظر باورنكردني و كارت پستالي كوهها و دشتهايش. مهران تازه فهمیده بود که رنگ سبز هم هزار رنگ است. حس ميكرد وارد دنياي ديگريشده است. كنار پنجره مينيبوس نشسته بود و سعي ميكرد چشمانش را از پلك زدن همباز دارد تا به ضبط هرچه بيشتر اين مناظر بپردازد. به چالوس كه رسيدند ديگر تقربياً شب شده بود. پيداكردن يك پلاژ چوبي خالي كار زيادسختي نبود. هر سه به پشت افتادند و خوابيدند. بوي نم، صداي امواج خروشان شبانگاهي، همهمه مسافران شب و گرسنگي ، هيچكدام مانع خواب فوري آنها نميشد. بعداز سي ساعت نشستن روي صندلي اتوبوس و مينيبوس و تاكسي، خوابي خوش، خوابي شيرين آنها را ربود. و چه فردایی انتظارشان را می کشید... *نوشته: مسعود ---------------------- پی نوشت: واقعیت این است که هر چه کردم نتوانستم با آن قالب سفید و مامانی و قرتی کنار بیایم! این وبلاگ با همین قالب سیاه سوخته و چرکولک از زیر بته در آمده و با رخت نو و لباس سفید و بزک و دوزک، چیز هشلهفت و مضحکی از آب در می آید. خر سیاه و گر گرفته و مردنی و چلفت ما با پالان سفید یابو هم نمی شود، چه برسد به مادیان شبق! بگذارید خودش باشد و با همان جل چرکمرده جفتکش را بزند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/04ساعت 1:23 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|