![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
اگر مهران آنروز صبح زودتر از همه از خواب بيدار نشده بودِ، شايد هرگز ايران را نميديد.یا اين جوري نميديد كه گرفتارش شود. ايران که نامش را بعدها از روی صدا زدن دوستانش فهمید با يك پيراهن سفيد آستين كوتاه و شلوار جين كنار ساحل بود. پاچههاي شلوارش را تا بالاي زانو بالا زده بود و موهاي مشكياش روي شانههايش را پوشانده بود. دمپاييهايش را توي پلاژ جا گذاشته بود و يا همانجا درساحل درآورده بود و پاي برهنه كنار خط ساحلي قدم ميزد. گاهي موجهاي آب تا قوزك پايش بالا ميآمدند و گاهي چند قدمي روي ماسههاي خنك دريا ادامه ميداد. لاغر و ميانهاندام بود و با زيبايي خاص دختران ايراني، چشمانش، به دريا دوخته شده بود.چیزی دردل مهران مثل امواج دریا به حرکت در آمد. مدتی مقهور تماشایش شد و بعد بطور ناخودآگاه بطرفش رفت به نزديكي هايش كه رسيد تقريباً شروع به دويدن كرد. ايران درحال و هواي خودش بود. شايد اصلاً متوجه كسي كه به سمتش ميدويد نشد. مهران نزديك ايران كه رسيد فقط گفت: سلام! - سلام! و بعد مهران با همان سرعت در امتداد خط ساحلي به دويدن و اما اينبار با سرعت خيلي بيشتر ادامه داد. تقريباً مثل دوندههاي دوي صدمتر ميدويد و اين كار را تا جايي كه نفس داشت ادامه داد تا جايي كه ديگر اصلاً ايران ديده نميشد و بعد به سمت پلاژها رفت. از آنجا هم به نانوايي رفت و يك نان سنگك خريد و در بقالي هم دو سير پنير و به پلاژ برگشت. اگرچه تمام راه را بسرعت طي كرده بود ولي ديگر اثري از ايران نبود. او رفته بود و حس غريبي تمام ذهن مهران را پر كرده بود. او هيچ وقت تا بحال با يك دختر غريبه حرف نزده بود. و حالابراي اولين بار و آن هم غير ارادي سلام كرده بود و پاسخ شنيده بود! اما وقتي خوب فكر ميكرد مطمئن نبود كه او واقعاً جواب داده باشد. شايد صدايي كه شنيده صداي موجهاي دريا و يا زوزه باد در لابلاي نيهاي ساحل بوده است و يا واكنش غيرارادي ايران و يا حتيپاسخ دروني خودش! صبح فردا ایران باز هم لب ساحل بود. با همان لباس و همان حالت قبلي .مهران شب را تا صبحنخوابيده بود. يك چيز تازه، يك مهمان غريب توي رگهايش ميگشت. خيلي راه رفته بود. دريا و آسمان و ساحل و جاي پاها را بارها و بارها پيموده و حس كرده بود. و امروز مثلديروز نبود. مثل هيچوقت و هيچكس نبود. تقريباً به همان حالت قبلي يعني به دو از كنارشرد شد: - سلام. صبح به خير. و جواب شنيد - سلام صبح به خير! نخير. اشتباه نميكرد. سلام كرده بود و جواب شنيده بود. پس خواب نمييد. پس عاشقي اينجوري است. همين جوري عاشق ميشوند! خودش كه همين جوري عاشق شده بود .مطمئن بود كه طرف هم عاشقش هست. پس چرا جوابش را داده بود؟ فقط بايد يك جوري سرصحبت را باز ميكرد. باسلام و عليك هر روز صبح كه مشكلي حل نميشد. غير از اين هم چيزي بلد نبود. تا حالا با دختري حرف نزده بود كه بفهمد بعدش بايد چي بگويد. آخ كه اگر حسين بود. به او حسوديش ميشد. در همين دو روزه حسين دوبار پلاژ را براي لاسزدن با زنها و دخترهايي كه پيدا كرده و آورده بود خالي كرده بود. ميگفت راهش رايادتان ميدهم كه طرفتان را زود پيدا كنيد بدون اينكه مزاحم زن و دختر مردم بشويد! دفعه دومي كه خانم آورده بود به مهران هم اصرار كرده بود برود تو و پسرياش را باز كند! مهران به اصرار او و از ترس نيش زبان بعدياش رفته بود توي اتاق . يك زن نيمه برهنه حدوداً چهل ساله با لباس خواب روي لبه تخت نشسته بود. مهران در را پشت سرش بستيك صندلي گذاشت كنار درو نشست. چند لحظهاي همديگر را نگاه كردند. زن پرسيد: - اسمت چيه؟ - مهران - ماشاا... خوش تيپي آقامهران! - ممنون. - كلاس چندمي؟ - دوم دبيرستان. - اون پسره... دوستت... حسين. از تو بزرگتره؟ - آره دو سال - به نظر ميآيد با هم هم كلاس باشيد. - اون ترك تحصيل كرده. چند ساله. - يك سيگار روشن كن بكشيم. - من سيگار نميكشم. - مثل اينكه خيلي باكرهاي... و صداي خندهاش را بلند كرد. - خيلي خوب واسه من روشن كن مهران جعبه سيگار را از لبه رف برداشت .سيگاري از آن بيرون آورد و با كبريتآتش زد و گيراند. سيگار را بهطرف زن تعارف كرد. - خودت بگذار روي لبم! سيگار را كه روي لبهاي زن گذاشت بوي عطر تند و بوي كرم و ماتیک به مشامش خورد. نرميلبهايش را روي كف دستش احساس ميكرد. مورمورش شد. زانوهايش، پرههاي بيني وقلبش لرزيد. گلويش خشك شده بود. عجب چیزی است زن! ياد ايران افتاد. با آن چشمهاي قشنگش لب دريا. سيگار را همانجا روي لبهاي زن گذاشت و عقب آمد و دوباره روي صندلي نشست. زن با تعجب نگاهش كرد. پك عميقي به سيگار زد و بعد هم پك دوم. تقريباً نصف سيگارتمام شده بود. - خيلي خوب اگر ميخواهي بيايي بيا. من نميتوانم تا شب اينجا منتظر بمانم! - نه. نميخواهم! - پس براي چي آمدي؟ - چون اگر نميآمدم دوستانم مسخرهام ميكردند. حالا هم همين جا مينشينم تا توسيگارت را بكشي بعد هم بيرون ميرويم. پولت را بگير و برو. همين - حسين كه گفت ميخواهي مردي ات را امتحان كني؟! - نه. نه اينجوري. ناراحت نشوی ها. ولي ميخواهم اولين كسي كه باهاش ميخوابم زن خودم باشد. نگاه و لبخند تمسخر آمیز و خسته زن محو شد.سیگار را از لبانش برداشت و خیره به مهران نگریست. - خوش به حال زنت. كاش من ميتوانستم شوهري مثل تو داشته باشم. كاش زن تو بودم.كاش ميتوانستم شوهر داشته باشم! زن برخاست ودرحالي كه كنار پنجره ايستاده بود سيگارش را آرامتر از قبل ميكشيد. ديگر از آنپكهاي عميق خبري نبود نگاه كردنش به بيرون مانع از اين نميشد كه مهران قطرات اشكي را كه از چشمانش جاري بود ببيند. سيگار تمام شد. زن بدون عجله لباسش را پوشيد.موهايش را بست و با پودري كه از كيفش درآورد اثر اشك چشمانش را پاك كرد. رژ لب قرمز تندي كه به لبهايش زد و آدامسي كه بعد از بلندشدن توي دهانش گذاشت نشانميداد كه موقع رفتن است. وقتی در باز شد حسين و علي با خنده جلو آمدند: - چطور بود پري؟ مرد بود؟ زن نگاه ديگري به مهران انداخت و بعد رو به حسين گفت: - مرد مرد! از شما دو تا مردتر!! حسين به هوا پريد و گفت: - اي ولله مهران. چيكار كردي پسر؟! اصلاً ازت انتظار نداشتم! خوب... خوب... دفعه اول مهمان من. دنگ مهران را هم من ميدهم. زن پولها را با دقت شمرد و چند تا اسكناس را پس داد: - مهران چون دفعه اولش بود مهمان خود من! بقيه پولها را تا كرد و توي كيفش گذاشت و رفت. فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت ... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 14:35 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|