![]() |
![]() |
|
| داستان های کوتاه خانواده جوادی |
|
فكر ایران مهران را راحت نمي گذاشت .بايد به حسين ميگفت. او حتماً ميتوانست راهي پيدا كند. اصلاً كارش همين بود. چند روز ديگر به همين منوال گذشت. پولهايشان در حال ته كشيدن بود و كم كمك بايد بساطشان را جمع ميكردند و برميگشتند. هنوز مكالمه مهران و دختر به همان سلام و صبح به خيردم صبح محدود ميشد. ايران روزها خيلي كم از پلاژش بيرون ميآمد. گاهي بعدازظهرهابا دو تا از دوستان دخترش كه با هم به لب دريا آمده بودند و گويا فاميل بودند لب آب قدمميزدند. اما صبحها هميشه تنها بود. ايستاده لب ساحل و رو به دريا. هميشه به يك شكل. وقتي حسين و علي ماجرا را شنيدند كلي خنديدند. - عجب. پس آمدي شمال و عاشق شدي. خوب فردا صبح دختر را به من نشان بده تا با همديگر آشنايتان كنم. كاش زودتر گفته بودي. حالا كه فردا داريم ميرويم احمق جان.ضمناً من تو عمرم صبح به آن زودي بيدار نشدهام. شبها كه اين ورپريدهها نميگذارند بخوابم! اگر قرار است من كمكت كنم بايد بگذاريش براي بعدازظهر. نگران نباش حلشميكنيم. براي شروع هم فعلاً شماره تلفن و اسمت را روي يك كاغذ كوچك بنويس و بگذارتوي جيبت كه هر وقت گفتم بدهي بهش. مهران به جاي يك برگ ده تكه كاغذ كوچك كه اسم و شماره تلفن رويشان نوشته شده بودآماده كرد و با دقت توي جيبهايش جا داد كه اگر نه تايشان خيش يا مچاله و خراب شد يكي ديگر باشد! صبح فردا كارش رفتن به ساحل و دنبال ايران گشتن بود و دوباره روي سر حسين كه تا ساعت ده يازده صبح خرو پف ميكرد آمدن! حسين كه از خواب بيدار شد مهران مثل جن بالاي سرش بود. - بالاخره بيدار شدي. - طرف آمده لب ساحل؟ - نه - خوب پس چرا مثل شمر ذولجوشن بالاي سرم حاضر شدي؟ - پلاژشان را بلدم. - جلوي بابايش كه نميشود رفت و باهاش دوست شد. ميخواهي از خانهاش بكشياش بيرون؟ صبر كن تا خودش بيايد. پولشان تمام شده بود فقط به اندازه بليط اتوبوس برگشت پول داشتند. پلاژ را تحويل داده و ساك دستيهايشان را كنار ساحل گذاشتند. ساعت برگشت يك بعدازظهر بود. تا آنموقع بايد حتماً ايران را ميديد. مشكل اينجا بود كه آن وقت روز ايران اصلاً عادت نداشت بيرون بيايد. مهران نزديك پلاژشان نشسته و چشم انتظار بود.اگر بدون اينكه ايران را ببيند ميرفت! اين فكر مثل خوره به جانش افتاده بود و داشت ديوانهاش ميكرد. در كمال ناباوري ايران و دو تا از دوستانش كه هميشه با هم بودند بيرون آمدند. اما نه بهطرف ساحل بلكه توي خيابان اصلي و به طرف سوپرماركت. مهران حدس زد كه برايخريد چيزي بيرون آمدهاند. درنگ جايز نبود. مثل قرقي خودش را به حسين رسانيد ونفس نفس زنان حسين را پيدا كرد. طبق معمول مشغول اختلاط با يك خانم (اينبار جاافتاده) بود. موقع صحبت با خانمها آنقدر مودب ميشد كه انگار شاهزاده است. - چي شده؟ - ايران آمد بيرون - خيلي خوب برويم. خانم. مرا خيلي ببخشيد خيلي زود خدمت ميرسم. همين جا تشريفداريد كه؟ - حسين بيا برويم. - خيلي خوب... خيلي خوب وقتي توي خيابان رسيدند ايران و دوستانش هنوز داخل سوپرماركت بودند چند پلاستيكبزرگ خريد كرده بودند و به نظر ميرسيد بيشتر براي تفريح خريد ميكنند. بالاخرهبيرون آمدند. حسين همان طور ساكت و آرام نگاهشان ميكرد. يك دفعه چشمانش برقيزد. خندهاي كرد و گفت: برويم. به طرفشان كه راه افتادند دل توي دل مهران نبود. شماره تلفن توي دستش خيس و مچالهشده بود. آنقدر دستش را فشار داده بود كه انگشتهايش داشت خرد ميشد نزديك هم كهرسيدند حسين آهسته به مهران گفت - وقتي كنارشان رسيديم من يك صدايي در ميآورم و تو برگرد و نگاه كن ببين چي ميشود. درست در هنگام عبور از كنار آنها صداي ناجوري داد! صدايي مثل جرخوردن خشتكشلوار! بيشك صدا از دهانش نبود! شرمسارانهترين كار ممكن! مهران كه انتظار چنينچيزي را نداشت بياختيار خندهاش گرفت و در همان حال برگشت و به طرف دختراني كهاز كنارش رد ميشدند نگاه كرد. دخترها هم كه صدا را شنيده بودند به طرف آنها برگشتندو مهران را ديدند كه با خنده نگاهشان ميكند. جاي هيچ شكي نبود! يكي كه بزرگتر از بقيهبود تقريباً به حالت فرياد به مهران گفت: - پسره احمق بيشعور پست فطرت... خنده توي گلوي مهران خشكيد.دنیا جلوی چشمانش تار شد وقتی چهره برافروخته ايران را ديد و حسين كه به زحمت جلويخندهاش را گرفته بودو به راه خودش ادامه مي داد. مهران با لكنت فقط توانست بگويد: من... من...نبودم! كار از كار گذشته بود. دخترها رفتند. حسين از زور خنده كف خيابان خلوت ساحلي ولو شده بود. مهران از شدت خشم به خودش ميپيچيد. كاغذ شماره تلفن توي مشتش له شده بود. - حسين. نامرد. لعنتي تو قرار بود... - هه... هه... قرار بود... هه... هه... بله من قرار بود. اما تو قرار نبود اون كار را بكني! - چرا اين كار را كردي - همين قدر بيشتر نميارزيد! مهران خودش هم نفهميد چطورناگهان سيلي محكمي به گوش حسين زد. اين بار نوبت حسين بودكه سرجا ميخكوب شود. حسين از او بزرگتر بود اگرچه مهران هيكل درشتي داشت اما اگر گلاويز ميشدند حتماًكتك سختي ميخورد. حسين از جايش تكان نخورد. دستش را روي كبودي گوششگذاشته بود. - بخاطر اون دختره ج... منو ميزني؟ - من دوستش دارم. بهش فحش نده. - تو داري گريه ميكني مهران... مهران... به خدا من نميخواستم... يعني نميدونستم. مدتی ساکت شد وبعد ارام ادامه داد: ببين آدم به دو دليل دوست دختر پيدا ميكنه. يا بايد باهاش حال كنی يا ازدواج. اين دختره را من از روز اول ديده بودم. اصلاً اهل حال نيست. ميفهمي چي ميگم؟ توي يك حال و هواي ديگهایه. فقط ميماند ازدواج. فكر ميكني این با من و تو ازدواج ميكند؟! يعني چنين دخترهايي را به من و تو ميدهند؟؟ به خودت نگاه كردي. همين خرت و پرتهاييكه الان از سوپرماركت خريدند از خرجي يك ماه تو و خانوادهات بيشتره. ما سگ در خونه اينها هم حساب نميشويم. چي فكر كردي؟ من و تو با قالي و سماور دزدي آمديم اينجا. شكممان را با عرق سگي پر ميكنيم و با زنهاي پانزده زاري ميخوابيم! اينها روي ابرها راه ميروند و ما مثل كرم زير خاك ميلوليم. دنبال اين جور دخترها رفتن وقت تلف كردنه! البته اگر من ميدانستم... اگر ميدانستم كه تو... خوب مهران نبايد آن كار را ميكردم. مرا ببخش... *نوشته: مسعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 2:20 توسط مصطفی جوادی |
|
|
آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به مقصد برساند! |
| دو کلمه حرف حساب |
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ، از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
همه از یک قماشند، دلقکند! دلقک! "گوستاو فلوبر" |
|
|