![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
آفتاب داغ تابستان زاهدان بچهها را پاي سايه كوتاه ديوارها ميچيد.رديف پاهايسياه وكثيف با انگشتاني لاغر كه از بين دمپاييهاي پلاستيكي يا سوراخهاي كفشهايكتاني فرسوده بيرون زده است كنار ديوار و توي آفتاب مثل كارناوال شادي تكانميخورد.کویر سایه اش داغ است و آفتابش سوزان. همين گرما و كوير خشكيده و عطش روزافزون است كه بوي دريا را از هزاركيلومتر آنطرفتر به مشام ميرساند. درياي مازندران و عطر خنك آب، به آب زدن وتوي ماسه غلطيدن. لذت لخت شدن و توي آب پريدن، لخت راه رفتن و خوردن و خوابيدن.آي چه كيفي ميتوانست داشته باشد. درياچه هامون هم در نزديكي زاهدان بود. با اتوبوس سه ساعت تا لب دو راهي درياچه راه بود. از آنجا بايد پياده ميشدي و با خودروگذري ديگري تا لب دريا ميرفتي. آب خنك، زلال و شيرين درياچه هامون پذيراي خوبي براي بدنهاي داغ و گرمازده بود. نيهاي داخل درياچه بيشتر سطح آنرا پوشانده بودند ومرغابيهاي وحشي سياهرنگي به نام ((چور)) حكمرانان مطلق آسمان درياچه بودند مگر شاهيني گرسنه بدان سوي پر ميكشيد. از قايقهاي ساخته شده با همين نيها براي ماهيگيري و عبور از روي درياچه و رسيدن به جزيره وسط آن كه كوه خواجه ناميده ميشد استفاده ميكردند. بخصوص عید نوروز کوه خواجه حال وهوای دیگری داشت.همه جا پوشیده از سبزه های تازه رسته وگلهای کوچک وحشی بود.عده زیادی از مردم به خواجه که امام زاده ای مدفون در بالای کوه بود اعتقاد داشته ودر ایام نوروز به زیارتش می رفتند. عده کمتری هم در پای کوه با استفاده از یکی از استخوانهای گوسفند به نام ((مجلک)) مشغول بازی شده وقمار خانه های کوچک روبازی می ساختند.بچه ها همیشه مشغول بازی بودند.هم آب بود و هم سبزه و هم آفتاب. اما آنجا جنگلهاي سرسبز شمال و ساحل نرم ماسهاياش را نداشت. از بوي شاليزارهاي برنج و دهها رودخانه لبريز و سيرابش هم خبري نبود. پلاژ چوبي لب دريا هم نداشت. زابل رفتن و تويدرياچه آن شناكردن پز و قمپز هم نداشت. هركس ميتوانست صبح برود و شب هم برگردد. و از همه مهمتر عرق خوري و مستي شبانه درياي شمال بود و دختران زيباي تهرانياش كه با مايو دوتكه روي ماسهها و داخل آب دريا بودند و ميتوانستند از صبح تا شب يواشكي و دزدكي و يا حتي خيره خيره ديدشان بزنند. روياي ديدن خانمهايي كهبراي بزنزه شدن ، نيمه برهنه روي ماسههاي گرم دراز كشيده بودند پوزههاي بچه ها را مثلشترهای تشنه به سوي شمال ميكشانيد. با بينيهاي بزرگشان هوا را بو ميكشيدند. بوي درياچه خوب از اين فاصله هزار كيلومتري ميتوانست بيايد. آي چه كيفي ميتوانستداشته باشد! - اما با كدام پول؟! ميدانيد رفتن به چالوس و پلاژ كنار دريا كرايه كردن چقدر آب ميخورد.ما كه يك قران هم نداريم. حتي براي خوردن يك ساندويچ و نوشابه. "علي سرلشگر" اين را گفت و مثل همه وقتهاي ديگري كه فكر ميكرد لب پايينش را دو سهسانتي جلوتر از لب بالا داد و به آسمان نگاه كرد. اينجايش را راست ميگفت. بچهها برايشمال رفتن پول كافي نداشتند. فيالواقع اصلاً پولي نداشتند! خود علي سرلشگر كه ادعا ميكرد از نوادگان خوانين زابل است آه در بساط نداشت.قد کوتاه وتوسری خورده اش واندام نحیفش اورا از هر دعوا و درگیری فیزیکی معاف می کرد.مثل تکه نخی بود که برای اینکه از ته سوزن در نرودسرش را چند بار گره زده باشند.پدرش كارمند بازنشسته شهرداری بود و مغازه كوچكي درب خانهشان باز كرده بود و برايگذران زندگي بيسكويت و پفك و كيك و نوشابه و از اين جور چيزها ميفروخت و چونگران فروش بود هيچكس، نه اهالي محل و نه اهل فاميل چيزي ازش خريد نميكردند مگرعابر بدبخت گذري يا كسي از روي ناچاري. لقب سرلشگري را هم بچهها از وقتي به او دادهبودند كه دژبانها براي خدمت سربازي گرفته بودندش و با دستبند به پادگان برده بودند.بچه ها فكر ميكردند تا يكي دو سالي او را نميبينند ولي فردا صبح دوباره توي محل بود. همه ازتعجب شاخ درآورده بودند. خودش ماجرا را اينجور تعريف كرد: «وقتي مرا به پادگانبردند گفتم ميخواهم سرتيپ فروزش را ببينم. از چند تا اتاق تو در تو رد شديم تا به منشيسرتيپ رسيديم. گفتم بگوييد علي نارويي آمده. وقتي به سرتیپ گفتند خودش از دفترش آمد بيرون. مرا كه با آن وضع ديد از تعجب خشكش زد. وقتي ماجراي سربازگيري را شنيد چند تا تشر به دژبانها زد كه : «احمقها گفتم برويد سرباز بگيريد. رفتهايد علي آقا راگرفتهايد!! علي آقاي نارويي را گرفتهايد! زود باشيد بازش كنيد. دژبانها با دست پاچگي و معذرت خواهي دستبندم را باز كردند وبعد توي اتاق سرتيپ چايي هم خورديم. خود سرتيپ خيلي شرمنده شد و خيليعذرخواهي كرد! دستور بازداشت آن دو تا دژبان را هم با وساطت من لغو كرد و بعد هم باجيپ خودش من را به خانه فرستاد. گفت به خان هم سلام برسان. منظورش پدرم بود!» همه ميدانستند كه نیم شبي از زير سيم خاردارها فرار كرده. رد سيمهاي خاردار و ياكتكهايي كه از دژبانها بخاطر فرار از اجباري خورده بود هنوز توي تنش بود. ولي كسيبه رويش نميآورد كه هيچ، حتي از همان موقع به لقب علي سرلشگر هم مفتخر شد. اظهارنظر بعدي را حسين شهركي كرد كه همسايه ديوار به ديوار مهران بود: «من پولش را از پدرم ميگيرم. همگي دعوت من چهارتايي ميرويم. علي آقا سرلشگر كه رييس بنده هستند، محمدآقا هم كه سرور بندهاند، با آقا مهران هم كه برادريم! حسين شهركي از آنهفت خطهاي روزگار بود. به مهران ميگفت من شكل پدر خودم نيستم. شكل پدر تو هستم و واقعاً با آن بینی عقابی وتن چاق وچله ای که داشت شبيه پدر مهران هم بود. و چون ديوار خانهشان هم با مهران يكي بود اين هم دليل ديگري براي برادريشان بود! ميگفت «من بچه باباي تو هستم! پدرت يك شب از رويديوار پريده و...» اين موضوع را با آب و تاب براي همه تعريف ميكرد و دماغ گنده خودشرا كه شبيه دماغ پدر مهران بود به همه نشان ميداد!» روز قبل كه خانه شان خالي بود وپدرش دم مغازه و مادرش هم به روضه بيبي سهشنبه رفته بود يك دختركي را به خانهآورده و گویا در همين اثنا زن برادرش سر ميرسد و وقتي سرزنشش ميكند كه «تو كه همينديروز يكي را آورده بودي. آخر مگر خجالت نميكشي!» برگشته و صاف توي چشمهايشنگاه كرده و گفته: «برو بيرون وگرنه خودت را هم...» و به همين خاطر ديشب را خانه يكي از بچهها خوابيده بود. نه از خجالت برادر و زن برادرش و نه اينكه بترسد زن برادرش موضوع را براي برادرش بازگويد كه آنقدرها زن احمقينبود كه شر بپا كند. شايد فقط از روي احتياط آنشب خانه نيامده بود و حالا طرح مسافرتشمال را هم خودش پيش كشيده بود. تا يكي دو هفتهاي رد گم كند و بعدش هم آبها ازآسياب بيفتد. مهران پولي نداشت. هيچوقت هيچ پولي نداشت. مادرش وقتي كه دوساله بود بر اثر بیماری مرده بود و هشت تا بچه يتيم باقي گذاشته بود. پدرش هم سر سال نشده زن گرفته بود وشش هفت تا بچه هم از دومي براه انداخته بود. استوار باز نشستهاي كه با يك تاكسيمسافركشي ميكرد و نامادري كه دلش نميخواست رنگش را ببيند چه برسد به ناز ونوازش و كفش و لباس و پول تو جيبي. لباسهاي مهران معمولاً لباسهاي دست دومبرادرهاي بزرگترش بود كه آنهاهم خودشان لباسها را دست دوم خريده بودند و يا دزديده بودند! در زاهدان ميدانگاهي بود كه سرتاسر با تختهاي فنري پوشانده شده بود و رويتختها هم لباسهاي دست دومي كه از پاكستان می آوردند براي فروش روي هم ريختهبودند.بعضي لباسها كه نوتربودند و كت و كاپشنها را روي چوب لباسيهاي فلزي آويزانميكردند. شلواها و پيراهنها به قيمت پنج قران يا يك تومان عرضه ميشد و سرجمع با دو تومان ميتوانستي يك پيراهن و يك شلوار و يك کت براي مدرسهات بخري و حسابي نونوار بشوي. كيفيت لباسايش هم خيلي خوب بود و اگر خوب شسته می شدو خوب آفتاب می خورد بوي لتهاي هم ميرفت. بوي مخصوصي كه فقط از اين لباسها به مشام ميرسید. و اگر يك ساك ورزشي می بردی و توي لباسها می گشتی می توانستی چند تا پيراهن و شلوار هم كش بروي. با پول دو تا پيراهن ده تا توي ساك بريزي و در ببري و يك سال لباس داشته باشيكه به نوبت عوض كني! لباس دزدی! مهران پولي از پدرش نميگرفت. براي كارهايش اجازه هم نميگرفت. فقط يك اطلاع كافيبود. «ما فردا با بچهها ميرويم شمال» پدرش فقط نگاهش كرد و بعد دوباره چشمشبه تلويزيون سياه و سفيد دوخته شد. و بعد به مگس سمجي كه دور قندان ميچرخيد. با مگس كش رويش كوبيد. جسدش شايد تا نوبت بعدي كه هال خانه جارو ميشد همانجاباقي ميماند. قرار و مدارها گذاشته شد. ساعت ده صبح فردا حركت به سمت شمال. مهران آن شب از ذوق و اضطراب خوابش نبرد. تا بحال شمال نرفته بود. فقط گاهگاهي تعريفش را از بچهها شنيده بود. پول را قرار بود حسين شهركي بياورد. پدرش خيلي پولدار بود و همانقدر همخسيس. نم پس نميداد. شكم بزرگي داشت كه به قبرستان جوجه تبديل شده بود.فروشنده لوازم خانگي و جهاز عروس و اينجور چيزها. حسين ميگفت هر طور شده پول را ميگيرم. مگر ميتواند ندهد... *نوشته: مسعود ---------------------------------- پی نوشت: ۱- با اجازه آقا مسعود بعضی از قسمت های بلند را تبدیل به دو بخش کردم. قسمت بعدی "بوی دریا" را هفته بعد خواهید خواند. ۲-اینقدر نق به جان رنگ و قالب وبلاگ زدید که همین جور دیمی و الله بختکی عوضش کردیم! نظرتان را راجع به این تغییر اعلام کنید تا یک وبلاگ دمکراتیک را شاهد باشید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/27ساعت 1:44 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|