![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
"حتما باید مدیر کل به من زنگ بزنه؟! شما تو اون بخش توانایی پیگیری این موارد رو هم ندارین؟! انگار باید جور دیگه برخورد کنیم!" معاون فنی اداره اینها را گفت و گوشی را کوبید روی تلفن و راحت شد.
مهندسی که آنطرف خط بود رگ گردنش ورم کرده بود و خیس عرق. داد زد: همینو می خواستی آقای...؟! بیا! هرچی از دهنش در آمد بارم کرد! تقصیر شماست! همش باید بگم بهتون! تا فشار نیارم این پروژه رو هواست! این ماه اضافه کارتون رد نمیشه تا ببینین که قصور چه پیامدی داره! جوانک مهندسی که اضافه حقوقش قطع شده بود پرید پشت میزش. دستهایش را به هم مالید. حسابی جا خورده بود. تقصیر مهندس ناظر بود که سرکشی نمی کرد، به او چه ربطی داشت؟! حالا که حقوقش کم شده قسط ماشینش را ناظر می دهد؟! کاغذی برداشت و نوشت: دستگاه محترم نظارت، به علت عقب افتادگی بیش از حد پروژه و عدم اجرای صحیح، مسئولیت کلیه دیرکردها به عهده سیستم نظارت بوده و مشمول جریمه نقدی و درج در سوابق می گردد! مهندس ناظر که نامه را دید کفرش در آمد. پرید توی ماشین و رفت سر پروژه. نرسیده داد زد: اگه من نیام و فشار نیارم ماستمالی میکنین دیگه؟! آره؟! تا اطلاع ثانوی حقوق نداری تا این کار سر و سامون بگیره! مسئول اجرا هاج و واج ماند. ناظر که رفت زد تو سر کارگر و گفت: خاک بر سرتون! اینقد شل کار میکنین که باید نون مارو هم آجر کنین! از این به بعد دو ساعت اضافه کار میکنین. تا من حقوق نگیرم هم کسی پول نمیگیره. مفت خورهای بی خاصیت! شب همان روز کارگر زنش را سر بد بودن غذا کتک مفصلی زد! فردا صبح زن، بچه اش را به خاطر خاک بازی کتک زد! بچه هم لگد محکمی به مرغ مردنی زد که داشت توی باغچه خالی پی دانه می گشت! چند تا استخوان مرغ شکست. خودش را کشید پای دیوار، کمی خس خس و ناله کرد و مرد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 12:59 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|