![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
با اینکه تشخیص دکتر یک آپاندیس ساده بود برای اینکه خیالم راحت باشد خواستم توی بیمارستان خصوصی عملم کنند. اخوی و ابوی کلی پول توی حلق بیمارستان ریختند تا حاضر شدند بستری ام کنند. توی اتاق عمل دکتر مهربان و خوشتیپی برایم توضیح داد که برای کم شدن عارضه مایع بیحسی را توی نخاعم تزریق میکنند و از کمر به پایین بیحس می شوم تا نیازی به بیهوشی نباشد. زورکی لبخند زدم و آقای دکتر آمپول را توی نخاعم فرو کرد.
کمی که از عمل گذشت به آقای دکتر گفتم:ببخشید اینجوری نکنید قلقلکم میشه! با تعجب نگاهم کرد و گفت: مگه حس میکنی؟! ـ بله! - الان دارم چیکار میکنم؟ - دارید پامو نیشگون میگیرید! - موقع باز کردن شکمت هم حس کردی؟ درد داشتی؟ - بله! ولی فک کردم طبیعیه! - پرستار! چند سی سی بیحسی زدیم؟! - من نزدم که! خودتون زدین! - چند سی سی تو سرنگ بود؟ ـ تو سرنگ فقط لیدوکایین بود! ( لیدوکایین برای این است که موقع تزریق درد کمتری حس شود!) این مکالمه را که شنیدم حالم بد شد... سرم سنگین شد و یخ کردم! یکی گفت: افت فشار داره! ضربان قلب نامنظم! اکسیژن وصل کنین! ۲ میلی گرم آدرنالین! ماسک اکسیژن را روی صورتم گذاشتند... داشتم خفه می شدم! با دست به دکتر اشاره کردم که دارم خفه می شوم! دکتر گفت: پرستار! این داره دست و پا میزنه! تشنج داره! به زور ماسک را برداشتم و نفس راحتی کشیدم... پرستار خواست زورکی ماسک را روی صورتم بگذارد! گفتم: بابا لامصب دارم خفه میشم! دکتر با تعجب نگاهم کرد و گفت: پرستار! شیر کپسول اکسیژن رو باز کن! - بازه آقای دکتر! ـ پس مشکل کجاست؟! - فک کنم کپسول خالیه دکتر! ـ ولش کن! الان عمل تموم میشه! گفتم: نکن آقای دکتر! قلقلکم میشه! .... ----------------------------------------- پی نوشت: ۱- به همه دوستان یک عذرخواهی بدهکاریم. سرمان پر از داستان است و وقت نوشتن نیست. این مدت همه جوادی ها گرفتار بودند. نگران نشوید، گرفتار چیزهای خوب بودیم!... می دانم! بهانه خوبی برای کم کاری نیست! ۲- با اینکه داستان "بد و بدتر" آقا مسعود هنوز ادامه داشت اما به خواست خودشان دیگر ادامه اش را در وبلاگ نمی گذاریم. بقیه اش را خودتان ادامه بدهید و برایم به صورت خصوصی بفرستید. به بهترین ادامه این داستان هم جایزه می دهیم. به جان خودمان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/16ساعت 17:19 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|