![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
فردا مهران صبح خيلي زود بيدار شد و آبگرمكن نفتي خانه را روشن كرد. با سنگ پا و كيسه و سفيداب افتاد به جان خودش. ريشش را هم از ته تراشيد. ريش كه چه عرض كنمِ، پرزهاييكه اينجا و آنجا، زير چانه و در ادامه خط ریشش سبز شده بود! دو سه دست لباس و يك مايو بعلاوه چهارتا تخم مرغ آب پز و نان را هم توي يك ساك ورزشي كوچك جا داد. چاي و نان و پنيرش را خورد و تا ساعت نه و نيم كه از خانه بيرون رفت انگار يك سال گذشت.مادر حسين را ديد كه مثل هميشه به روضه ميرفت. سلام داد و جواب گرفت. علي سرلشگر هم آمده بود اما از محمد خبري نبود. علي گفت: «پدرش اجازه نداده بيايد. بچهننه.» مهران درحالي كه لب جو زير سايه درختان گز و كاج كه تنها درختان هميشه سبز زاهدان بود مينشست گفت: «حيف شد. اگر بود بيشتر خوش ميگذشت.» - بهتر كه نيامد. اينجوري پول كمتر خرج ميشود و بيشتر ميمانيم! - اي تنها خور. به تو هم ميگويند رفيق؟ علي سرلشكر قهقهه خنده را سر داد كه درب خانه حسين شهركي باز شد. سرش را بيرون آورد و دزدكي خيابان خلوت را پاييد. و با اشاره سر از مهران خواست داخل شوند. توي خانه حسين به جز خودش هيچكس نبود. پدرش مغازه رفته بود و مادرش روضه. دو برادر بزرگش كه داماد شده بودند و خواهري هم نداشت. قالي دست باف وسط هال لوله شده بود حسين به آشپزخانه رفت و آب سماور را خالی کرد و آورد و به علي داد. به مهران هم گفت كه سر قالي را بگيرند و ببرند. همه هاج و واج مانده بودند. حسين خيلي عجله داشت. - زود باشيد ديگر! مگر نميخواهيد برويم شمال؟! - اما اينها را كجا ميبري؟ - بايد ببريم سمساري عباس بفروشيم! قبلاً باهاش صحبت كردم. - ببریم بفروشیم؟ مگر قرار نبود پولش را از پدرت بگيري؟! - چرا. ولي گفت پول ندارم فعلاً اينها را ببر بفروش! - ميخواهي اينها را بدزدي! - مگر آدم از خانه خودش دزدي ميكند كله پوك؟! مال خودم است. بابام گفت ببر! به جان ننهام قسم خودش گفت. ميدانستند كه دروغ ميگويد. اما چارهاي نبود. بعداً جوابش را خودش ميداد. زياد هم بيراه نميگفت. مال خودش بود. يقين فردايش پدرش خودش ميرفت به مغازه عباس مالخر و قالي و سماورش را پس ميگرفت. بايد عجله ميكردند. تا سمساري راه زيادي بود. زيرسنگيني بار قالي و هم از ترس ديده شدن، آب و عرق از سر و تنشان راه افتاده بود. شايد نيم ساعتي را دوان دوان رفتند و بين راه چندين بار قالي و سماور را دست به دست كردند تا بالاخره به مغازه رسيدند. شانههاي مهران پوست مال شده بود و گرد و خاك و پرز قالي ، حمام رفته را باطلكرده بود. - سلام عباس آقا. اين هم همان قالي كه ديروز گفتم. - نميخريم! - نميخريد؟! چرا؟! ديروز كه گفتيد ميخريد! - ديروز گفتم قالي ميخريم. اين قالي نيست! - پس چيست؟! رختخواب بنده است؟! - از آن هم بدتر. نخ نما شده. هزار جايش را بايد رفو كنم. - كجايش نخ نما شده؟! همين عيد خريديمش. چهار ماه نشده. تو كه هنوز بازش نكردي! - نه خيلي كهنه است. همين جوري معلوم است. نميخرم. تمام آرزوها بر باد رفته بود. حسين با غيظ گفت «خيلي خوب ميبريمش . بيا مهران، بيا سرش را بگير» - خوب حالا كه تا اينجا آوردهايد بگذاريد باشد. يك كارش ميكنم. بايد كار شما هم راه بيفتد! چند ميخواهيد بفروشيدش؟ چانهاي در كار نبود. بچهها اصلاً توي قيمتها نبودند. خودش هشت صد تومان شمرد و داد. اما براي سماور جور ديگري دبه درآورد. - اين را ديگر چرا نميخري؟ اين كه نو است! - براي همين نميخرم. چون نو است. ما اينجا جنس دست دوم ميخريم. اگر كج و قور بوديك چيزي! - خيلي خوب! اگر قور باشد ميخري؟! - بله - حسين سماور را بلند كرد و محكم كوبيد روي سيمان پياده رو. دسته پلاستيكياش شكست و لبهاش قور شد. - خيلي خوب حالا بخر! از عصبانيت صدايش ميلرزيد. عباس بيست تومان ديگر هم داد ومعامله تمام. بچهها عقب اولين وانت باري كه به سمت بازار ميرفت پريدند و از آنجا با يك وانت ديگر به ترمینال. توي زاهدان تاكسي خيلي كم بود. آنهم فقط براي مسافران پولدار دربستي. وظيفه حمل مسافرها به عهده وانت بارها بود. ده دوازده نفري زن و مرد و بچه عقب وانت روباز مينشستند و چون روباز بود بادي هم ميخورند و هركس هرجا ميخواست پياده شود با دست به بدنهاش ميكوبيد. پياده ميشد و يك پنج قراني هم ميداد. و با هر تکانی در هر دست اندازی باید لبه دیواره وانت را مثل چسبیدن پیرمردان پولدار به دنیا می چسبیدی و گرنه آن روز روز آخرت بود! بالاخره به پایانه مسافربری رسیدند .جایی که از شلوغی وآب میوه فروشی وتخم مرغ پخته فروشهای دوره گرد وخرده پاهای فروش مواد مخدرش شناخته می شد.توی یکی از ترمینالها سه تا صندلي ته اتوبوس تهران دست و پا كردند. و بقيه کارشان تحمل بيست و چهار ساعت تكان خوردن در اتوبوس بود و بوي پا و عرق بدن و بخار معده چهل نفر مسافر ! پنجرهها بههيچ جا باز ميشد. بیرون پنجره كوير لوت اطراف زاهدان بود. نه آبي نه علفي و نه انسان و حيوان و نه حتيپستي و بلندي! كوير داغ و سوزان بدون هيچ منظرهاي كه هر از گاهي با بوته خاري يا رد پاي شتري نواخته شده بود. اما آسمان شب كوير چيز ديگري بود. يك دنيا ستاره. با درخشش و تلالوء بينظير. درظلمت و سكوت مطلق كوير اين ستارهها كه از افق تا افق چيده شده بودند و به حقارت آدمها چشمك ميزدند، منظرهاي ستودني و خستگي ناپذير را پديد ميآوردند. هيچكسنميتوانست از ديدن چنين آسماني خسته شود. شب كوير هم خنك و هم خواستني بود. روياي درياي شمال براي مهران كه هيچگاه آنرا نديده بود جايي براي خستگي اين سفربيست و چهار ساعته باقي نميگذاشت. ظهر روز بعد به تهران رسيدند. تنها مشكل پيش آمدهدراین مدت دل پيچه علي سرلشكر بود كه در اثرخوردن گلابيهاي نشسته بوجود آمده بود و هفت هشت بار راننده بينوا را مجبور بهتوقف توي راه كرد. مهران و حسين هر بار از زور خنده به زمين ميافتادند و مسافراني كهبچه كوچك داشتند هم بچه هايشان را سرپا ميكردند. در پايانه تهران ساندويچي سفارش دادند تا بعد با ميني بوسهاي چالوس كه هميشه آماده حركت بودند و براي مسافر داد ميزدند بروند. - علي تو نخور بدبخت با اين دل دردت ميميريها - از دل درد بميرم بهتر است تا از گرسنگي! و باز هم خنده. علي همينجوري بود. از نعل خر مرده هم نميگذشت. مفت خور و تنها خور و مرده خور! اگر طناب مفتي هم گير ميآورد خودش را دار ميزد! اما خوش سفر بود. براي همين هم آورده بودندش. وه كه چه ديدني است اين جاده هزار پيچ چالوس. درههاي بس عميق ورودي خروشان و دامنههاي سبز البرز. كوههاي سر به فلك كشيده و بيبديل. سايه و سبزه جاودانه،آبشارهاي زلال و هميشه جاري. مهران بزهاي كوهي را روي لبه پرتگاههاي عميق آنطرف جاده با چشمان خودش ديد و آنها را با هيجان به بقيه هم نشان داد. بزها دور بودند و وحشي. با چشماني درشت و نافذ اين مسافران هميشه در عبور جادهها را به تماشا نشسته بودند. حتي دلهره عبور از اين جاده بسيار باريك كه برخي جاهها فقط براي عبور يك خودرو كافي بود و اغلب باعث ميشد چرخهاي مينيبوس شانه خاكي لب پرتگاه را بخلد و گاهي سنگ ريزهها را به سراشيبي دره بغلطاند نميتوانست چشم مهران را از نظاره جلوههاي باشكوه آن باز دارد. و پس از آن سراشيبي ملايم جلگه مازندران آغاز مي شد. بوي باران، بوي علف تازه، بوي برنج، بوي بهشت. آسمان آبي و زمين سبز و خرم. مناظر باورنكردني و كارت پستالي كوهها و دشتهايش. مهران تازه فهمیده بود که رنگ سبز هم هزار رنگ است. حس ميكرد وارد دنياي ديگريشده است. كنار پنجره مينيبوس نشسته بود و سعي ميكرد چشمانش را از پلك زدن همباز دارد تا به ضبط هرچه بيشتر اين مناظر بپردازد. به چالوس كه رسيدند ديگر تقربياً شب شده بود. پيداكردن يك پلاژ چوبي خالي كار زيادسختي نبود. هر سه به پشت افتادند و خوابيدند. بوي نم، صداي امواج خروشان شبانگاهي، همهمه مسافران شب و گرسنگي ، هيچكدام مانع خواب فوري آنها نميشد. بعداز سي ساعت نشستن روي صندلي اتوبوس و مينيبوس و تاكسي، خوابي خوش، خوابي شيرين آنها را ربود. و چه فردایی انتظارشان را می کشید... *نوشته: مسعود ---------------------- پی نوشت: واقعیت این است که هر چه کردم نتوانستم با آن قالب سفید و مامانی و قرتی کنار بیایم! این وبلاگ با همین قالب سیاه سوخته و چرکولک از زیر بته در آمده و با رخت نو و لباس سفید و بزک و دوزک، چیز هشلهفت و مضحکی از آب در می آید. خر سیاه و گر گرفته و مردنی و چلفت ما با پالان سفید یابو هم نمی شود، چه برسد به مادیان شبق! بگذارید خودش باشد و با همان جل چرکمرده جفتکش را بزند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/04ساعت 1:23 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|