![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
ترک موتور یکی از کارگر های شرکت نشسته بودم که مرا تا جایی برساند. یک روند حرف میزد و من توی صدای ماشین ها و باد نه چیزی می شنیدم و نه حوصله داشتم به حرف هایش گوش بدهم. پیچید توی یک فرعی که از سوراخ موش هایی که بلد بود زودتر مرا برساند. سر پیچ چشمم افتاد به دستش که روی کلاچ موتور بود و با دستمال کثیفی بسته بودش و لکه های خون رویش دیده میشد. برای اینکه صدایم را بشنود توی گوشش داد زدم: دستت چی شده؟ توی کارگاه ضرب خورده؟ چرا نیومدی ببریمت درمانگاه؟ _ توی کارگاه نشده مهندس، رفته لای سیم های موتور! _ چی؟! چطوری رفته اونجا؟! _ می خواستم کهنه بگذارم روی لاستیک موتور که وقتی لاستیک می چرخه تمیز و مشکی و خوشگل بشه، دستم رفت لای چرخ! _ مگه سوارش بودی؟! _ بله آقا! 80 تا هم سرعتم بود! بی پدر گوشت های 3 تا انگشتمو تراشید، فقط استخونش مونده! _ دستت فلج میشه که! رفتی دکتر؟ _ نه مهندس! این دکترا نماز نمی خونن، دستشون برکت نداره! رفتم پیش ملا، دعا داد و دوا بست! _ صورتت چی شده؟ _ کجاش مهندس؟! _ زیر گوشت _ ها! اینجا یه خال گوشتی بود مهندس، ریش که میزدم اگه حواسم نبود زخم میشد. خیلی باهاش ور رفتم، خوب نشد. آخرش عموم روش سیگار خاموش کرد که بسوزه و خوب بشه! _ عجب! خوب شد؟! _ نه! چرک کرد! _ پس خوب نشد! _ خوب که شد، ملا 25 تومنی رو داغ کرد و گذاشت روش! خوب شد! _بارک الله! پس الان دیگه راحت ریش اونجا رو میزنی! _ الان دیگه اونجا ریش در نمیاد! _ همین جا نگه دار، پیاده میشم ترمز زد و گفت: مگه بانک نمیری مهندس؟ _ پیاده میرم، شاید ملا گفته باشه دو ترکه بزن به دیوار و رستگار شو! _ چی مهندس؟! _ هیچی! برو دنبال کارت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 8:24 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|